بخش ۱۱۱ - صفت شیرویه و انجام کار خسرو
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو خسرو تخته حکمت در آموخت
۲
به آزادی جهان را تخته بر دوخت
۳
ز مریم بود یک فرزند خامش
۴
چو شیران ابخر و شیرویه نامش
۵
شنیدم من که آن فرزند قتال
۶
در آن طفلی که بودش قرب نه سال
۷
چو شیرین را عروسی بود میگفت
۸
که شیرین کاشگی بودی مرا جفت
۹
ز مهرش باز گویم یا ز کینش
۱۰
ز دانش یا ز دولت یا ز دینش
۱۱
سرای شاه ازو پر دود میبود
۱۲
بدو پیوسته ناخشنود میبود
۱۳
بزرگ امید را گفت ای خردمند
۱۴
دلم بگرفت از این وارونه فرزند
۱۵
از این نافرخ اختر میهراسم
۱۶
فساد طالعش را میشناسم
۱۷
ز بد فعلی که دارد در سر خویش
۱۸
چو گرگ ایمن نشد بر مادر خویش
۱۹
ازین ناخوش نیاید خصلتی خوش
۲۰
که خاکستر بود فرزند آتش
۲۱
نگوید آنچه کس را دلکش آید
۲۲
همه آن گوید او کو را خوش آید
۲۳
نه با فرش همی بینم نه با سنگ
۲۴
ز فر و سنگ بگریزد به فرسنگ
۲۵
چو دود از آتش من گشت خیزان
۲۶
ز من زاده ولی از من گریزان
۲۷
سرم تاج از سرافرازان ربودست
۲۸
خلف بس ناخلف دارم چه سوداست
۲۹
نه بر شیرین نه بر من مهربانست
۳۰
نه با همشیرگان شیرین زبانست
۳۱
به چشمی بیند این دیو آن پری را
۳۲
که خر در پیشهها پالانگری را
۳۳
ز من بگذر که من خود گرزه مارم
۳۴
بلی مارم که چون او مهره دارم
۳۵
نه هر زن زن بود هر زاده فرزند
۳۶
نه هر گل میوه آرد هر نیی قند
۳۷
بسا زاده که کشت آن را کزو زاد
۳۸
بس آهن کو کند بر سنگ بیداد
۳۹
بسا بیگانه کز صاحب وفائی
۴۰
ز خویشان بیش دارد آشنائی
۴۱
بزرگ امید گفت ای پیش بین شاه
۴۲
دل پاکت ز هر نیک و بد آگاه
۴۳
گرفتم کاین پسر درد سر تست
۴۴
نه آخر پارهای از گوهر تست
۴۵
نشاید خصمی فرزند کردن
۴۶
دل از پیوند بیپیوند کردن
۴۷
کسی بر ناربن نارد لگد را
۴۸
کا تاج سر کند فرزند خود را
۴۹
درخت تود از آن آمد لگدخوار
۵۰
که دارد بچه خود را نگونسار
۵۱
تو نیکی بد نباشد نیز فرزند
۵۲
بود تره به تخم خویش مانند
۵۳
قبای زر چو در پیرایش افتد
۵۴
ازو هم زر بود کارایش افتد
۵۵
اگر توسن شد این فرزند جماش
۵۶
زمانه خود کند رامش تو خوش باش
۵۷
جوانی دارد زینسان پر از جوش
۵۸
به پیری توسنی گردد فراموش
۵۹
چنان افتد از آن پس رای خسرو
۶۰
که آتش خانه باشد جای خسرو
۶۱
نسازد با همالان هم نشستی
۶۲
کند چون موبدان آتشپرستی
۶۳
چو خسرو را به آتش خانه شد رخت
۶۴
چو شیر مست شد شیرویه بر تخت
۶۵
به نوشانوش می در کاس میداشت
۶۶
ز دورا دور شه را پاس میداشت
۶۷
بدان نگذاشت آخر بند کردش
۶۸
به کنجی از جهان خرسند کردش
۶۹
در آن تلخی چنان برداشت با او
۷۰
که جز شیرین کسی نگذاشت با و
۷۱
دل خسرو به شیرین آن چنان شاد
۷۲
که با صد بند گفتا هستم آزاد
۷۳
نشاندی ماه را گفتی میندیش
۷۴
که روزی هست هر کس را چنین پیش
۷۵
ز بادی کو کلاه از سر کند دور
۷۶
گیاه آسوده باشد سرو رنجور
۷۷
هر آنچ او فحلتر باشد ز نخجیر
۷۸
شکارافکن بدو خوشتر زند تیر
۷۹
چو کوه از زلزله گردد به دونیم
۸۰
ز افتادن بلندان را بود بیم
۸۱
هر آن پخته که دندانش بزرگست
۸۲
به دنبالش بسی دندان گرگست
۸۳
به هر جا کاتشی گردد زر اندود
۸۴
بسوی نیکوان خوشتر رود دود
۸۵
تو در دستی اگر دولت شد از دست
۸۶
چو تو هستی همه دولت مرا هست
۸۷
شکر لب نیز از او فارغ نبودی
