بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلواتالله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آنچنان که یوسف از زندانیی
۲
با نیازی خاضعی سعدانیی
۳
خواست یاری گفت چون بیرون روی
۴
پیش شه گردد امورت مستوی
۵
یاد من کن پیش تخت آن عزیز
۶
تا مرا هم وا خرد زین حبس نیز
۷
کی دهد زندانیی در اقتناص
۸
مرد زندانی دیگر را خلاص
۹
اهل دنیا جملگان زندانیند
۱۰
انتظار مرگ دار فانیند
۱۱
جز مگر نادر یکی فردانیی
۱۲
تن بزندان جان او کیوانیی
۱۳
پس جزای آنک دید او را معین
۱۴
ماند یوسف حبس در بضع سنین
۱۵
یاد یوسف دیو از عقلش سترد
۱۶
وز دلش دیو آن سخن از یاد برد
۱۷
زین گنه کامد از آن نیکوخصال
۱۸
ماند در زندان ز داور چند سال
۱۹
که چه تقصیر آمد از خورشید داد
۲۰
تا تو چون خفاش افتی در سواد
۲۱
هین چه تقصیر آمد از بحر و سحاب
۲۲
تا تو یاری خواهی از ریگ و سراب
۲۳
عام اگر خفاش طبعند و مجاز
۲۴
یوسفا داری تو آخر چشم باز
۲۵
گر خفاشی رفت در کور و کبود
۲۶
باز سلطان دیده را باری چه بود
۲۷
پس ادب کردش بدین جرم اوستاد
۲۸
که مساز از چوب پوسیده عماد
۲۹
لیک یوسف را به خود مشغول کرد
۳۰
تا نیاید در دلش زان حبس درد
۳۱
آنچنانش انس و مستی داد حق
۳۲
که نه زندان ماند پیشش نه غسق
۳۳
نیست زندانی وحشتر از رحم
۳۴
ناخوش و تاریک و پرخون و وخم
۳۵
چون گشادت حق دریچه سوی خویش
۳۶
در رحم هر دم فزاید تنت بیش
۳۷
اندر آن زندان ز ذوق بیقیاس
۳۸
خوش شکفت از غرس جسم تو حواس
۳۹
زان رحم بیرون شدن بر تو درشت
۴۰
میگریزی از زهارش سوی پشت
۴۱
راه لذت از درون دان نه از برون
۴۲
ابلهی دان جستن قصر و حصون
۴۳
آن یکی در کنج مسجد مست و شاد
۴۴
وآن دگر در باغ ترش و بیمراد
۴۵
قصر چیزی نیست ویران کن بدن
۴۶
گنج در ویرانیست ای میر من
۴۷
این نمیبینی که در بزم شراب
۴۸
مست آنگه خوش شود کو شد خراب
۴۹
گرچه پر نقش است خانه بر کنش
۵۰
گنج جو و از گنج آبادان کنش
۵۱
خانهٔ پر نقش تصویر و خیال
۵۲
وین صور چون پرده بر گنج وصال
۵۳
پرتو گنجست و تابشهای زر
۵۴
که درین سینه همیجوشد صور
۵۵
هم ز لطف و عکس آب با شرف
۵۶
پرده شد بر روی آب اجزای کف
۵۷
هم ز لطف و جوش جان با ثمن
۵۸
پردهای بر روی جان شد شخص تن
۵۹
پس مثل بشنو که در افواه خاست
۶۰
که اینچ بر ماست ای برادر هم ز ماست
۶۱
زین حجاب این تشنگان کفپرست
۶۲
ز آب صافی اوفتاده دوردست
۶۳
آفتابا با چو تو قبله و امام
۶۴
شبپرستی و خفاشی میکنیم
۶۵
سوی خود کن این خفاشان را مطار
۶۶
زین خفاشیشان بخر ای مستجار
۶۷
این جوان زین جرم ضالست و مغیر
۶۸
که بمن آمد ولی او را مگیر
۶۹
در عماد الملک این اندیشهها
۷۰
گشته جوشان چون اسد در بیشهها
۷۱
ایستاده پیش سلطان ظاهرش
۷۲
در ریاض غیب جان طایرش
۷۳
چون ملایک او به اقلیم الست
۷۴
هر دمی میشد به شرب تازه مست
۷۵
اندرون سور و برون چون پر غمی
۷۶
در تن همچون لحد خوش عالمی
۷۷
او درین حیرت بد و در انتظار
۷۸
