بخش ۴۰ - افسانهسرائی ده دختر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
فرنگیس اولین مرکب روان کرد
۲
که دولت در زمین گنجی نهان کرد
۳
از آن دولت فریدونی خبر داشت
۴
زمین را باز کرد آن گنج برداشت
۵
سهیل سیمتن گفتا تذروی
۶
به بازی بود در پائین سروی
۷
فرود آمد یکی شاهین به شبگیر
۸
تذرو نازنین را کرد نخجیر
۹
عجبنوش شکر پاسخ چنین گفت
۱۰
که عنبر بو گلی در باغ بشگفت
۱۱
بهشتی مرغی آمد سوی گلزار
۱۲
ربود آن عنبرین گل را به منقار
۱۳
از آن به داستانی زد فلکناز
۱۴
که ما را بود یک چشم از جهان باز
۱۵
به ما چشمی دگر کرد آشنائی
۱۶
دو به بیند ز چشمی روشنائی
۱۷
همیلا گفت آبی بود روشن
۱۸
روان گشته میان سبز گلشن
۱۹
جوان شیری بر آمد تشنه از راه
۲۰
بدان چشمه دهانتر کرد ناگاه
۲۱
همایون گفت لعلی بود کانی
۲۲
ز غارتگاه بیاعان نهانی
۲۳
در آمد دولت شاهی به تاراج
۲۴
نهاد آن لعل را بر گوشه تاج
۲۵
سمن ترک سمن بر گفت یکروز
۲۶
جدا گشت از صدف دری شبافروز
۲۷
فلک در عقد شاهی بند کردش
۲۸
به یاقوتی دگر پیوند کردش
۲۹
پریزاد پریرخ گفت ماهی
۳۰
به بازی بود در نخجیر گاهی
۳۱
بر آمد آفتابی ز آسمان بیش
۳۲
کشید آن ماه را در چنبر خویش
۳۳
ختن خاتون چنین گفت از سر هوش
۳۴
که تنها بود شمشادی قصب پوش
۳۵
به دو پیوست ناگه سروی آزاد
۳۶
که خوش باشد به یکجا سرو و شمشاد
۳۷
زبان بگشاد گوهر ملک دلبند
۳۸
که زهره نیز تنها بود یک چند
۳۹
سعادت بر گشاد اقبال را دست
۴۰
قران مشتری در زهره پیوست
۴۱
چو آمد در سخن نوبت به شاپور
۴۲
سخن را تازه کرد از عشق منشور
۴۳
که شیرین انگبینی بود در جام
۴۴
شهنشه روغن او شد سرانجام
۴۵
به رنگآمیزی صنعت من آنم
۴۶
که در حلوای ایشان زعفرانم
۴۷
پس آنگه کردشان در پهلوی یاد
۴۸
که احسنت ای جهان پهلو دو همزاد
۴۹
جهان را هر دو چون روشن درخشید
۵۰
ز یکدیگر مبرید و ملخشید
۵۱
سخن چون بر لب شیرین گذر کرد
۵۲
هوا پر مشک و صحرا پر شکر کرد
۵۳
ز شرم اندر زمین میدید و میگفت
۵۴
که دل بیعشق بود و یار بیجفت
۵۵
چو شاپور آمد اندر چاره کار
۵۶
دلم را پاره کرد آن پاره کار
۵۷
قضای عشق اگرچه سر نبشته است
۵۸
مرا این سر نبشت او در نبشت است
۵۹
چو سر رشته سوی این نقش زیباست
۶۰
ز سرخی نقش رویم نقش دیباست
۶۱
مراکز دست خسرو نقل و جام است
۶۲
نه کیخسرو پنا خسرو غلام است
۶۳
سرم از سایه او تاجور باد
۶۴
ندیمش بخت و دولت راهبر باد
۶۵
چو دور آمد به خسرو گفت باری
۶۶
سیه شیری بد اندر مرغزاری
۶۷
گوزنی بر ره شیر آشیان کرد
۶۸
رسن در گردن شیر ژیان کرد
۶۹
من آن شیرم که شیرینم به نخجیر
۷۰
به گردن بر نهاد از زلف زنجیر
۷۱
اگر شیرین نباشد دستگیرم
۷۲
چو شمع از سوزش بادی بمیرم
۷۳
و گر شیر ژیان آید به حربم
۷۴
چو شیرین سوی من باشد به چربم
۷۵
حریفان جنس و یاران اهل بودند
۷۶
به هر حرفی که میشد دست سودند
۷۷
دل محرم بود چون تخته خاک
۷۸
بر او دستی زنی حالی شود پاک
۷۹
دگر ره طبع شیرین گرمتر گشت
۸۰
دلش در کار خسرو نرمتر گشت
۸۱
قدح پر باده کرد و لعل پر نوش
۸۲
به خسرو داد کاین را نوش کن نوش
۸۳
بخور کین جام شیرین نوش بادت
۸۴
به جز شیرین همه فرموش بادت
۸۵
ملک چون گل شدی هر دم شکفته
۸۶
از آن لعل نسفته لعل سفته
۸۷
گهی گفت ای قدح شب رخت بندد
۸۸
