۳آن می که چو اشک من زلالست
۵در می به امید آن زنم چنگ
۸خواهم که ز شیر گم کنم راه
۱۱این نیز چو بگذرد ز دستم
۱۲عاجزتر از این شوم که هستم
۱۳ساقی به من آور آن می لعل
۱۵آن می که گرهگشای کارست
۱۹با دور به داوری چه کوشم
۲۳تا هرچه رسر ز نیش آن نوش
۲۴دارم به فریضه تن فراموش
۲۵ساقی منشین به من ده آن می
۲۷آن می که چو گنگ از آن بنوشد
۳۱از لابهگری کرا کنم یاد
۳۲تا پیش من آردش به فریاد
۳۳غم بیشتر از قیاس خورداست
۳۴گردابه فزون ز قد مرد است
۳۵زان بیشتر است کاس این درد
۳۶کانرا به هزار دم توان خورد
۳۷با این غم و درد بیکناره
۳۹ساقی پی بار گیم ریش است
۴۰می ده که ره رحیل پیش است
۴۱آن میکه چو شور در سرآرد
۴۳گر خواجه عمر که خال من بود
۴۷میترسم از این کبود زنجیر
۴۸کافغان کنم او شود گلوگیر
۵۱آن می که محیط بخش کشتست
۵۵نحلی که به شهد خرمی کرد
۶۰آنرا که ازو فزون بود زور
۶۱با هر که درین رهی هم آواز
۶۵در چین نه همه حریر بافند
۶۷در هر چه از اعتدال یاریست
۷۲بنداز من چارهجوی بردار
۷۶زان خوردن زهر و نوش تا کی
۸۰گه دست کسی رهاند از خون
۸۱چون پیله ببند خانه را در
۸۲تا در شبخواب خوش نهی سر
۸۳این خانه که خانه وبال است
۸۴پیداست که وقف چند سال است
۸۷آن می که چنان که جال مرداست
۸۸ظاهر کند آنچه در نورداست
۸۹چون مار مکن به سرکشی میل
۹۰کاینجا ز قفا همیرسد سیل
۹۱گر هفت سرت چو اژدها هست
۹۴کز وی چو بیوفتی و به رنجی
۹۵در وقت فرو فتادن از بام
۹۶صد گز نبود چنانکه یک کام
۹۷خاکی شو و از خطر میندیش
۹۸خاک از سه گهر به ساکنی پیش
۱۰۱او هست پدید در سه هم کار
۱۰۲وان هر سه در اوست ناپدیدار
۱۰۳ساقی می لاله رنگ برگیر
۱۰۴نصفی به نوای چنگ برگیر
۱۰۷تا کی غم نارسیده خوردن
۱۰۹به گر سخنم به یاد داری
۱۱۱آن عمر شده که پیش خوردست
۱۱۵انگار که هفت سبع خواندی
۱۱۷آخر نه چو مدت اسپری گشت
۱۱۸آن هفت هزار سال بگذشت؟
۱۱۹چون قامت ما برای غرقست
۱۲۰کوتاه و دراز را چه فرقست
۱۲۲می ده که نخورده نوش بادم
۱۲۳آن می که چو آفتاب گیرد
۱۲۵تا چند چو یخ فسرده بودن
۱۲۶در آب چو موش مرده بودن
۱۲۸بگذر چو بنفشه از دوروئی
۱۳۱کردی خرکی به کعبه گم کرد
۱۳۲در کعبه دوید واشتلم کرد
۱۳۳کاین بادیه را رهی درازست
۱۳۴گم گشتن خر زمن چه رازست
۱۳۵این گفت و چو گفت باز پس دید
۱۳۶خر دید و چو دید خر بخندید
۱۳۷گفتا خرم از میانه گم بود
۱۳۹گر اشتلمی نمیزد آن کرد
۱۴۰خر میشد و بار نیز میبرد
۱۴۱این ده که حصار بیهشانست
۱۴۵ساقی میناب در قدح ریز
۱۴۷آن می که چو روی سنگ شوید
۱۴۹پائین طلب خسان چه باشی
