بخش ۴۸ - آگهی خسرو از مرگ بهرام چوبین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگ
۲
سپاه روم زد بر لشگر زنگ
۳
بر آمد یوسفی نارنج در دست
۴
ترنج مه زلیخا وار بشکست
۵
شد از چشم فلک نیرنگ سازی
۶
گشاد ابرویها در دلنوازی
۷
در پیروزه گون گنبد گشادند
۸
به پیروزی جهان را مژده دادند
۹
زمانه ایمن از غوغا و فریاد
۱۰
زمین آسوده از تشنیع و بیداد
۱۱
به فال فرخ و پیرایه نو
۱۲
نهاده خسروانی تخت خسرو
۱۳
سراپرده به سدره سر کشیده
۱۴
سماطینی به گردون بر کشیده
۱۵
ستاده قیصر و خاقان و فغفور
۱۶
یک آماج از بساط پیشکه دور
۱۷
به هر گوشه مهیا کرده جائی
۱۸
برو زانو زده کشور خدائی
۱۹
طرفداران که صف در صف کشیدند
۲۰
ز هیبت پشت پای خویش دیدند
۲۱
کسی کش در دل آمد سر بریدن
۲۲
نیارست از سیاست باز دیدن
۲۳
ز بس گوهر کمرهای شبافروز
۲۴
در گستاخ بینی بسته بر روز
۲۵
قبا بسته کمرداران چون پیل
۲۶
کمربندی زده مقدار ده میل
۲۷
در آن صف کاتش از بیم آب گشتی
۲۸
سخن گر زر بدی سیماب گشتی
۲۹
نشسته خسرو پرویز بر تخت
۳۰
جوان فرو جوان طبع و جوان بخت
۳۱
در رویه کرد تخت پادشائیش
۳۲
کشیده صف غلامان سرائیش
۳۳
ز خاموشی در آن زرینه پرگار
۳۴
شده نقش غلامان نقش دیوار
۳۵
زمین را زیر تخت آرام داده
۳۶
به رسم خاص بار عام داده
۳۷
به فتحالباب دولت بامدادان
۳۸
ز در پیکی در آمد سخت شادان
۳۹
زمین بوسید و گفتا شادمان باش
۴۰
همیشه در جهان شاه جهان باش
۴۱
تو زرین بهره باش از تخت زرین
۴۲
که چوبین بهره شد بهرام چوبین
۴۳
نشاط از خانه چوبین برون تاخت
۴۴
که چوبین خانه از دشمن به پرداخت
۴۵
شهنشاه از دل سنگین ایام
۴۶
مثل زد بر تن چوبین بهرام
۴۷
که تا بر ما زمانه چوب زن بود
۴۸
فلک چوبکزن چوبینه تن بود
۴۹
چو چوب دولت ما شد برآور
۵۰
مه چوبینه چوبین شد به خاور
۵۱
نه این بهرام اگر بهرام گور است
۵۲
سرانجام از جهانش بهره گور است
۵۳
اگر بهرام گوری رفت ازین دام
۵۴
بیا تا بنگری صد گور بهرام
۵۵
اگر بهرام گوری رفت ازین دام
۵۶
بیا تا بنگری صد گور بهرام
۵۷
جهان تا در جهان یاریش میکرد
۵۸
تمنای جهانداریش میکرد
۵۹
کجا آن شیر کز شمشیر گیری
۶۰
چو مستان کرد با ما شیر گیری
۶۱
کجا آن تیغ کاتش در جهان زد
۶۲
تپانچه بر درفش کاویان زد
۶۳
بسا فرزانه را کو شیرزاد است
۶۴
فریب خاکیان بر باد داد است
۶۵
بسا گرگ جوان کز روبه پیر
۶۶
به افسون بسته شد در دام نخجیر
۶۷
از آن بر گرگ روبه راست شاهی
۶۸
که روبه دام بیند گرگ ماهی
۶۹
بسا شه کز فریب یافه گویان
۷۰
خصومت را شود بیوقت جویان
۷۱
سرانجام از شتاب خام تدبیر
۷۲
به جای پرنیان بر دل نهد تیر
۷۳
ز مغروری کلاه از سر شود دور
۷۴
مبادا کس به زور خویش مغرور
۷۵
چراغ ارچه ز روغن نور گیرد
۷۶
بسا باشد که از روغن بمیرد
۷۷
خورشها را نمک رو تازه دارد
۷۸
نمک باید که نیز اندازه دارد
۷۹
مخور چندان که خرما خار گردد
۸۰
گوارش در دهن مردار گردد
۸۱
چنان خور کز ضرورتهای حالت
۸۲
حرام دیگران باشد حلالت
۸۳
مقیمی را که این دروازه باید
۸۴
غم و شادیش را اندازه باید
۸۵
مجو بالاتر از دوران خود جای
۸۶
مکش بیش از گلیم خویشتن پای
۸۷
چو دریا بر مزن موجی که داری
۸۸
مپر بالاتر از اوجی که داری
۸۹
