بخش ۲۴ - گریختن شیرین از نزد مهین بانو به مداین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو برزد بامدادان خازن چین
۲
به درج گوهرین بر قفل زرین
۳
برون آمد ز درج آن نقش چینی
۴
شدن را کرده با خود نقش بینی
۵
بتان چین به خدمت سر نهادند
۶
بسان سرو بر پای ایستادند
۷
چو شیرین دید روی مهربانان
۸
به چربی گفت با شیرین زبانان
۹
که بسمالله به صحرا میخرامم
۱۰
مگر بسمل شود مرغی به دامم
۱۱
بتان از سر سراغج باز کردند
۱۲
دگرگون خدمتش را ساز کردند
۱۳
به کردار کلهداران چون نوش
۱۴
قبا بستند بکران قصب پوش
۱۵
که رسمی بود کان صحرا خرامان
۱۶
به صید آیند بر رسم غلامان
۱۷
همه در گرد شیرین حلقه بستند
۱۸
چو حالی بر نشست او بر نشستند
۱۹
به صحرائی شدند از صحن ایوان
۲۰
به سرسبزی چو خضر از آب حیوان
۲۱
در آن صحرا روان کردند رهوار
۲۲
وزان صحرا به صحراهای بسیار
۲۳
شدند آن روضه حوران دلکش
۲۴
به صحرائی چو مینو خرم و خوش
۲۵
زمین از سبزه نزهت گاه آهو
۲۶
هوا از مشک پر خالی ز آهو
۲۷
سرانجام اسب را پرواز دادند
۲۸
عنان خود به مرکب باز دادند
۲۹
بت لشگر شکن بر پشت شبدیز
۳۰
سواری تند بود و مرکبی تیز
۳۱
چو مرکب گرم کرد از پیش یاران
۳۲
برون افتاد از آن هم تک سواران
۳۳
گمان بردند که اسبش سر کشید است
۳۴
ندانستند کو سر در کشید است
۳۵
بسی چون سایه دنبالش دویدند
۳۶
ز سایه در گذر گردش ندیدند
۳۷
به جستن تا به شب دمساز گشتند
۳۸
به نومیدی هم آخر باز گشتند
۳۹
ز شاه خویش هر یک دور مانده
۴۰
به تن رنجه به دل رنجور مانده
۴۱
به درگاه مهین بانو شبانگاه
۴۲
شدند آن اختران بیطلعت ماه
۴۳
به دیده پیش تختش راه رفتند
۴۴
به تلخی حال شیرین باز گفتند
۴۵
که سیاره چه شب بازی نمودش
۴۶
تک طیاره چون اندر ربودش
۴۷
مهین بانو چو بشنید این سخن را
۴۸
صلا در داد غمهای کهن را
۴۹
فرود آمد ز تخت خویش غمناک
۵۰
بسر بر خاک و سر هم بر سر خاک
۵۱
از آن غم دستها بر سر نهاده
۵۲
ز دیده سیل طوفان بر گشاده
۵۳
ز شیرین یاد بیاندازه میکرد
۵۴
به دو سوک برادر تازه میکرد
۵۵
به آب چشم گفت ای نازنین ماه
۵۶
ز من چشم بدت بربود ناگاه
۵۷
گلی بودی که باد از بارت افکند
۵۸
ندانم بر کدامین خارت افکند
۵۹
چو افتادت که مهر از ما بریدی
۶۰
کدامین مهربان بر ما گزیدی
۶۱
چو آهو زین غزالان سیر گشتی
۶۲
گرفتار کدامین شیر گشتی
۶۳
چو ماه از اختران خود جدائی
۶۴
نه خورشیدی چنین تنها چرائی
۶۵
کجا سرو تو کز جانم چمن داشت
۶۶
به هر شاخی رگی با جان من داشت
۶۷
رخت ماهست تا خود بر که تابد
۶۸
منش گم کردهام تا خود که یابد
۶۹
همه شب تا به روز این نوحه میکرد
۷۰
غمش بر غم افزود و درد بر درد
۷۱
چو مهر آمد برون از چاه بیژن
۷۲
شد از نورش جهان را دیده روشن
۷۳
همه لشگر به خدمت سر نهادند
۷۴
به نوبت گاه فرمان ایستادند
۷۵
که گر بانو بفرماید به شبگیر
۷۶
پی شیرین برانیم اسب چون تیر
۷۷
مهین بانو به رفتن میل ننمود
۷۸
نه خود رفت و نه کس را نیز فرمود
۷۹
چو در خواب این بلا را بود دیده
۸۰
که بودی بازی از دستش پریده
۸۱
چو حسرت خورد از پرواز آن باز
