بخش ۱۶ - بردن پدر مجنون را به خانه کعبه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چون رایت عشق آن جهانگیر
۲
شد چون مه لیلی آسمان گیر
۳
هرروز خمیده نام تر گشت
۴
در شیفتگی تمامتر گشت
۵
هر شیفتگی کز آن نورداست
۶
زنجیر بر صداع مرد است
۷
برداشته دل ز کار او بخت
۸
درمانده پدر به کار او سخت
۹
میکرد نیایش از سر سوز
۱۰
تازان شب تیره بردمد روز
۱۱
حاجت گاهی نرفته نگذاشت
۱۲
الا که برفت و دست برداشت
۱۳
خویشان همه در نیاز با او
۱۴
هر یک شده چارهساز با او
۱۵
بیچارگی ورا چو دیدند
۱۶
در چارهگری زبان کشیدند
۱۷
گفتند به اتفاق یک سر
۱۸
کز کعبه گشاده گردد این در
۱۹
حاجت گه جمله جهان اوست
۲۰
محراب زمین و آسمان اوست
۲۱
پذرفت که موسم حج آید
۲۲
ترتیب کند چنانکه باید
۲۳
چون موسم حج رسید برخاست
۲۴
اشتر طلبید و محمل آراست
۲۵
فرزند عزیز را به صد جهد
۲۶
بنشاند چو ماه در یکی مهد
۲۷
آمد سوی کعبه سینه پرجوش
۲۸
چون کعبه نهاد حلقه بر گوش
۲۹
گوهر به میان زر برآمیخت
۳۰
چون ریگ بر اهل ریگ میریخت
۳۱
شد در رهش از بسی خزانه
۳۲
آن خانه گنج گنج خانه
۳۳
آندم که جمال کعبه دریافت
۳۴
دریافتن مراد بشتافت
۳۵
بگرفت به رفق دست فرزند
۳۶
در سایه کعبه داشت یکچند
۳۷
گفت ای پسر این نه جای بازیست
۳۸
بشتاب که جای چاره سازیست
۳۹
در حلقه کعبه کن دست
۴۰
کز حلقه غم بدو توان رست
۴۱
گو یارب از این گزاف کاری
۴۲
توفیق دهم به رستگاری
۴۳
رحمت کن و در پناهم آور
۴۴
زین شیفتگی به راهم آور
۴۵
دریاب که مبتلای عشقم
۴۶
و آزاد کن از بلای عشقم
۴۷
مجنون چو حدیث عشق بشنید
۴۸
اول بگریست پس بخندید
۴۹
از جای چو مار حلقه برجست
۵۰
در حلقه زلف کعبه زد دست
۵۱
میگفت گرفته حلقه در بر
۵۲
کامروز منم چو حلقه بر در
۵۳
در حلقه عشق جان فروشم
۵۴
بیحلقه او مباد گوشم
۵۵
گویند ز عشق کن جدائی
۵۶
کاینست طریق آشنائی
۵۷
من قوت ز عشق میپذیرم
۵۸
گر میرد عشق من بمیرم
۵۹
پرورده عشق شد سرشتم
۶۰
جز عشق مباد سرنوشتم
۶۱
آن دل که بود ز عشق خالی
۶۲
سیلاب غمش براد حالی
۶۳
یارب به خدائی خدائیت
۶۴
وانگه به کمال پادشائیت
۶۵
کز عشق به غایتی رسانم
۶۶
کو ماند اگر چه من نمانم
۶۷
از چشمه عشق ده مرا نور
۶۸
واین سرمه مکن ز چشم من دور
۶۹
گرچه ز شراب عشق مستم
۷۰
عاشقتر ازین کنم که هستم
۷۱
گویند که خو ز عشق واکن
۷۲
لیلیطلبی ز دل رها کن
۷۳
یارب تو مرا به روی لیلی
۷۴
هر لحظه بده زیاده میلی
۷۵
از عمر من آنچه هست بر جای
۷۶
بستان و به عمر لیلی افزای
۷۷
گرچه شدهام چو مویش از غم
۷۸
یک موی نخواهم از سرش کم
۷۹