تا چه پیدا آید از غیب و سرار
۷۹
اسپ را اندر کشیدند آن زمان
۸۰
پیش خوارمشاه سرهنگان کشان
۸۱
الحق اندر زیر این چرخ کبود
۸۲
آنچنان کره به قد و تگ نبود
۸۳
میربودی رنگ او هر دیده را
۸۴
مرحب آن از برق و مه زاییده را
۸۵
همچو مه همچون عطارد تیزرو
۸۶
گوییی صرصر علف بودش نه جو
۸۷
ماه عرصهٔ آسمان را در شبی
۸۸
میبرد اندر مسیر و مذهبی
۸۹
چون به یک شب مه برید ابراج را
۹۰
از چه منکر میشوی معراج را
۹۱
صد چو ماهست آن عجب در یتیم
۹۲
که به یک ایماء او شد مه دو نیم
۹۳
آن عجب کو در شکاف مه نمود
۹۴
هم به قدر ضعف حس خلق بود
۹۵
کار و بار انبیا و مرسلون
۹۶
هست از افلاک و اخترها برون
۹۷
تو برون رو هم ز افلاک و دوار
۹۸
وانگهان نظاره کن آن کار و بار
۹۹
در میان بیضهای چون فرخها
۱۰۰
نشنوی تسبیح مرغان هوا
۱۰۱
معجزات اینجا نخواهد شرح گشت
۱۰۲
ز اسپ و خوارمشاه گو و سرگذشت
۱۰۳
آفتاب لطف حق بر هر چه تافت
۱۰۴
از سگ و از اسپ فر کهف یافت
۱۰۵
تاب لطفش را تو یکسان هم مدان
۱۰۶
سنگ را و لعل را داد او نشان
۱۰۷
لعل را زان هست گنج مقتبس
۱۰۸
سنگ را گرمی و تابانی و بس
۱۰۹
آنک بر دیوار افتد آفتاب
۱۱۰
آنچنان نبود کز آب و اضطراب
۱۱۱
چون دمی حیران شد از وی شاه فرد
۱۱۲
روی خود سوی عماد الملک کرد
۱۱۳
کای اچی بس خوب اسپی نیست این
۱۱۴
از بهشتست این مگر نه از زمین
۱۱۵
پس عماد الملک گفتش ای خدیو
۱۱۶
چون فرشته گردد از میل تو دیو
۱۱۷
در نظر آنچ آوری گردید نیک
۱۱۸
بس گش و رعناست این مرکب ولیک
۱۱۹
هست ناقص آن سر اندر پیکرش
۱۲۰
چون سر گاوست گویی آن سرش
۱۲۱
در دل خوارمشه این دم کار کرد
۱۲۲
اسپ را در منظر شه خوار کرد
۱۲۳
چون غرض دلاله گشت و واصفی
۱۲۴
از سه گز کرباس یابی یوسفی
۱۲۵
چونک هنگام فراق جان شود
۱۲۶
دیو دلال در ایمان شود
۱۲۷
پس فروشد ابله ایمان را شتاب
۱۲۸
اندر آن تنگی به یک ابریق آب
۱۲۹
وان خیالی باشد و ابریق نی
۱۳۰
قصد آن دلال جز تخریق نی
۱۳۱
این زمان که تو صحیح و فربهی
۱۳۲
صدق را بهر خیالی میدهی
۱۳۳
میفروشی هر زمانی در کان
۱۳۴
همچو طفلی میستانی گردگان
۱۳۵
پس در آن رنجوری روز اجل
۱۳۶
نیست نادر گر بود اینت عمل
۱۳۷
در خیالت صورتی جوشیدهای
۱۳۸
همچو جوزی وقت دق پوسیدهای
۱۳۹
هست از آغاز چون بدر آن خیال
۱۴۰
لیک آخر میشود همچون هلال
۱۴۱
گر تو اول بنگری چون آخرش
۱۴۲
فارغ آیی از فریب فاترش
۱۴۳
جوز پوسیدهست دنیا ای امین
۱۴۴
امتحانش کم کن از دورش ببین
۱۴۵
شاه دید آن اسپ را با چشم حال
۱۴۶
وآن عمادالملک با چشم مل
۱۴۷
چشم شه دو گز همی دید از لغز
۱۴۸
چشم آن پایاننگر پنجاه گز
۱۴۹
آن چه سرمهست آنک یزدان میکشد
۱۵۰
کز پس صد پرده بیند جان رشد
۱۵۱
چشم مهتر چون به آخر بود جفت
۱۵۲
پس بدان دیده جهان را جیفه گفت
۱۵۳
زین یکی ذمش که بشنود او وحسپ
۱۵۴
پس فسرد اندر دل شه مهر اسپ
۱۵۵
چشم خود بگذاشت و چشم او گزید
۱۵۶
هوش خود بگذاشت و قول او شنید
۱۵۷
این بهانه بود و آن دیان فرد
۱۵۸