تو بگری تلخ تا شیرین بخندند
۸۹
گهی گفت ای سحر منمای دندان
۹۰
مخند آفاق را بر من مخندان
۹۱
بدست آن بتان مجلس افروز
۹۲
سپهر انگشتری میباخت تا روز
۹۳
ببرد انگشتری چون صبح برخاست
۹۴
که بر بانگ خروس انگشتری خواست
۹۵
بتان چون یافتند از خرمی بهر
۹۶
شدند از ساحت صحرا سوی شهر
۹۷
جهان خوردند و یک جو غم نخوردند
۹۸
ز شادی کاه برگی کم نکردند
۹۹
چو آمد شیشه خورشید بر سنگ
۱۰۰
جهان بر خلق شد چون شیشه تنگ
۱۰۱
دگر ره شیشه می بر گرفتند
۱۰۲
چو شیشه بادهها بر سر گرفتند
۱۰۳
بر آن شیشه دلان از ترکتازی
۱۰۴
فلک را پیشه گشته شیشه بازی
۱۰۵
به می خوردن طرب را تازه کردند
۱۰۶
به عشرت جان شب را تازه کردند
۱۰۷
همان افسانه دوشینه گفتند
۱۰۸
همان لعل پرندوشینه سفتند
۱۰۹
دل خسرو ز عشق یار پرجوش
۱۱۰
به یاد نوش لب میکرد می نوش
۱۱۱
می رنگین زهی طاوس بیمار
۱۱۲
لب شیرین زهی خرمای بیخار
۱۱۳
نهاده بر یکی کف ساغرمل
۱۱۴
گرفته بر دگر کف دسته گل
۱۱۵
از آن میخورد و زان گل بوی برداشت
۱۱۶
پی دل جستن دلجوی برداشت
۱۱۷
شراب تلخ در جانش اثر کرد
۱۱۸
به شیرینی سوی شیرین نظر کرد
۱۱۹
به غمزه گفت با او نکتهای چند
۱۲۰
که بود از بوسه لبها را زبانبند
۱۲۱
هم از راه اشارتهای فرخ
۱۲۲
حدیث خویشتن را یافت پاسخ
۱۲۳
سخنها در کرشمه مینهفتند
۱۲۴
به نوک غمزه گفتند آنچه گفتند
۱۲۵
همه شب پاسبانی پیشه کردند
۱۲۶
بسی شب را درین اندیشه کردند
۱۲۷
ز گرمی روی خسرو خوی گرفته
۱۲۸
صبوح خرمی را پی گرفته
۱۲۹
که شیرین را چگونه مست یابد
۱۳۰
بر آن تنگ شکر چون دست یابد
۱۳۱
نمیافتاد فرصت در میانه
۱۳۲
که تیر خسرو افتد بر نشانه
۱۳۳
دل شادش به دیدار دلافروز
۱۳۴
طرب میکرد و خوش میبود تا روز
۱۳۵
چو بر شبدیز شب گلگون خورشید
۱۳۶
ستام افکند چون گلبرگ بربید
۱۳۷
مه و خورشید دل در صید بستند
۱۳۸
به شبدیز و به گلگون برنشستند
۱۳۹
شدند از مرز موقان سوی شهرود
۱۴۰
بنا کردند شهری از می و رود
۱۴۱
گهی بر گرد شط بستند زنجیر
۱۴۲
ز مرغ و ماهی افکندند نخجیر
۱۴۳
گهی بر فرضه نوشاب شهرود
۱۴۴
جهان پر نوش کردند از می و رود
۱۴۵
گهی راندند سوی دشت مندور
۱۴۶
تهی کردنددشت از آهو و گور
۱۴۷
بدینسان روزها تدبیر کردند
۱۴۸
گهی عشرت گهی نخجیر کردند
۱۴۹
عروس شب چو نقش افکند بر دست
۱۵۰
به شهرآرائی انجم کله بربست
۱۵۱
عروس شاه نیز از حجله برخاست
۱۵۲
به روی خویشتن مجلس بیاراست
۱۵۳
عروسان دگر با او شده یار
۱۵۴
همه مجلس عروس و شاه بیکار
۱۵۵
شکر بسیار و بادام اندکی بود
۱۵۶
کبوتر بی حد و شاهین یکی بود
۱۵۷
همه بر یاد خسرو میگرفتند
۱۵۸
پیاپی خوشدلی را بی گرفتند
۱۵۹
شبی بیرود و رامشگر نبودند
۱۶۰
زمانی بی می و ساغر نبودند
۱۶۱
می و معشوق و گلزار و جوانی
۱۶۲
ازین خوشتر نباشد زندگانی
۱۶۳
تماشای گل و گلزار کردن
۱۶۴
می لعل از کف دلدار خوردن
۱۶۵
حمایل دستها در گردن یار
۱۶۶
درخت نارون پیچیده بر نار
۱۶۷
به دستی دامن جانان گرفتن
۱۶۸
به دیگر دست نبض جان گرفتن
۱۶۹
گهی جستن به غمزه چارهسازی
۱۷۰
گهی کردن به بوسه نرد بازی
۱۷۱
گه آوردن بهارتر در آغوش
۱۷۲
گهی بستن بنفشه بر بناگوش
۱۷۳
گهی در گوش دلبر راز گفتن
۱۷۴
گهی غمهای دل پرداز گفتن
۱۷۵
جهان اینست و این خود در جهان نیست
۱۷۶
و گر هست ای عجب جز یک زمان نیست