از حلقه او به گوشمالی
۸۰
گوش ادبم مباد خالی
۸۱
بیباده او مباد جامم
۸۲
بیسکه او مباد نامم
۸۳
جانم فدی جمال بادش
۸۴
گر خون خوردم حلال بادش
۸۵
گرچه ز غمش چو شمع سوزم
۸۶
هم بی غم او مباد روزم
۸۷
عشقی که چنین به جای خود باد
۸۸
چندانکه بود یکی به صد باد
۸۹
میداشت پدر به سوی او گوش
۹۰
کاین قصه شنید گشت خاموش
۹۱
دانست که دل اسیر دارد
۹۲
دردی نه دوا پذیر دارد
۹۳
چون رفت به خانه سوی خویشان
۹۴
گفت آنچه شنید پیش ایشان
۹۵
کاین سلسلهای که بند بشکست
۹۶
چون حلقه کعبه دید در دست
۹۷
زو زمزمهای شنید گوشم
۹۸
کاورد چو زمزمی به جوشم
۹۹
گفتم مگر آن صحیفه خواند
۱۰۰
کز محنت لیلیش رهاند
۱۰۱
او خود همه کام ورای او گفت
۱۰۲
نفرین خود و دعای او گفت
۱۰۳
چون گشت به عالم این سخن فاش
۱۰۴
افتاد ورق به دست اوباش
۱۰۵
کز غایت عشق دلستانی
۱۰۶
شد شیفته نازنین جوانی
۱۰۷
هر نیک و بدی کزو شنیدند
۱۰۸
در نیک و بدی زبان کشیدند
۱۰۹
لیلی ز گزاف یاوهگویان
۱۱۰
در خانه غم نشست مویان
۱۱۱
شخصی دو زخیل آن جمیله
۱۱۲
گفتند به شاه آن قبیله
۱۱۳
کاشفته جوانی از فلان دشت
۱۱۴
بدنام کن دیار ما گشت
۱۱۵
آید همه روز سرگشاده
۱۱۶
جوقی چو سگ از پی اوفتاده
۱۱۷
در حله ما ز راه افسوس
۱۱۸
گه رقص کند گهی زمین بوس
۱۱۹
هردم غزلی دگر کند ساز
۱۲۰
هم خوش غزلست و هم خوش آواز
۱۲۱
او گوید و خلق یاد گیرند
۱۲۲
ما را و ترا به باد گیرند
۱۲۳
در هر غزلی که میسراید
۱۲۴
صد پردهدری همینماید
۱۲۵
لیلی ز نفیر او به داغست
۱۲۶
کاین باد هلاک آن چراغست
۱۲۷
بنمای به قهر گوشمالش
۱۲۸
تا باز رهد مه از وبالش
۱۲۹
چون آگه گشت شحنه زین حال
۱۳۰
دزد آبله پای ز شحنه قتال
۱۳۱
شمشیر کشید و داد تابش
۱۳۲
گفتا که بدین دهم جوابش
۱۳۳
از عامریان یکی خبر داشت
۱۳۴
این قصه بحی خویش برداشت
۱۳۵
با سید عامری در آن باب
۱۳۶
گفت آفت نارسیده دریاب
۱۳۷
کان شحنه جانستان خونریز
۱۳۸
آبی تند است و آتشی تیز
۱۳۹
ترسم مجنون خبر ندارد
۱۴۰
آنگه دارد که سر ندارد
۱۴۱
زآن چاه گشاده سر که پیش است
۱۴۲
دریافتنش به جای خویش است
۱۴۳
سرگشته پدر ز مهربانی
۱۴۴
برجست بشفقتی که دانی
۱۴۵
فرمود به دوستان همزاد
۱۴۶
تا بر پی او روند چون باد
۱۴۷
آن سوخته را به دلنوازی
۱۴۸
آرند ز راه چارهسازی
۱۴۹
هرسو بطلب شتافتندش
۱۵۰
جستند ولی نیافتندش
۱۵۱
گفتند مگر کاجل رسیدش
۱۵۲
یا چنگ درندهای دریدش
۱۵۳
هر دوستی از قبیله گاهی
۱۵۴
میخورد دریغ و میزد آهی
۱۵۵
گریان همه اهل خانه او
۱۵۶
از گم شدن نشانه او
۱۵۷
وآن گوشهنشین گوش سفته
۱۵۸
چون گنج به گوشهای نهفته
۱۵۹