۸۸
دلش دادی و خدمت مینمودی
۸۹
که در دولت چنین بسیار باشد
۹۰
گهی شادی گهی تیمار باشد
۹۱
شکنج کار چون در هم نشیند
۹۲
بمیرد هر که در ماتم نشیند
۹۳
گشاده روی باید بود یک چند
۹۴
که پای و سر نباید هر دو دربند
۹۵
نشاید کرد بر آزار خود زور
۹۶
که بس بیمار وا گشت از لب گور
۹۷
نه هر کش صحت او را تب نگیرد
۹۸
نه هر کس را که تب گیرد بمیرد
۹۹
بسا قفلا که بندش ناپدید است
۱۰۰
چو وابینی نه قفل است آن کلید است
۱۰۱
به دانائی ز دل پرداز غم را
۱۰۲
که غمغم را کشد چون ریگ نم را
۱۰۳
اگر جای تو را بگرفت بدخواه
۱۰۴
مقنع نیز داند ساختن ماه
۱۰۵
ولی چون چاه نخشب آب گیرد
۱۰۶
جهان از آهنی کی تاب گیرد
۱۰۷
در این کشور که هست از تیرهرائی
۱۰۸
شبه کافور و اعمی روشنائی
۱۰۹
بباید ساخت با هر ناپسندی
۱۱۰
که ارزد ریش گاوی ریشخندی
۱۱۱
ستیز روزگار از شرم دور است
۱۱۲
ازو دوری طلب کازرم دور است
۱۱۳
دو کس را روزگار آزرم داد است
۱۱۴
یکی کو مرد و دیگر کو نزاد است
۱۱۵
نماند کس درین دیر سپنجی
۱۱۶
تو نیز ار هم نمانی تا نرنجی
۱۱۷
اگر بودی جهان را پایداری
۱۱۸
بهر کس چون رسیدی شهریاری
۱۱۹
فلک گر مملکت پاینده دادی
۱۲۰
ز کیخسرو به خسرو کی فتادی
۱۲۱
کسی کو دل بر این گلزار بندد
۱۲۲
چو گل زان بیشتر گرید که خندد
۱۲۳
اگر دنیا نماند با تو مخروش
۱۲۴
چنان پندار کافتد بارت از دوش
۱۲۵
ز تو یا مال ماند یا تو مانی
۱۲۶
پس آن به کو نماند تا تو مانی
۱۲۷
چو بربط هر که او شادیپذیر است
۱۲۸
ز درد گوشمالش ناگزیر است
۱۲۹
بزن چون آفتاب آتش درین دیر
۱۳۰
که بیعیسی نیابی در خران خیر
۱۳۱
چه مارست اینکه چون ضحاک خونخوار
۱۳۲
هم از پشت تو انگیزد ترا مار
۱۳۳
به شهوت ریزهای کز پشت راندی
۱۳۴
عقوبت بین که چون بیپشت ماندی
۱۳۵
درین پسته منه بر پشت باری
۱۳۶
شکمواری طلب نه پشتواری
۱۳۷
بعنین و سترون بین که رستند
۱۳۸
که بر پشت و شکم چیزی نبستند
۱۳۹
گرت عقلی است بیپیوند میباش
۱۴۰
بدانچت هست از او خرسند میباش
۱۴۱
نه ایمنتر ز خرسندی جهانیست
۱۴۲
نه به ز آسودگی نزهت سنا نیست
۱۴۳
چو نانی هست و آبی پای درکش
۱۴۴
که هست آزاد طبعی کشوری خوش
۱۴۵
به خرسندی برآور سر که رستی
۱۴۶
بلائی محکم آمد سرپرستی
۱۴۷
همان زاهد که شد در دامن غار
۱۴۸
به خرسندی مسلم گشت از اغیار
۱۴۹
همان کهبد که ناپیداست در کوه
۱۵۰
به پرواز قناعت رست از انبوه
۱۵۱
جهان چون مار افعی پیچ پیچ است
۱۵۲
ترا آن به کزو در دست هیچ است
۱۵۳
چو از دست تو ناید هیچ کاری
۱۵۴
به دست دیگران میگیر ماری
۱۵۵
چو دربندی بدان میباش خرسند
۱۵۶
که تو گنجی بود گنجینه دربند
۱۵۷
و گر در چاه یابی پایه خویش
۱۵۸
سعادت نامه یوسف بنه پیش
۱۵۹
چو زیر از قدر تو جای تو باشد
۱۶۰
علم دان هر که بالای تو باشد
۱۶۱
تو پنداری که تو کم قدر داری
۱۶۲
توئی تو کز دو عالم صدر داری
۱۶۳
دل عالم توئی در خود مبین خرد
۱۶۴
بدین همت توان گوی از جهان برد
۱۶۵
چنان دان کایزد از خلقت گزید است
۱۶۶
جهان خاص از پی تو آفرید است
۱۶۷
بدین اندیشه چون دلشاد گردی
۱۶۸
ز بند تاج و تخت آزاد گردی
۱۶۹
و گر باشی به تخت و تاج محتاج
۱۷۰
زمین را تخت کن خورشید را تاج
۱۷۱
بدین تسکین ز خسرو سوز میبرد
۱۷۲
بدین افسانه خوش خوش روز میبرد
۱۷۳
شب آمد همچنان آن سرو آزاد
۱۷۴
سخن میگفت و شه را دل همی داد