۸۲
همان باز آمدی بر دست او باز
۸۳
بدیشان گفت اگر ما باز گردیم
۸۴
و گر با آسمان همراز گردیم
۸۵
نشد ممکن که در هیچ آبخوردی
۸۶
بیابیم از پی شبدیز گردی
۸۷
نشاید شد پی مرغ پریده
۸۸
نه دنبال شکاردام دیده
۸۹
کبوتر چون پرید از پس چه نالی
۹۰
که وا برج آید ار باشد حلالی
۹۱
بلی چندان شکیبم در فراقش
۹۲
که برقی یابم از نعل براقش
۹۳
چو زان گم گشته گنج آگاه گردم
۹۴
دیگر ره با طرب همراه گردم
۹۵
به گنجینه سپارم گنج را باز
۹۶
به دین شکرانه گردم گنج پرداز
۹۷
سپه چون پاسخ بانو شنیدند
۹۸
به از فرمانبری کاری ندیدند
۹۹
وزان سوی دگر شیرین به شبدیز
۱۰۰
جهان را مینوشت از بهر پرویز
۱۰۱
چو سیاره شتاب آهنگ میبود
۱۰۲
ز ره رفتن بروز و شب نیاسود
۱۰۳
قبا در بسته بر شکل غلامان
۱۰۴
همی شد ده به ده سامان به سامان
۱۰۵
نبود ایمن ز دشمن گاه و بی گاه
۱۰۶
به کوه و دشت میشد راه و بیراه
۱۰۷
رونده کوه را چون باد میراند
۱۰۸
به تک در باد را چون کوه میماند
۱۰۹
نپوشد بر تو آن افسانه را راز
۱۱۰
که در راهی زنی شد جادوئی ساز
۱۱۱
یکی آیینه و شانه درافکند
۱۱۲
به افسونی به راهش کرد دربند
۱۱۳
فلک این آینه وان شانه را جست
۱۱۴
کزین کوه آمد و زان بیشه بر رست
۱۱۵
زنی کوشانه و آیینه بفکند
۱۱۶
ز سختی شد به کوه و بیشه مانند
۱۱۷
شده شیرین در آن راه از بس اندوه
۱۱۸
غبار آلود چندین بیشه و کوه
۱۱۹
رخش سیمای کم رختی گرفته
۱۲۰
مزاج نازکش سختی گرفته
۱۲۱
نشان میجست و میرفت آن دلافروز
۱۲۲
چو ماه چارده شب چارده روز
۱۲۳
جنیبت را به یک منزل نمیماند
۱۲۴
خبر پرسان خبر پرسان همی راند
۱۲۵
تکاور دست برد از باد میبرد
۱۲۶
زمین را دور چرخ از یاد میبرد
۱۲۷
سپیده دم چو دم بر زد سپیدی
۱۲۸
سیاهی خواند حرف ناامیدی
۱۲۹
هزاران نرگس از چرخ جهانگرد
۱۳۰
فرو شد تا بر آمد یک گل زرد
۱۳۱
شتابان کرد شیرین بارگی را
۱۳۲
به تلخی داد جان یکبارگی را
۱۳۳
پدید آمد چو مینو مرغزاری
۱۳۴
در او چون آب حیوان چشمه ساری
۱۳۵
ز شرم آب از رخشنده خانی
۱۳۶
شده در ظلمت آب زندگانی
۱۳۷
ز رنج راه بود اندام خسته
۱۳۸
غبار از پای تا سر برنشسته
۱۳۹
به گرد چشمه جولان زد زمانی
۱۴۰
ده اندر ده ندید از کس نشانی
۱۴۱
فرود آمد به یک سو بارگی بست
۱۴۲
ره اندیشه بر نظارگی بست
۱۴۳
چو قصد چشمه کرد آن چشمه نور
۱۴۴
فلک را آب در چشم آمد از دور
۱۴۵
سهیل از شعر شکرگون برآورد
۱۴۶
نفیر از شعری گردون برآورد
۱۴۷
پرندی آسمان گون بر میان زد
۱۴۸
شد اندر آب و آتش در جهان زد
۱۴۹
فلک را کرد کحلی پوش پروین
۱۵۰
موصل کرد نیلوفر به نسرین
۱۵۱
حصارش نیل شد یعنی شبانگاه
۱۵۲
ز چرخ نیلگون سر بر زد آن ماه
۱۵۳
تن سیمینش میغلطید در آب
۱۵۴
چو غلطد قاقمی بر روی سنجاب
۱۵۵
عجب باشد که گل را چشمه شوید
۱۵۶
غلط گفتم که گل بر چشمه روید
۱۵۷
در آب انداخته از گیسوان شست
۱۵۸
نه ماهی بلکه ماه آورده در دست
۱۵۹
ز مشک آرایش کافور کرده
۱۶۰
ز کافورش جهان کافور خورده
۱۶۱
مگر دانسته بود از پیش دیدن
۱۶۲
که مهمانی نوش خواهد رسیدن
۱۶۳
در آب چشمه سار آن شکر ناب
۱۶۴
ز بهر میهمان میساخت جلاب