از مشغلههای جوش بر جوش
۱۶۰
هم گوشه گرفته بود و هم گوش
۱۶۱
در طرف چنان شکارگاهی
۱۶۲
خرسند شده به گرد راهی
۱۶۳
گرگی که به زور شیر باشد
۱۶۴
روبه به ازو چو سیر باشد
۱۶۵
بازی که نشد به خورد محتاج
۱۶۶
رغبت نکند به هیچ دراج
۱۶۷
خشگار گرسنه را کلیچ است
۱۶۸
باسیری نان میده هیچ است
۱۶۹
چون طبع به اشتها شود گرم
۱۷۰
گاورس درشت را کند نرم
۱۷۱
حلوا که طعام نوش بهر است
۱۷۲
در هیضهخوری به جای زهر است
۱۷۳
مجنون که ز نوش بود بیبهر
۱۷۴
میخورد نوالهای چون زهر
۱۷۵
میداد ز راه بینوائی
۱۷۶
کالای کساد را روائی
۱۷۷
نه نه غم او نه آنچنان بود
۱۷۸
کز غایت او غمی توان بود
۱۷۹
کان غم که بدو برات میداد
۱۸۰
از بند خودش نجات میداد
۱۸۱
در جستن گنج رنج میبرد
۱۸۲
بیآنکه رهی به گنج میبرد
۱۸۳
شخصی ز قبیله بنیسعد
۱۸۴
بگذشت بر او چو طالع سعد
۱۸۵
دیدش به کناره سرابی
۱۸۶
افتاده خراب در خرابی
۱۸۷
چون لنگر بیت خویشتن لنگ
۱۸۸
معنیش فراخ و قافیت تنگ
۱۸۹
یعنی که کسی ندارم از پس
۱۹۰
بیفافیت است مرد بی کس
۱۹۱
چون طالع خویشتن کمان گیر
۱۹۲
در سجده کمان و در وفا تیر
۱۹۳
یعنی که وبالش آن نشانداشت
۱۹۴
کامیزش تیر در کمان داشت
۱۹۵
جز ناله کسی نداشت همدم
۱۹۶
جز سایه کسی نیافت محرم
۱۹۷
مرد گذرنده چون در او دید
۱۹۸
شکلی و شمایلی نکو دید
۱۹۹
پرسید سخن زهر شماری
۲۰۰
جز خامشیش ندید کاری
۲۰۱
چون از سخنش امید برداشت
۲۰۲
بگذشت و ورا به جای بگذاشت
۲۰۳
زآنجا به دیار او گذر کرد
۲۰۴
زو اهل قبیله را خبر کرد
۲۰۵
کاینک به فلان خرابی تنگ
۲۰۶
میپیچد همچو مار بر سنگ
۲۰۷
دیوانه و دردمند و رنجور
۲۰۸
چون دیو ز چشم آدمی دور
۲۰۹
از خوردن زخم سفته جانش
۲۱۰
پیدا شده مغزن استخوانش
۲۱۱
بیچاره پدر چو زو خبر یافت
۲۱۲
روی از وطن و قبیله برتافت
۲۱۳
میگشت چو دیو گرد هر غار
۲۱۴
دیوانه خویش در طلب کار
۲۱۵
دیدش به رفاق گوشهای تنگ
۲۱۶
افتاده و سر نهاده بر سنگ
۲۱۷
با خود غزلی همی سگالید
۲۱۸
گه نوجه نمود و گاه نالید
۲۱۹
خوناب جگر ز دیده ریزان
۲۲۰
چون بخت خود اوفتان و خیزان
۲۲۱
از باده بیخودی چنان مست
۲۲۲
کاگه نه که در جهان کسی هست
۲۲۳
چون دید پدر سلام دادش
۲۲۴
پس دلخوشیی تمام دادش
۲۲۵
مجنون چو صلابت پدر دید
۲۲۶
در پای پدر چو سایه غلتید
۲۲۷
کی تاج سرو سریر جانم
۲۲۸
عذرم بپذیر ناتوانم
۲۲۹
میبین و مپرس حالتم را
۲۳۰
میکن به قضا حوالتم را
۲۳۱
چون خواهم چون که در چنین روز
۲۳۲
چشم تو ببیندم بدین روز
۲۳۳
از آمدن تو روسیاهم
۲۳۴
عذرت به کدام روی خواهم
۲۳۵
دانی که حساب کار چونست
۲۳۶
سررشته ز دست ما برونست