به قدر شغل خود باید زدن لاف
۹۰
که زر دوزی نداند بوریا باف
۹۱
چه نیکو داستانی زد هنرمند
۹۲
هلیله با هلیله قند با قند
۹۳
نه فرخ شد نهاد نو نهادن
۹۴
ره و رسم کهن بر باد دادن
۹۵
به قندیل قدیمان در زدن سنگ
۹۶
به کالای یتیمان بر زدن چنگ
۹۷
هر آنکو کشت تخمی کشته بر داد
۹۸
نه من گفتم که دانه زو خبر داد
۹۹
نه هر تخمی درختی راست روید
۱۰۰
نه هر رودی سرودی راست گوید
۱۰۱
به سرهنگی حمایل کردن تیغ
۱۰۲
بسا مه را که پوشد چهره در میغ
۱۰۳
تو خونریزی مبین کو شیر گیرد
۱۰۴
که خونش گیرد ارچه دیر گیرد
۱۰۵
از این ابلق سوار نیم زنگی
۱۰۶
که در زیر ابلقی دارد دو رنگی
۱۰۷
مباش ایمن که باخوی پلنگ است
۱۰۸
کجا یکدل شود آخر دو رنگ است
۱۰۹
ستم در مذهب دولت روا نیست
۱۱۰
که دولت با ستمگار آشنا نیست
۱۱۱
خری در کاهدان افتاد ناگاه
۱۱۲
نگویم وای بر خر وای بر کاه
۱۱۳
مگس بر خوان حلوا کی کند پشت
۱۱۴
به انجیری غرابی چون توان کشت
۱۱۵
به سیم دیگران زرین مکن کاخ
۱۱۶
کزین دین رخنه گردد کیسه سوراخ
۱۱۷
نگه دار اندرین آشفته بازار
۱۱۸
کدین گازر از نارج عطار
۱۱۹
مشو خامش چو کار افتد به زاری
۱۲۰
که باشد خامشی نوعی ز خواری
۱۲۱
شنیدستم که در زنجیر عامان
۱۲۲
یکی بود است ازین آشفته نامان
۱۲۳
چو با او سختی نابالغی جنگ
۱۲۴
به بالغتر کسی برداشتی سنگ
۱۲۵
بپرسیدند کز طفلان خوری خار
۱۲۶
ز پیران کین کشی چون باشد این کار
۱۲۷
بخنده گفت اگر پیران نخندند
۱۲۸
کجا طفلان ستمکاری پسندند
۱۲۹
چو دست از پای ناخشنود باشد
۱۳۰
به جرم پای سر مأخوذ باشد
۱۳۱
به جباری مبین در هیچ درویش
۱۳۲
که او هم محتشم باشد بر خویش
۱۳۳
ز عیب نیک مردم دیده بر دوز
۱۳۴
هنر دیدن ز چشم بد میاموز
۱۳۵
هنر بیند چو عیب این چشم جاسوس
۱۳۶
تو چشم زاغ بین نه پای طاوس
۱۳۷
ترا حرفی به صد تزویر در مشت
۱۳۸
منه بر حرف کس بیهوده انگشت
۱۳۹
به عیب خویش یک دیده نمائی؟
۱۴۰
به عیب دیگران صد صد گشائی ؟
۱۴۱
نه کم ز آیینهای در عیب جوئی
۱۴۲
به آیینه رها کن سخت روئی
۱۴۳
حفاظ آینه این یک هنر بس
۱۴۴
که پیش کس نگوید غیبت کس
۱۴۵
چو سایه رو سیاه آنکس نشیند
۱۴۶
که واپس گوید آنچ از پیش بیند
۱۴۷
نشاید دید خصم خویش را خرد
۱۴۸
که نرد از خام دستان کم توان برد
۱۴۹
مشو غره بر آن خرگوش زرفام
۱۵۰
که بر خنجر نگارد مرد رسام
۱۵۱
که چون شیران بدان خنجر ستیزند
۱۵۲
بدو خون بسی خرگوش ریزند
۱۵۳
در آب نرم رو منگر به خواری
۱۵۴
که تند آید گه زنهار خواری
۱۵۵
بر آتش دل منه کو رخ فروزد
۱۵۶
که وقت آید که صد خرمن بسوزد
۱۵۷
به گستاخی مبین در خنده شیر
۱۵۸
که نه دندان نماید بلکه شمشیر
۱۵۹
هر آنکس کو زند لاف دلیری
۱۶۰
ز جنگ شیر یابد نام شیری
۱۶۱
چو کین خواهی ز خسرو کرد بهرام
۱۶۲
ز کین خسروان خسرو شدش نام
۱۶۳
به ارباکم ز خود خود را نسنجی
۱۶۴
کز افکندن وز افتادن برنجی
۱۶۵
ستیزه با بزرگان به توان برد
۱۶۶
که از همدستی خردان شوی خرد
۱۶۷
نهنگ آن به که در دریا ستیزد
۱۶۸
کز آب خرد ماهی خرد خیزد
۱۶۹
چو خسرو گفت بسیاری درین باب
۱۷۰
بزرگان ریختند از دیدگان آب
۱۷۱
فرود آمد ز تخت آن روز دلتنگ
۱۷۲
روان کرده ز نرگس آب گلرنگ
۱۷۳
سه روز اندوه خورد از بهر بهرام
۱۷۴
نه با تخت آشنا میشد و نه با جام