بخش ۷۸ - بازگشتن خسرو از قصر شیرین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شباهنگام کاهوی ختن گرد
۲
ز ناف مشک خود خود را رسن کرد
۳
هزار آهو بره لبها پر از شیر
۴
بر این سبزه شدند آرامگه گیر
۵
ملک چون آهوی نافه دریده
۶
عتاب یار آهو چشم دیده
۷
ز هر سو قطرههای برف و باران
۸
شده بارنده چون ابر بهاران
۹
ز هیبت کوه چون گل میگدازید
۱۰
ز برف ارزیز بر دل میگدازید
۱۱
به زیر خسرو از برف درم ریز
۱۲
نقاب نقره بسته خنگ شبدیز
۱۳
زبانش موی شد وز هیچ روئی
۱۴
به مشگین موی در نگرفت موئی
۱۵
بسی نالید تا رحمت کند یار
۱۶
به صد فرصت نشد یک نکته بر کار
۱۷
نفیرش گرچه هر دم تیزتر بود
۱۸
جوابش هر زمان خونریزتر بود
۱۹
چو پاسی از شب دیجور بگذشت
۲۰
از آن در شاه دل رنجور بگذشت
۲۱
فرس میراند چون بیمار خیزان
۲۲
ز دیده بر فرس خوناب ریزان
۲۳
سر از پس مانده میشد با دل ریش
۲۴
رهی بیخویشتن بگرفته در پیش
۲۵
نه پای آنکه راند اسب را تیز
۲۶
نه دست آن که برد پای شبدیز
۲۷
سرشک و آه راه ره توشه بسته
۲۸
ز مروارید بر گل خوشه بسته
۲۹
درین حسرت که آوخ گر درین راه
۳۰
پدیدار آمدی یا کوه یا چاه
۳۱
مگر بودی درنگم را بهانه
۳۲
بماندی رختم این جا جاوادانه
۳۳
گهی میزد ز تندی دست بر دست
۳۴
گهی دستارچه بر دیده میبست
۳۵
چو آمد سوی لشکرگاه نومید
۳۶
دلش میسوخت از گرمی چو خورشید
۳۷
درید ابر سیاه از سبز گلشن
۳۸
بر آمد ماهتابی سخت روشن
۳۹
شهنشه نوبتی بر چرخ پیوست
۴۰
کنار نوبتی را شقه بر بست
۴۱
نه از دل در جهان نظاره میکرد
۴۲
بجای جامه دل را پاره میکرد
۴۳
به آسایش نمودن سر نمیداشت
۴۴
سر از زانوی حسرت برنمیداشت
۴۵
ندیم و حاجب و جاندار و دستور
۴۶
همه رفتند و خسرو ماند و شاپور
۴۷
به صنعت هر دم آن استاد نقاش
۴۸
بر او نقش طرب بستی که خوش باش
۴۹
زدی بر آتش سوزان او آب
۵۰
به رویش در بخندیدی چو مهتاب
۵۱
دلش دادی که شیرین مهربانست
۵۲
بدین تلخی مبین کش در زبانست
۵۳
اگر شیرین سر پیکار دارد
۵۴
رطب دانی که سر با خار دارد
۵۵
مکن سودا که شیرین خشم ریزد
۵۶
ز شیرینی به جز صفرا چه خیزد
۵۷
مرنج از گرمی شیرین رنجور
۵۸
که شیرینی به گرمی هست مشهور
۵۹
ملک چون جای خالی دید از اغیار
۶۰
شکایت کرد با شاپور بسیار
۶۱
که دیدی تا چه رفت امروز با من
۶۲
چه کرد آن شوخ عالم سوز با من
۶۳
چه بیشرمی نمود آن ناخدا ترس
۶۴
چو زن گفتی کجا شرم و کجا ترس
۶۵
کله چون نارون پیشش نهادم
۶۶
به استغفار چون سرو ایستادم
۶۷
تبر بر نارون گستاخ میزد
۶۸
به دهره سرو بن را شاخ میزد
۶۹
نه زان سرما نوازش گرم گشتش
۷۰
نه دل زان سخت روئی نرم گشتش
۷۱
زبانش سر بسر تیر و تبر بود
۷۲
یکایک عذرش از جرمش بتر بود
۷۳
بلی تیزی نماید یار با یار
۷۴
نه تا این حد که باشد خار با خار
۷۵
ز تیزی نیز من دارم نشانی
۷۶
مرا در کالبد هم هست جانی
۷۷
اگر هاروت بابل شد جمالش
۷۸
و گر سر بابل هندوست خالش
۷۹
ز بس سردی که چون یخ شد سرشتم
۸۰
فسون هر دو را بر یخ نوشتم
۸۱
غمش را کز شکیبائی فزونست
۸۲
من غمخواره میدانم که چونست
۸۳
سرشت طفل بد را دایه داند
۸۴
بد همسایه را همسایه داند
۸۵
مرا او دشمنی آمد نهانی
۸۶
نهفته کین و ظاهر مهربانی
۸۷
چه خواهش کان نکردم دوش با او
۸۸
نپذرفت و جدا شد هوش با او
۸۹
سخنهای خوش از هر رسم و راهی
۹۰
بگفتم سالی و نشنید ماهی
