بخش ۱۱۶ - بعد مکث ایشان متواری در بلاد چین در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر بیصبر شدن آن بزرگین کی من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه کنم اما قدمی تنیلنی مقصودی او القی راسی کفادی ثم یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بنهم همچو دل از دست آنجا و نصیحت برادران او را سود ناداشتن یا عاذل العاشقین دع فة اضلها الله کیف ترشدها الی آخره
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آن بزرگین گفت ای اخوان من
۲
ز انتظار آمد به لب این جان من
۳
لا ابالی گشتهام صبرم نماند
۴
مر مرا این صبر در آتش نشاند
۵
طاقت من زین صبوری طاق شد
۶
راقعهٔ من عبرت عشاق شد
۷
من ز جان سیر آمدم اندر فراق
۸
زنده بودن در فراق آمد نفاق
۹
چند درد فرقتش بکشد مرا
۱۰
سر ببر تا عشق سر بخشد مرا
۱۱
دین من از عشق زنده بودنست
۱۲
زندگی زین جان و سر ننگ منست
۱۳
تیغ هست از جان عاشق گردروب
۱۴
زانک سیف افتاد محاء الذنوب
۱۵
چون غبار تن بشد ماهم بتافت
۱۶
ماه جان من هوای صاف یافت
۱۷
عمرها بر طبل عشقت ای صنم
۱۸
ان فی متی حیاتی میزنم
۱۹
دعوی مرغابئی کردست جان
۲۰
کی ز طوفان بلا دارد فغان
۲۱
بط را ز اشکستن کشتی چه غم
۲۲
کشتیاش بر آب بس باشد قدم
۲۳
زنده زین دعوی بود جان و تنم
۲۴
من ازین دعوی چگونه تن زنم
۲۵
خواب میبینم ولی در خواب نه
۲۶
مدعی هستم ولی کذاب نه
۲۷
گر مرا صد بار تو گردن زنی
۲۸
همچو شمعم بر فروزم روشنی
۲۹
آتش ار خرمن بگیرد پیش و پس
۳۰
شبروان را خرمن آن ماه بس
۳۱
کرده یوسف را نهان و مختبی
۳۲
حیلت اخوان ز یعقوب نبی
۳۳
خفیه کردندش به حیلتسازیی
۳۴
کرد آخر پیرهن غمازیی
۳۵
آن دو گفتندش نصیحت در سمر
۳۶
که مکن ز اخطار خود را بیخبر
۳۷
هین منه بر ریشهای ما نمک
۳۸
هین مخور این زهر بر جلدی و شک
۳۹
جز به تدبیر یکی شیخی خبیر
۴۰
چون روی چون نبودت قلبی بصیر
۴۱
وای آن مرغی که ناروییده پر
۴۲
بر پرد بر اوج و افتد در خطر
۴۳
عقل باشد مرد را بال و پری
۴۴
چون ندارد عقل عقل رهبری
۴۵
یا مظفر یا مظفرجوی باش
۴۶
یا نظرور یا نظرورجوی باش
۴۷
بی ز مفتاح خرد این قرع باب
۴۸
از هوا باشد نه از روی صواب
۴۹
عالمی در دام میبین از هوا
۵۰
وز جراحتهای همرنگ دوا
۵۱
مار استادست بر سینه چو مرگ
۵۲
در دهانش بهر صید اشگرف برگ
۵۳
در حشایش چون حشیشی او بپاست
۵۴
مرغ پندارد که او شاخ گیاست
۵۵
چون نشیند بهر خور بر روی برگ
۵۶
در فتد اندر دهان مار و مرگ
۵۷
کرده تمساحی دهان خویش باز
۵۸
گرد دندانهاش کرمان دراز
۵۹
از بقیهٔ خور که در دندانش ماند
۶۰
کرمها رویید و بر دندان نشاند
۶۱
مرغکان بینند کرم و قوت را
۶۲
مرج پندارند آن تابوت را
۶۳
چون دهان پر شد ز مرغ او ناگهان
۶۴
در کشدشان و فرو بندد دهان
۶۵
این جهان پر ز نقل و پر ز نان
۶۶
چون دهان باز آن تمساح دان
۶۷
بهر کرم و طعمه ای روزیتراش
۶۸
از فن تمساح دهر آمن مباش
۶۹
روبه افتد پهن اندر زیر خاک
۷۰
بر سر خاکش حبوب مکرناک
۷۱
تا بیاید زاغ غافل سوی آن
۷۲
پای او گیرد به مکر آن مکردان
۷۳
