نظامی · خمسه

بخش ۶۰ - آگاهی خسرو از رفتن شیرین نزد فرهاد و کشتن فرهاد به مکر

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
جهان سالار خسرو هر زمانی
۲
به چربی جستی از شیرین نشانی
۳
هزارش بیشتر صاحب خبر بود
۴
که هر یک بر سر کاری دگر بود
۵
گر انگشتی زدی بر بینی آن ماه
۶
ملک را یک به یک کردندی آگاه
۷
در آن مدت که شد فرهاد را دید
۸
نه کوه آن قلعه پولاد را دید
۹
خبر دادند سالار جهان را
۱۰
که چون فرهاد دید آن دلستان را
۱۱
در آمد زور دستش را شکوهی
۱۲
به هر زخمی ز پای افکند کوهی
۱۳
از آن ساعت نشاطی در گرفته است
۱۴
ز سنگ آیین سختی بر گفته است
۱۵
بدان آهن که او سنگ آزمون کرد
۱۶
تواند بیستون را بیستون کرد
۱۷
کلنگی می‌زند چون شیر جنگی
۱۸
کلنگی نه که آن باشد کلنگی
۱۹
بچربد روبه ار چربیش باشد
۲۰
و گر با گرگ هم چربیش باشد
۲۱
چو از دینار جورا بیشتر بار
۲۲
ترازو سر به گرداند ز دینار
۲۳
اگر ماند بدین قوت یکی ماه
۲۴
ز پشت کوه بیرون آورد راه
۲۵
ملک بی‌سنگ شد زان سنگ سفتن
۲۶
که بایستش به ترک لعل گفتن
۲۷
به پرسش گفت با پیران هشیار
۲۸
چه باید ساختن تدبیر این کار
۲۹
چنین گفتند پیران خردمند
۳۰
که گر خواهی که آسان گردد این مجد
۳۱
فرو کن قاصدی را کز سر راه
۳۲
بدو گوید که شیرین مرد ناگاه
۳۳
مگر یک چندی افتد دستش از کار
۳۴
درنگی در حساب آید پدیدار
۳۵
طلب کردند نافرجام گویی
۳۶
گره پیشانیی دلتنگ رویی
۳۷
چو قصاب از غضب خونی نشانی
۳۸
چو نفاط از بروت آتش فشانی
۳۹
سخن‌های بدش تعلیم کردند
۴۰
به زر وعده به آهن بیم کردند
۴۱
فرستادند سوی بی ستونش
۴۲
شده بر ناحفاظی رهنمونش
۴۳
چو چشم شوخ او فرهاد را دید
۴۴
به دستش دشنه پولاد را دید
۴۵
بسان شیر وحشی جسته از بند
۴۶
چو پیل مست گشته کوه می‌کند
۴۷
دلش در کار شیرین گرم گشته
۴۸
به دستش سنگ و آهن نرم گشته
۴۹
از آن آتش که در جان و جگر داشت
۵۰
نه از خویش و نه از عالم خبر داشت
۵۱
به یاد روی شیرین بیت می‌گفت
۵۲
چو آتش تیشه می‌زد کوه می‌سفت
۵۳
سوی فرهاد رفت آن سنگدل مرد
۵۴
زبان بگشاد و خود را تنگدل کرد
۵۵
که ای نادان غافل در چکاری
۵۶
چرا عمری به غفلت می‌گذاری
۵۷
بگفتا بر نشاط نام یاری
۵۸
کنم زینسان که بینی دستکاری
۵۹
چه یار آن یار کو شیرین زبانست
۶۰
مرا صد بار شیرین‌تر ز جانست
۶۱
چو مرد ترش روی تلخ گفتار
۶۲
دم شیرین ز شیرین دید در کار
۶۳
بر آورد از سر حسرت یکی باد
۶۴
که شیرین مرد و آگه نیست فرهاد
۶۵
دریغا آن چنان سرو شغبناک
۶۶
ز باد مرگ چون افتاد بر خاک
۶۷
ز خاکش عنبر افشاندند بر ماه
۶۸
به آب دیده شستندش همه راه
۶۹
