بخش ۱۳ - عذر انگیزی در نظم کتاب
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
در آن مدت که من در بسته بودم
۲
سخن با آسمان پیوسته بودم
۳
گهی برج کواکب میبریدم
۴
گهی ستر ملایک میدریدم
۵
یگانه دوستی بودم خدائی
۶
به صد دل کرده با جان آشنائی
۷
تعصب را کمر در بسته چون شیر
۸
شده بر من سپر بر خصم شمشیر
۹
در دنیا بدانش بند کرده
۱۰
ز دنیا دل بدین خرسند کرده
۱۱
شبی در هم شده چون حلقه زر
۱۲
به نقره نقره زد بر حلقه در
۱۳
درآمد سر گرفته سر گرفته
۱۴
عتابی سخت با من در گرفته
۱۵
که احسنت ای جهاندار معانی
۱۶
که در ملک سخن صاحبقرانی
۱۷
پس از پنجاه چله در چهل سال
۱۸
مزن پنجه در این حرف ورق مال
۱۹
درین روزه چو هستی پای بر جای
۲۰
به مردار استخوانی روزه مگشای
۲۱
نکرده آرزو هرگز ترا بند
۲۲
که دنیا را نبودی آرزومند
۲۳
چو داری در سنان نوک خامه
۲۴
کلید قفل چندین گنجنامه
۲۵
مسی را زر بر اندودن غرض چیست
۲۶
زر اندر سیمتر زین میتوان زیست
۲۷
چرا چون گنج قارون خاک بهری
۲۸
نه استاد سخن گویان دهری؟
۲۹
در توحید زن کاوازه داری
۳۰
چرا رسم مغان را تازه داری
۳۱
سخندانان دلت را مرده دانند
۳۲
اگر چه زند خوانان زنده خوانند
۳۳
ز شورش کردن آن تلخ گفتار
۳۴
ترشروئی نکردم هیچ در کار
۳۵
ز شیرین کاری شیرین دلبند
۳۶
فرو خواندم به گوشش نکتهای چند
۳۷
وزان دیبا که میبستم طرازش
۳۸
نمودم نقشهای دل نوازش
۳۹
چو صاحب سنگ دید آن نقش ارژنگ
۴۰
فرو ماند از سخن چون نقش بر سنگ
۴۱
بدو گفتم ز خاموشی چه جوئی
۴۲
زبانت کو که احسنتی بگوئی
۴۳
به صد تسلیم گفت ای من غلامت
۴۴
زبانم وقف بر تسبیح نامت
۴۵
چو بشنیدم ز شیرین داستان را
۴۶
ز شیرینی فرو بردم زبان را
۴۷
چنین سحری تو دانی یاد کردن
۴۸
بتی را کعبهای بنیاد کردن
۴۹
مگر شیرین بدان کردی دهانم
۵۰
که در حلقم شکر گردد زبانم
۵۱
اگر خوردم زبان را من شکروار
۵۲
زبان چون توئی بادا شکربار
۵۳
به پایان بر چو این ره بر گشادی
۵۴
تمامش کن چو بنیادش نهادی
۵۵
در این گفتن ز دولت یاریت باد
۵۶
برومندی و برخورداریت باد
۵۷
چرا گشتی درین بیغوله پا بست
۵۸
چنین نقد عراقی بر کف دست
۵۹
رکاب از شهربند گنجه بگشای
۶۰
عنان شیر داری پنجه بگشای
۶۱
فرس بیرون فکن میدان فراخست
۶۲
تو سرسبزی و دولت سبز شاخست
۶۳
زمانه نغز گفتاری ندارد
۶۴
و گر دارد چو تو باری ندارد
۶۵
همائی کن برافکن سایه برکار
۶۶
ولایت را به جغدی چند مسپار
۶۷
چراغند این دو سه پروانه خویش
۶۸
پدیدار آمده در خانه خویش
۶۹
دو منزل گر شوند از شهر خود دور
۷۰
نبینی هیچ کس را رونق و نور
۷۱
تو آن خورشید نورانی قیاسی
۷۲
که مشرق تا به مغرب روشناسی
۷۳
چو تو حالی نهادی پای در پیش
۷۴
به کنجی هر کسی گیرد سر خویش
۷۵
هم آفاق هنر یابد حصاری
۷۶
هم اقلیم سخن بیند سواری
۷۷
به تندی گفتم ای بخت بلندم
۷۸
نه تو قصابی و من گوپسندم
۷۹
مدم دم تا چراغ من نمیرد
۸۰
که در موسی دم عیسی نگیرد
۸۱
به حشوی چندم آتش برمیفروز
۸۲
که من خود چون چراغم خویشتن سوز
۸۳
من آن شیشهام که گر بر من زنی سنگ
۸۴
ز نام و کنیتم گیرد جهان ننگ
۸۵
مسی بینی زری به روی کشیده
۸۶
به مرداری کلابی بر دمیده
۸۷
نبینی جز هوای خویش قوتم
۸۸
بجز بادی نیابی در بروتم
۸۹
فلک در طالعم شیری نمودهاست
۹۰
ولیکن شیر پشمینم چه سوداست
۹۱
نه آن شیرم که با دشمن برآیم
۹۲
مرا آن بس که من با من برآیم
۹۳
نشاطی پیش ازین بود آن قدم رفت
۹۴
غروری کز جوانی بود هم رفت
۹۵
حدیث کودکی و خودپرستی
۹۶
رها کن کان خیالی بود و مستی
۹۷
چو عمر از سی گذشت یا خود از بیست
۹۸
نمیشاید دگر چون غافلان زیست
۹۹
نشاط عمر باشد تا چهل سال
۱۰۰
چهل ساله فرو ریزد پر و بال
۱۰۱
پس از پنجه نباشد تندرستی
۱۰۲
بصر کندی پذیرد پای سستی
۱۰۳
چو شصت آمد نشست آمد پدیدار
۱۰۴
چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار
۱۰۵
به هشتاد و نود چون در رسیدی
۱۰۶
بسا سخنی که از گیتی کشیدی
۱۰۷
وز آنجا گر به صد منزل رسانی
۱۰۸
بود مرگی به صورت زندگانی
۱۰۹
اگر صد سال مانی ور یکی روز
۱۱۰
بباید رفت ازین کاخ دل افروز
۱۱۱
پس آن بهتر که خود را شاد داری
۱۱۲
در آن شادی خدا را یاد داری
۱۱۳
به وقت خوشدلی چون شمع پرتاب
۱۱۴
دهن پر خنده داری دیده پر آب
۱۱۵
چو صبح آن روشنان از گریه رستند
۱۱۶
که برق خنده را بر لب ببستند
۱۱۷
چوبی گریه نشاید بود خندان
۱۱۸
وزین خنده نشاید بست دندان
۱۱۹
بیاموزم تو را گر کاربندی
۱۲۰
که بی گریه زمانی خوش بخندی
۱۲۱
چو خندان گردی از فرخنده فالی
۱۲۲
بخندان تنگدستی را به مالی
۱۲۳
نه بینی آفتاب آسمان را
۱۲۴
کز آن خندد که خنداند جهان را