صدهزاران مکر در حیوان چو هست
۷۴
چون بود مکر بشر کو مهترست
۷۵
مصحفی در کف چو زینالعابدین
۷۶
خنجری پر قهر اندر آستین
۷۷
گویدت خندان کای مولای من
۷۸
در دل او بابلی پر سحر و فن
۷۹
زهر قاتل صورتش شهدست و شیر
۸۰
هین مرو بیصحبت پیر خبیر
۸۱
جمله لذات هوا مکرست و زرق
۸۲
سوز و تاریکیست گرد نور برق
۸۳
برق نور کوته و کذب و مجاز
۸۴
گرد او ظلمات و راه تو دراز
۸۵
نه به نورش نامه توانی خواندن
۸۶
نه به منزل اسپ دانی راندن
۸۷
لیک جرم آنک باشی رهن برق
۸۸
از تو رو اندر کشد انوار شرق
۸۹
میکشاند مکر برقت بیدلیل
۹۰
در مفازهٔ مظلمی شب میل میل
۹۱
بر که افتی گاه و در جوی اوفتی
۹۲
گه بدین سو گه بدان سوی اوفتی
۹۳
خود نبینی تو دلیل ای جاهجو
۹۴
ور ببینی رو بگردانی ازو
۹۵
که سفر کردم درین ره شصت میل
۹۶
مر مرا گمراه گوید این دلیل
۹۷
گر نهم من گوش سوی این شگفت
۹۸
ز امر او راهم ز سر باید گرفت
۹۹
من درین ره عمر خود کردم گرو
۱۰۰
هرچه بادا باد ای خواجه برو
۱۰۱
راه کردی لیک در ظن چو برق
۱۰۲
عشر آن ره کن پی وحی چو شرق
۱۰۳
ظن لایغنی من الحق خواندهای
۱۰۴
وز چنان برقی ز شرقی ماندهای
۱۰۵
هی در آ در کشتی ما ای نژند
۱۰۶
یا تو آن کشتی برین کشتی ببند
۱۰۷
گوید او چون ترک گیرم گیر و دار
۱۰۸
چون روم من در طفیلت کوروار
۱۰۹
کور با رهبر به از تنها یقین
۱۱۰
زان یکی ننگست و صد ننگست ازین
۱۱۱
میگریزی از پشه در کزدمی
۱۱۲
میگریزی در یمی تو از نمی
۱۱۳
میگریزی از جفاهای پدر
۱۱۴
در میان لوطیان و شور و شر
۱۱۵
میگریزی همچو یوسف ز اندهی
۱۱۶
تا ز نرتع نلعب افتی در چهی
۱۱۷
در چه افتی زین تفرج همچو او
۱۱۸
مر ترا لیک آن عنایت یار کو
۱۱۹
گر نبودی آن به دستوری پدر
۱۲۰
برنیاوردی ز چه تا حشر سر
۱۲۱
آن پدر بهر دل او اذن داد
۱۲۲
گفت چون اینست میلت خیر باد
۱۲۳
هر ضریری کز مسیحی سر کشد
۱۲۴
او جهودانه بماند از رشد
۱۲۵
قابل ضو بود اگر چه کور بود
۱۲۶
شد ازین اعراض او کور و کبود
۱۲۷
گویدش عیسی بزن در من دو دست
۱۲۸
ای عمی کحل عزیزی با منست
۱۲۹
از من ار کوری بیابی روشنی
۱۳۰
بر قمیص یوسف جان بر زنی
۱۳۱
کار و باری کت رسد بعد شکست
۱۳۲
اندر آن اقبال و منهاج رهست
۱۳۳
کار و باری که ندارد پا و سر
۱۳۴
ترک کن هی پیر خر ای پیر خر
۱۳۵
غیر پیر استاد و سرلشکر مباد
۱۳۶
پیر گردون نی ولی پیر رشاد
۱۳۷
در زمان چون پیر را شد زیردست
۱۳۸
روشنایی دید آن ظلمتپرست
۱۳۹
شرط تسلیم است نه کار دراز
۱۴۰
سود نبود در ضلالت ترکتاز
۱۴۱
من نجویم زین سپس راه اثیر
۱۴۲
پیر جویم پیر جویم پیر پیر
۱۴۳
پیر باشد نردبان آسمان
۱۴۴
تیر پران از که گردد از کمان
۱۴۵
نه ز ابراهیم نمرود گران
۱۴۶
کرد با کرکس سفر بر آسمان
۱۴۷
از هوا شد سوی بالا او بسی
۱۴۸
لیک بر گردون نپرد کرکسی
۱۴۹
گفتش ابراهیم ای مرد سفر
۱۵۰
کرکست من باشم اینت خوبتر
۱۵۱
چون ز من سازی به بالا نردبان
۱۵۲
بی پریدن بر روی بر آسمان
۱۵۳
آنچنان که میرود تا غرب و شرق
۱۵۴
بی ز زاد و راحله دل همچو برق
۱۵۵
آنچنان که میرود شب ز اغتراب
۱۵۶
حس مردم شهرها در وقت خواب
۱۵۷