هم آخر با غمش دمساز گشتند
۷۰
سپردندش به خاک و باز گشتند
۷۱
در و هر لحظه تیغی چند می‌بست
۷۲
به رویش در دریغی چند می‌بست
۷۳
چو گفت آن زلف و آن خال ای دریغا
۷۴
زبانش چون نشد لال ای دریغا
۷۵
کسی را دل دهد کین راز گوید؟
۷۶
نه بیند ور به بیند باز گوید
۷۷
چو افتاد این سخن در گوش فرهاد
۷۸
ز طاق کوه چون کوهی در افتاد
۷۹
برآورد از جگر آهی چنان سرد
۸۰
که گفتی دور باشی بر جگر خورد
۸۱
به زاری گفت کاوخ رنج بردم
۸۲
ندیده راحتی در رنج مردم
۸۳
اگر صد گوسفند آید فرا پیش
۸۴
برد گرگ از گله قربان درویش
۸۵
چه خوش گفت آن گلابی با گلستان
۸۶
که هر چت باز باید داد مستان
۸۷
فرو رفته به خاک آن سرو چالاک
۸۸
چرا بر سر نریزم هر زمان خاک
۸۹
ز گلبن ریخته گلبرگ خندان
۹۰
چرا بر من نگردد باغ زندان
۹۱
پریده از چمن کبک بهاری
۹۲
چرا چون ابر نخروشم به زاری
۹۳
فرو مرده چراغ عالم افروز
۹۴
چرا روزم نگردد شب بدین روز
۹۵
چراغم مرد بادم سرد از آنست
۹۶
مهم رفت آفتابم زرد از آنست
۹۷
به شیرین در عدم خواهم رسیدن
۹۸
به یک تک تا عدم خواهم دویدن
۹۹
صلای درد شیرین در جهان داد
۱۰۰
زمین بر یاد او بوسید و جان داد
۱۰۱
زمانه خود جز این کاری نداند
۱۰۲
که اندوهی دهد جانی ستاند
۱۰۳
چو کار افتاده گردد بینوائی
۱۰۴
درش در گیرد از هر سو بلائی
۱۰۵
به هر شاخ گلی کو در زند چنگ
۱۰۶
به جای گل ببارد بر سرش سنگ
۱۰۷
چنان از خوشدلی بی‌بهر گردد
۱۰۸
که در کامش طبرزد زهر گردد
۱۰۹
چنان تنگ آید از شوریدن بخت
۱۱۰
که برباید گرفتش زین جهان رخت
۱۱۱
عنان عمر ازینسان در نشیب است
۱۱۲
جوانی را چنین پا در رکیب است
۱۱۳
کسی یابد ز دوران رستگاری
۱۱۴
که بردارد عمارت زین عماری
۱۱۵
مسیحاوار در دیری نشیند
۱۱۶
که با چندان چراغش کس نبیند
۱۱۷
جهان دیو است و وقت دیو بستن
۱۱۸
به خوشخوئی توان زین دیو رستن
۱۱۹
مکن دوزخ به خود بر خوی بد را
۱۲۰
بهشت دیگران کن خوی خود را
۱۲۱
چو دارد خوی تو مردم سرشتی
۱۲۲
هم اینجا و هم آنجا در بهشتی
۱۲۳
مخسب ای دیده چندین غافل و مست
۱۲۴
چو بیداران برآور در جهان دست
۱۲۵
که چندان خفت خواهی در دل خاک
۱۲۶
که فرموشت کند دوران افلاک
۱۲۷
بدین پنجاه ساله حقه بازی
۱۲۸
بدین یک مهره گل تا چند نازی
۱۲۹
نه پنجه سال اگر پنجه هزار است
۱۳۰
سرش برنه که هم ناپایدار است
۱۳۱
نشاید آهنین تر بودن از سنگ
۱۳۲
ببین تاریک چون ریزد به فرسنگ
۱۳۳
زمین نطعیست ریگش چون نریزد
۱۳۴
که بر نطعی چنین جز خون نریزد
۱۳۵
بسا خونا که شد بر خاک این دشت
۱۳۶
سیاووشی نرست از زیر این طشت
۱۳۷
هر آن ذره که آرد تند بادی
۱۳۸
فریدونی بود یا کیقبادی
۱۳۹
کفی گل در همه روی زمی نیست