۱۵۰دست خوش ناکسان چه باشی
۱۵۱گردن چه نهی به هر قفائی
۱۵۲راضی چه شوی به هر جفائی
۱۵۵چون سوسن اگر حریر بافی
۱۵۶دردی خوری از زمین صافی
۱۵۹میباش چو خار حربه بر دوش
۱۶۰تا خرمن گل کشی در آغوش
۱۶۱نیرو شکن است حیف و بیداد
۱۶۳ساقی منشین که روز دیرست
۱۶۴می ده که سرم ز شغل سیرست
۱۶۵آن می که چراغ رهروان شد
۱۶۶هر پیر که خورد از او جوان شد
۱۶۷با یک دو سه رند لاابالی
۱۶۹با ذرهنشین چو نور خورشید
۱۷۳از صحبت پادشه به پرهیز
۱۷۴چون پنبه خشک از آتش تیز
۱۷۵زان آتش اگرچه پر ز نورست
۱۷۶ایمن بود آن کسی که دورست
۱۷۷پروانه که نور شمعش افروخت
۱۷۸چون بزم نشین شمع شد سوخت
۱۸۰می که ده که به می زغم توان رست
۱۸۱آن می که صفای سیم دارد
۱۸۳دل نه به نصیب خاصه خویش
۱۸۵بر گردد بخت از آن سبک رای
۱۸۶کافزون ز گلیم خود کشد پای
۱۸۷مرغی که نه اوج خویش گیرد
۱۸۹ماری که نه راه خود بسیچد
۱۹۲سیلی خورد از زیاده کوشی
۱۹۳روبه که زند تپانچه با شیر
۱۹۴دانی که به دست کیست شمشیر
۱۹۷آن می که کلید گنج شادیست
۱۹۸جان داروی گنج کیقبادیست
۱۹۹خرسندی را به طبع در بند
۲۰۰میباش بدانچه هست خرسند
۲۰۱جز آدمیان هرآنچه هستند
۲۰۳در جستن رزق خود شتابند
۲۰۴سازند بدان قدر که یابند
۲۰۹گر فوت شود یکی نوالهش
۲۱۰بر چرخ رسد نفیر و نالهش
۲۱۱گرتر شودش به قطرهای بام
۲۱۲در ابر زبان کشد به دشنام
۲۱۵شرط روش آن بود که چون نور
۲۱۶زالایش نیک و بد شوی دور
۲۱۷چون آب ز روی جان نوازی
۲۲۱آن میکه به بزم ناز بخشد
۲۲۲در رزم سلاح و ساز بخشد
۲۲۳افسرده مباش اگر نه سنگی
۲۲۵گرد از سر این نمد فرو روب
۲۲۷در رقص رونده چون فلک باش
۲۲۸گو جمله راه پر خسک باش
۲۳۰سیلی خور و روگشادگی کن
۲۳۲بهتر چه ز بار کش رهانی
۲۳۳تا چون تو بیفتی از سر کار
۲۳۴سفت همه کس ترا کشد بار
۲۳۷آن میکه چو با مزاج سازد
۲۳۸جان تازه کند جگر نوازد
۲۳۹زین دامگه اعتکاف بگشای
۲۴۰بر عجز خود اعتراف بنمای
۲۴۳با یک سپر دریده چون گل
۲۴۴تا چند شغب کنی چو بلبل
۲۴۵ره پر شکن است پر بیفکن
۲۴۹یکباره بیفت ازین سواری
۲۵۱بینی که چو مه شکسته گردد
۲۵۴تر کن به زلال می دهانم
۲۵۵آن می که نخورده جای جانست
۲۵۶چون خورده شود دوای جانست
۲۵۷فارغ منشین که وقت کوچ است
۲۵۸در خود منگر که چشم لوچ است
۲۵۹تو آبله پای و راه دشوار
۲۶۰ای پاره کار چون بود کار
۲۶۱یا رخت خود از میانه بربند
۲۶۲یا در به رخ زمانه در بند
۲۶۳صحبت چو غله نمیدهد باز
۲۶۴جان در غلهدان خلوت انداز
۲۶۵بینقش صحیفه چند خوانی
۲۶۷آن به که نظامیا در این راه
۲۶۸بر چشمه زنی چو خضر خرگاه