آنچنان که عارف از راه نهان
۱۵۸
خوش نشسته میرود در صد جهان
۱۵۹
گر ندادستش چنین رفتار دست
۱۶۰
این خبرها زان ولایت از کیست
۱۶۱
این خبرها وین روایات محق
۱۶۲
صد هزاران پیر بر وی متفق
۱۶۳
یک خلافی نی میان این عیون
۱۶۴
آنچنان که هست در علم ظنون
۱۶۵
آن تحری آمد اندر لیل تار
۱۶۶
وین حضور کعبه و وسط نهار
۱۶۷
خیز ای نمرود پر جوی از کسان
۱۶۸
نردبانی نایدت زین کرکسان
۱۶۹
عقل جزوی کرکس آمد ای مقل
۱۷۰
پر او با جیفهخواری متصل
۱۷۱
عقل ابدالان چو پر جبرئیل
۱۷۲
میپرد تا ظل سدره میل میل
۱۷۳
باز سلطانم گشم نیکوپیم
۱۷۴
فارغ از مردارم و کرکس نیم
۱۷۵
ترک کرکس کن که من باشم کست
۱۷۶
یک پر من بهتر از صد کرکست
۱۷۷
چند بر عمیا دوانی اسپ را
۱۷۸
باید استا پیشه را و کسپ را
۱۷۹
خویشتن رسوا مکن در شهر چین
۱۸۰
عاقلی جو خویش از وی در مچین
۱۸۱
آن چه گوید آن فلاطون زمان
۱۸۲
هین هوا بگار و رو بر وفق آن
۱۸۳
جمله میگویند اندر چین به جد
۱۸۴
بهر شاه خویشتن که لم یلد
۱۸۵
شاه ما خود هیچ فرزندی نزاد
۱۸۶
بلک سوی خویش زن را ره نداد
۱۸۷
هر که از شاهان ازین نوعش بگفت
۱۸۸
گردنش با تیغ بران کرد جفت
۱۸۹
شاه گوید چونک گفتی این مقال
۱۹۰
یا بکن ثابت که دارم من عیال
۱۹۱
مر مرا دختر اگر ثابت کنی
۱۹۲
یافتی از تیغ تیزم آمنی
۱۹۳
ورنه بیشک من ببرم حلق تو
۱۹۴
ای بگفته لاف کذب آمیغ تو
۱۹۵
بنگر ای از جهل گفته ناحقی
۱۹۶
پر ز سرهای بریده خندقی
۱۹۷
خندقی از قعر خندق تا گلو
۱۹۸
پر ز سرهای بریده زین غلو
۱۹۹
جمله اندر کار این دعوی شدند
۲۰۰
گردن خود را بدین دعوی زدند
۲۰۱
هان ببین این را به چشم اعتبار
۲۰۲
این چنین دعوی میندیش و میار
۲۰۳
تلخ خواهی کرد بر ما عمر ما
۲۰۴
کی برین میدارد ای دادر ترا
۲۰۵
گر رود صد سال آنک آگاه نیست
۲۰۶
بر عما آن از حساب راه نیست
۲۰۷
بیسلاحی در مرو در معرکه
۲۰۸
همچو بیباکان مرو در تهلکه
۲۰۹
این همه گفتند و گفت آن ناصبور
۲۱۰
که مرا زین گفتهها آید نفور
۲۱۱
سینه پر آتش مرا چون منقل است
۲۱۲
کشت کامل گشت وقت منجل است
۲۱۳
صدر را صبری بد اکنون آن نماد
۲۱۴
بر مقام صبر عشق آتش نشاند
۲۱۵
صبر من مرد آن شبی که عشق زاد
۲۱۶
درگذشت او حاضران را عمر باد
۲۱۷
ای محدث از خطاب و از خطوب
۲۱۸
زان گذشتم آهن سردی مکوب
۲۱۹
سرنگونم هی رها کن پای من
۲۲۰
فهم کو در جملهٔ اجزای من
۲۲۱
اشترم من تا توانم میکشم
۲۲۲
چون فتادم زار با کشتن خوشم
۲۲۳
پر سر مقطوع اگر صد خندق است
۲۲۴
پیش درد من مزاج مطلق است
۲۲۵
من نخواهم زد دگر از خوف و بیم
۲۲۶
این چنین طبل هوا زیر گلیم
۲۲۷
من علم اکنون به صحرا میزنم
۲۲۸
یا سراندازی و یا روی صنم
۲۲۹
حلق کو نبود سزای آن شراب
۲۳۰
آن بریده به به شمشیر و ضراب
۲۳۱
دیده کو نبود ز وصلش در فره
۲۳۲
آن چنان دیده سپید کور به
۲۳۳
گوش کان نبود سزای راز او
۲۳۴
بر کنش که نبود آن بر سر نکو
۲۳۵
اندر آن دستی که نبود آن نصاب
۲۳۶
آن شکسته به به ساطور قصاب
۲۳۷
آنچنان پایی که از رفتار او
۲۳۸
جان نپیوندد به نرگس زار او
۲۳۹
آنچنان پا در حدید اولیترست
۲۴۰
که آنچنان پا عاقبت درد سرست