۹۱
شب آمد روشنائی هم نبخشید
۹۲
شکست و مومیائی هم نبخشید
۹۳
اگر چه وصل شیرین بینمک نیست
۹۴
وزو شیرینتری زیر فلک نیست
۹۵
مرا پیوند او خواری نیرزد
۹۶
نمک خوردن جگرخواری نیرزد
۹۷
به زیر پای پیلان در شدن پست
۹۸
به از پیش خسیسان داشتن دست
۹۹
به آب اندر شدن غرفه چو ماهی
۱۰۰
از آن به کز وزغ زنهار خواهی
۱۰۱
به ناخن سنگ بر کندن ز کهسار
۱۰۲
به از حاجت به نزد ناسزاوار
۱۰۳
همه کس در در آب پاک یابد
۱۰۴
کسی کو خاک جوید خاک یابد
۱۰۵
چرا در سنگ ریزه کان کنم کان
۱۰۶
چه بیروغن چراغی جان کنم جان
۱۰۷
چه باید ملک جان دادن به شوخی
۱۰۸
که بنشیند کلاغش بر کلوخی
۱۰۹
مرا چون من کسی باید به ناموس
۱۱۰
که باشد همسر طاوس طاوس
۱۱۱
نخستین خاک را بوسید شاپور
۱۱۲
پس آنگه زد بر آتش آب کافور
۱۱۳
کز این تندی نباید تیز بودن
۱۱۴
جوانمردیست عذرانگیز بودن
۱۱۵
ستیز عاشقان چون برق باشد
۱۱۶
میان ناز و وحشت فرق باشد
۱۱۷
اگر گرمست شیرین هست معذور
۱۱۸
که شیرینی به گرمی هست مشهور
۱۱۹
نه شیرین خود همه خرما دهانی
۱۲۰
ندارد لقمه بیاستخوانی
۱۲۱
گرت سر گردد از صفرای شیرین
۱۲۲
ز سر بیرون مکن سودای شیرین
۱۲۳
مگر شیرین از آن صفرا خبر داشت
۱۲۴
که چندان سر که در زیر شکر داشت
۱۲۵
چو شیرینی و ترشی هست در کار
۱۲۶
از این صفرا و سودا دست مگذار
۱۲۷
عجب ناید ز خوبان زود سیری
۱۲۸
چنانک از سگ سگی وز شیر شیری
۱۲۹
شبه با در بود عادت چنین است
۱۳۰
کلید گنج زرین آهنین است
۱۳۱
به جور از نیکوان نتوان بریدن
۱۳۲
بباید ناز معشوقان کشیدن
۱۳۳
همه خوبان چنین باشند بدخوی
۱۳۴
عروسی کی بود بیرنگ و بیبوی
۱۳۵
کدامین گل بود بیزحمت خار
۱۳۶
کدامین خط بود بیزخم پرگار
۱۳۷
ز خوبان توسنی رسم قدیمست
۱۳۸
چو مار آبی بود زخمش سلیمست
۱۳۹
رهائی خواهی از سیلاب اندوه
۱۴۰
قدم بر جای باید بود چون کوه
۱۴۱
گر از هر باد چون کاهی بلرزی
۱۴۲
اگر کوهی شوی کاهی نیرزی
۱۴۳
به ار کامت به ناکامی برآید
۱۴۴
که بوی عنبر از خامی برآید
۱۴۵
بر آن مه ترکتازی کرد نتوان
۱۴۶
که بر مه دست یازی کرد نتوان
۱۴۷
زنست آخر در اندر بند و مشتاب
۱۴۸
که از روزن فرود آید چو مهتاب
۱۴۹
مگر ماه و زن از یک فن در آیند
۱۵۰
که چون دربندی از روزن در آیند
۱۵۱
چه پنداری که او زین غصه دورست
۱۵۲
نه دورست او ولی دانم صبورست
۱۵۳
گر از کوه جفا سنگی در افتد
۱۵۴
ترا بر سایه او را بر سر افتد
۱۵۵
و گر خاری ز وحشت حاصل آید
۱۵۶
ترا بر دامن او را بر دل آید
۱۵۷
یک امشب ار صبوری کرد باید
۱۵۸
شب آبستن بود تا خود چه زاید
۱۵۹
ندارد جاودان طالع یکی خوی
۱۶۰
نماند آب دایم در یکی جوی
۱۶۱
همه ساله نباشد کامکاری
۱۶۲
گهی باشد عزیزی گاه خواری
۱۶۳
بهر نازی که بر دولت کند بخت
۱۶۴
نباید دولتی را داشتن سخت
۱۶۵
کجا پرگار گردش ساز گردد
۱۶۶
به گردش گاه اول باز گردد
۱۶۷
هر آن رایض که او توسن کند رام
۱۶۸
کند آهستگی با کره خام
۱۶۹
به صبرش عاقبت جائی رساند
۱۷۰
که بروی هر که را خواهد نشاند
۱۷۱
به صبر از بند گردد مرد رسته
۱۷۲
که صبر آمد کلید کار بسته
۱۷۳
گشاید بند چون دشوار گردد
۱۷۴
بخندد صبح چون شب تار گردد
۱۷۵
امیدم هست کاین سختی سرآید
۱۷۶
مراد شه بدین زودی برآید
۱۷۷
بدین وعده ملک را شاد میکرد
۱۷۸
خرابی را به رفق آباد میکرد
۱۷۹
ز دولت بر رخ شه خال میزد
۱۸۰
چو اختر میگذشت او فال میزد