بخش ۱۱۷ - نامه نبشتن پیغمبر به خسرو
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خداوندی که خلاقالوجود است
۲
وجودش تا ابد فیاض جود است
۳
قدیمی کاولش مطلع ندارد
۴
حکیمی کاخرش مقطع ندارد
۵
تصرف با صفاتش لب بدوزد
۶
خرد گر دم زند حالی بسوزد
۷
اگر هر زاهدی کاندر جهانست
۸
به دوزخ در کشد حکمش روانست
۹
و گر هر عاصیی کو هست غمناک
۱۰
فرستد در بهشت از کیستش باک
۱۱
خداوندیش را علت سبب نیست
۱۲
ده و گیر از خداوندان عجب نیست
۱۳
به یک پشه کشد پیل افسری را
۱۴
به موری بر دهد پیغمبری را
۱۵
ز سیمرغی برد قلاب کاری
۱۶
دهد پروانهای را قلب داری
۱۷
سپاس او را کن ار صاحب سپاسی
۱۸
شناسائی بس آن کو راشناسی
۱۹
ز هریادی که بی او لب بگردان
۲۰
ز هرچ آن نیست او مذهب بگردان
۲۱
بهر دعوی که بنمائی اله اوست
۲۲
بهر معنی که خواهی پادشاه اوست
۲۳
ز قدرت در گذر قدرت قضا راست
۲۴
تو فرمانرانی و فرمان خدا راست
۲۵
خدائی ناید از مشتی پرستار
۲۶
خدائی را خدا آمد سزاوار
۲۷
تو ای عاجز که خسرو نام داری
۲۸
و گر کیخسروی صد جام داری
۲۹
چو مخلوقی نه آخر مرد خواهی؟
۳۰
ز دست مرگ جان چون برد خواهی
۳۱
که میداند که مشتی خاک محبوس
۳۲
چه در سر دارد از نیرنگ و ناموس
۳۳
اگر بی مرگ بودی پادشائی
۳۴
بسا دعوی که رفتی در خدائی
۳۵
مبین در خود که خود بین را بصر نیست
۳۶
خدا بین شو که خود دیدن هنر نیست
۳۷
ز خود بگذر که در قانون مقدار
۳۸
حساب آفرینش هست بسیار
۳۹
زمین از آفرینش هست گردی
۴۰
وز او این ربع مسکون آبخوردی
۴۱
عراق از ربع مسکون است بهری
۴۲
وزان بهره مداین هست شهری
۴۳
در آن شهر آدمی باشد بهر باب
۴۴
توئی زان آدمی یک شخص در خواب
۴۵
قیاسی باز گیر از راه بینش
۴۶
حد و مقدار خود از آفرینش
۴۷
ببین تا پیش تعظیم الهی
۴۸
چه دارد آفرینش جز تباهی
۴۹
به ترکیبی کز این سان پایمال است
۵۰
خداوندی طلب کردن محال است
۵۱
گواهی ده که عالم را خدائیست
۵۲
نه بر جای و نه حاجتمند جائیست
۵۳
خدائی کادمی را سروری داد
۵۴
مرا بر آدمی پیغمبری داد
۵۵
ز طبع آتش پرستیدن جدا کن
۵۶
بهشت شرع بین دوزخ رها کن
۵۷
چو طاووسان تماشا کن درین باغ
۵۸
چو پروانه رها کن آتشین داغ
۵۹
مجوسی را مجس پردود باشد
۶۰
کسی کاتش کند نمرود باشد
۶۱
در آتش ماندهای وین هست ناخوش
۶۲
مسلمان شو مسلم گرد از آتش
۶۳
چو نامه ختم شد صاحب نوردش
۶۴
به عنوان محمد ختم کردش
۶۵
به دست قاصدی جلد و سبک خیز
۶۶
فرستاد آن وثیقت سوی پرویز
۶۷
چو قاصد عرضه کرد آن نامه نو
۶۸
بجوشید از سیاست خون خسرو
۶۹
به هر حرفی کز آن منشور برخواند
۷۰
چو افیون خورده مخمور درماند
۷۱
ز تیزی گشت هر مویش سنانی
۷۲
ز گرمی هر رگش آتشفشانی
۷۳
چو عنوان گاه عالم تاب را دید
۷۴
تو گفتی سگ گزیده آب را دید
۷۵
خطی دید از سواد هیبتانگیز
۷۶
نوشته کز محمد سوی پرویز
۷۷
غرور پادشاهی بردش از راه
۷۸
که گستاخی که یارد با چو من شاه
۷۹
کرا زهره که با این احترامم
۸۰
نویسد نام خود بالای نامم
۸۱
رخ از سرخی چو آتشگاه خود کرد
۸۲
ز خشم اندیشه بد کرد و بد کرد
۸۳
درید آن نامه گردن شکن را
۸۴
نه نامه بلکه نام خویشتن را
۸۵
فرستاده چو دید آن خشمناکی
۸۶
به رجعت پای خود را کرد خاکی
۸۷
از آن آتش که آن دود تهی داد
۸۸
چراغ آگهان را آگهی داد
۸۹
ز گرمی آن چراغ گردن افراز
۹۰
دعا را داد چون پروانه پرواز
۹۱
عجم را زان دعا کسری برافتاد
۹۲
کلاه از تارک کسری در افتاد
۹۳
ز معجزهای شرع مصطفائی
۹۴
بر او آشفته گشت آن پادشائی
۹۵
سریرش را سپهر از زیر برداشت
۹۶
پسر در کشتنش شمشیر برداشت
۹۷
بر آمد ناگه از گردون طراقی
۹۸
ز ایوانش فرو افتاد طاقی
۹۹
پلی بر دجله ز آهن بود بسته
۱۰۰
در آمد سیل و آن پل شد گسسته
۱۰۱
پدید آمد سمومی آتش انگیز
۱۰۲
نه گلگون ماند بر آخور نه شبدیز
۱۰۳
تبه شد لشگرش در حرب ذیقار
۱۰۴
عقابش را کبوتر زد به منقار
۱۰۵
در آمد مردی از در چوب در دست
۱۰۶
به خشم آن چون را بگرفت و بشکست
۱۰۷
بدو گفتا من آن پولاد دستم
۱۰۸
که دینت را بدین خواری شکستم
۱۰۹
در آن دولت ز معجزهای مختار
۱۱۰
بسی عبرت چنین آمد پدیدار
۱۱۱
تو آن سنگین دلان را بین که دیدند
۱۱۲
به تایید الهی نگرویدند
۱۱۳
اگر چه شمع دین دودی ندارد
۱۱۴
چو چشم اعمی بود سودی ندارد
۱۱۵
هدایت چون بدینسان راند آیت
۱۱۶
بدان ماندند محروم از عنایت
۱۱۷
زهی پیغمبری کز بیم و امید
۱۱۸
قلم راند بر افریدون و جمشید
۱۱۹
زهی گردن کشی کز بیم تاجش
۱۲۰
کشد هر گردنی طوق خراجش
۱۲۱
زهی ترکی که میر هفت خیل است
۱۲۲
ز ماهی تا به ماه او را طفیل است
۱۲۳
زهی بدری که او در خاک خفته است
۱۲۴
زمین تا آسمان نورش گرفته است
۱۲۵
زهی سلطان سواری کافرینش
۱۲۶
ز خاک او کشد طغرای بینش
۱۲۷
زهی سر خیل سرهنگان اسرار
۱۲۸
سخن را تا قیامت نوبتی دار
۱۲۹
سحرگه پنج نوبت کوفت در خاک
۱۳۰
شبانگه چار بالش زد بر افلاک