۱۴۰
که بر وی خون چندین آدمی نیست
۱۴۱
که می‌داند که این دیر کهن سال
۱۴۲
چه مدت دارد و چون بودش احوال
۱۴۳
بهر صدسال دوری گیرد از سر
۱۴۴
چو آن دوران شد آرد دور دیگر
۱۴۵
نماند کس که بیند دور او را
۱۴۶
بدان تا در نیابد غور او را
۱۴۷
به روزی چند با دوران دویدن
۱۴۸
چه شاید دیدن و چتوان شنیدن
۱۴۹
ز جور و عدل در هر دور سازیست
۱۵۰
درو داننده را پوشیده رازی است
۱۵۱
نمی‌خواهی که بینی جور بر جور
۱۵۲
نباید گفت راز دور با دور
۱۵۳
شب و روز ابلقی شد تند زنهار
۱۵۴
بدین ابلق عنان خویش مسپار
۱۵۵
به صد فن گر نمائی ذوفنونی
۱۵۶
نشاید برد ازین ابلق حرونی
۱۵۷
چو گربه خویشتن تا کی پرستی
۱۵۸
بیفکن از بغل گربه که رستی
۱۵۹
فلک چندان که دیگ خاک را پخت
۱۶۰
نرفت از خوی او خامی چو کیمخت
۱۶۱
قمارستان چرخ نیم خایه
۱۶۲
بسی پرمایه را بردست مایه
۱۶۳
عروس خاک اگر بدر منیرست
۱۶۴
به دست باد کن امرش که پیرست
۱۶۵
مگر خسفی که خواهد بودن از باد
۱۶۶
طلاق امر خواهد خاک را داد
۱۶۷
گر آن باد آید و گر ناید امروز
۱۶۸
تو بر بادی چنین مشعل میفروز
۱۶۹
در این یک مشت خاک ای خاک در مشت
۱۷۰
گر افروزی چراغ از هر ده انگشت
۱۷۱
نشد ممکن که این خاک خطرناک
۱۷۲
بر انگشت بریده بر کند خاک
۱۷۳
تو بی‌اندام ازین اندام سستی
۱۷۴
که گاهی رخنه دارد گه درستی
۱۷۵
فرود افتادن آسان باشد از بام
۱۷۶
اگر در ره نباشد عذر اندام
۱۷۷
نه بینی مرد بی‌اندام در خواب
۱۷۸
نرنجد گر فتد صد تیر پرتاب
۱۷۹
ترنج از دود گوگرد آن ندیده
۱۸۰
که ما زین نه ترنج نارسیده
۱۸۱
چو یوسف زین ترنج ار سر نتابی
۱۸۲
چو نارنج از زلیخا زخم یابی
۱۸۳
سحر گه مست شو سنگی برانداز
۱۸۴
ز نارنج و ترنج این خوان بپرداز
۱۸۵
برون افکن بنه زین‌دار نه در
۱۸۶
مگر کایمن شوی زین مار نه سر
۱۸۷
نفس کو خواجه تاش زندگانی است
۱۸۸
ز ما پرورده باد خزانی است
۱۸۹
اگر یک دم زنی بی‌عشق مرده است
۱۹۰
که بر ما یک به یک دمها شمرده است
۱۹۱
به باید عشق را فرهاد بودن
۱۹۲
پس آن گاهی به مردن شاد بودن
۱۹۳
مهندس دسته پولاد تیشه
۱۹۴
ز چوب نارتر کردی همیشه
۱۹۵
ز بهر آنکه باشد دستگیرش
۱۹۶
به دست اندر بود فرمان پذیرش
۱۹۷
چو بشنید این سخنهای جگرتاب
۱۹۸
فراز کوه کرد آن تیشه پرتاب
۱۹۹
سنان در سنگ رفت و دسته در خاک
۲۰۰
چنین گویند خاکی بود نمناک
۲۰۱
از آن دسته بر آمد شوشه نار
۲۰۲
درختی گشت و بار آورد بسیار
۲۰۳
از آن شوشه کنون گر ناریابی
۲۰۴
دوای درد هر بیماریابی
۲۰۵
نظامی گر ندید آن ناربن را
۲۰۶
به دفتر در چنین خواند این سخن را

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.