از نیاز آن در دل شه سرد کرد
۱۵۹
در ببست از حسن او پیش بصر
۱۶۰
آن سخن بد در میان چون بانگ در
۱۶۱
پرده کرد آن نکته را بر چشم شه
۱۶۲
که از آن پرده نماید مه سیه
۱۶۳
پاک بنایی که بر سازد حصون
۱۶۴
در جهان غیب از گفت و فسون
۱۶۵
بانگ در دان گفت را از قصر راز
۱۶۶
تا که بانگ وا شدست این یا فراز
۱۶۷
بانگ در محسوس و در از حس برون
۱۶۸
تبصرون این بانگ و در لا تبصرون
۱۶۹
چنگ حکمت چونک خوشآواز شد
۱۷۰
تا چه در از روض جنت باز شد
۱۷۱
بانگ گفت بد چو دروا میشود
۱۷۲
از سقر تا خود چه در وا میشود
۱۷۳
بانگ در بشنو چو دوری از درش
۱۷۴
ای خنک او را که وا شد منظرش
۱۷۵
چون تو میبینی که نیکی میکنی
۱۷۶
بر حیات و راحتی بر میزنی
۱۷۷
چونک تقصیر و فسادی میرود
۱۷۸
آن حیات و ذوق پنهان میشود
۱۷۹
دید خود مگذار از دید خسان
۱۸۰
که به مردارت کشند این کرکسان
۱۸۱
چشم چون نرگس فروبندی که چی
۱۸۲
هین عصاام کش که کورم ای اچی
۱۸۳
وان عصاکش که گزیدی در سفر
۱۸۴
خود ببینی باشد از تو کورتر
۱۸۵
دست کورانه به حبل الله زن
۱۸۶
جز بر امر و نهی یزدانی متن
۱۸۷
چیست حبلالله رها کردن هوا
۱۸۸
کین هوا شد صرصری مر عاد را
۱۸۹
خلق در زندان نشسته از هواست
۱۹۰
مرغ را پرها ببسته از هواست
۱۹۱
ماهی اندر تابهٔ گرم از هواست
۱۹۲
رفته از مستوریان شرم از هواست
۱۹۳
خشم شحنه شعلهٔ نار از هواست
۱۹۴
چارمیخ و هیبت دار از هواست
۱۹۵
شحنهٔ اجسام دیدی بر زمین
۱۹۶
شحنهٔ احکام جان را هم ببین
۱۹۷
روح را در غیب خود اشکنجههاست
۱۹۸
لیک تا نجهی شکنجه در خفاست
۱۹۹
چون رهیدی بینی اشکنجه و دمار
۲۰۰
زانک ضد از ضد گردد آشکار
۲۰۱
آنک در چه زاد و در آب سیاه
۲۰۲
او چه داند لطف دشت و رنج چاه
۲۰۳
چون رها کردی هوا از بیم حق
۲۰۴
در رسد سغراق از تسنیم حق
۲۰۵
لا تطرق فی هواک سل سبیل
۲۰۶
من جناب الله نحو السلسبیل
۲۰۷
لا تکن طوع الهوی مثل الحشیش
۲۰۸
ان ظل العرش اولی من عریش
۲۰۹
گفت سلطان اسپ را وا پس برید
۲۱۰
زودتر زین مظلمه بازم خرید
۲۱۱
با دل خود شه نفرمود این قدر
۲۱۲
شیر را مفریب زین راس البقر
۲۱۳
پای گاو اندر میان آری ز داو
۲۱۴
رو ندوزد حق بر اسپی شاخ گاو
۲۱۵
بس مناسب صنعتست این شهره زاو
۲۱۶
کی نهد بر جسم اسپ او عضو گاو
۲۱۷
زاو ابدان را مناسب ساخته
۲۱۸
قصرهای منتقل پرداخته
۲۱۹
در میان قصرها تخریجها
۲۲۰
از سوی این سوی آن صهریجها
۲۲۱
وز درونشان عالمی بیمنتها
۲۲۲
در میان خرگهی چندین فضا
۲۲۳
گه چو کابوسی نماید ماه را
۲۲۴
گه نماید روضه قعر چاه را
۲۲۵
قبض و بسط چشم دل از ذوالجلال
۲۲۶
دم به دم چون میکند سحر حلال
۲۲۷
زین سبب درخواست از حق مصطفی
۲۲۸
زشت را هم زشت و حق را حقنما
۲۲۹
تا به آخر چون بگردانی ورق
۲۳۰
از پشیمانی نه افتم در قلق
۲۳۱
مکر که کرد آن عماد الملک فرد
۲۳۲
مالک الملکش بدان ارشاد کرد
۲۳۳
مکر حق سرچشمهٔ این مکرهاست
۲۳۴
قلب بین اصبعین کبریاست
۲۳۵
آنک سازد در دلت مکر و قیاس
۲۳۶
آتشی داند زدن اندر پلاس
