بخش ۲۸ - دادن پدر لیلی را به ابنسلام
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
غواص جواهر معانی
۲
کرد از لب خود شکر فشانی
۳
کانروز که نوفل آن ظفر یافت
۴
لیلی به وقایه در خبر یافت
۵
آمد پدرش زبان گشاده
۶
بر فرق عمامه کج نهاده
۷
بر گفت ز راه تیزهوشی
۸
افسانه آن زبان فروشی
۹
کامروز چه حیله نقش بستم
۱۰
تازافت آن رمیده رستم
۱۱
بستم سخنش به آب دادم
۱۲
یگبارگیش جواب دادم
۱۳
نوفل که خدا جزا دهادش
۱۴
کرد از در ما خدا دهادش
۱۵
و او نیز به هجر گشت خرسند
۱۶
دندان طمع ز وصل بر کند
۱۷
لیلی ز پدر بدین حکایت
۱۸
رنجید چنانکه بینهایت
۱۹
در پرده نهفته آه میداشت
۲۰
پرده ز پدر نگاه میداشت
۲۱
چون رفت پدر ز پرده بیرون
۲۲
شد نرگس او ز گریه گلگون
۲۳
چندان زره دو دیده خون راند
۲۴
کز راه خود آن غبار بنشاند
۲۵
داد آب ز نرگس ارغوان را
۲۶
در حوضه کشید خیزران را
۲۷
اهلی نه که قصه باز گوید
۲۸
یاری نه که چاره باز جوید
۲۹
در سله بام و در گرفته
۳۰
میزیست چو مار سرگرفته
۳۱
وز هر طرفی نسیم کویش
۳۲
میداد خبر ز لطف بویش
۳۳
بر صحبت او ز نامداران
۳۴
دلگرم شدند خواستاران
۳۵
هرکس به ولایتی و مالی
۳۶
میجست ز حسن او وصالی
۳۷
از در طلبان آن خزانه
۳۸
دلاله هزار در میانه
۳۹
این دست کشیده تا برد مهد
۴۰
آن سینه گشاده تا خورد شهد
۴۱
او را پدر از بزرگواری
۴۲
میداشت چو در در استواری
۴۳
وان سیم تن از کمال فرهنگ
۴۴
آن شیشه نگاهداشت از سنگ
۴۵
میخورد ولی به صد مدارا
۴۶
پنهان جگر و می آشکارا
۴۷
چون شمع به خنده رخ برافروخت
۴۸
خندید و به زیر خنده میسوخت
۴۹
چون گل کمر دو رویه میبست
۵۰
زوبین در پای و شمع بر دست
۵۱
میبرد ز روی سازگاری
۵۲
آن لنگی را به راهواری
۵۳
از مشتریان برج آن ماه
۵۴
صد زهره نشست گرد خرگاه
۵۵
چون ابنسلام آن خبر یافت
۵۶
بر وعده شرط کرده بشتافت
۵۷
آمد ز پی عروس خواهی
۵۸
با طاق و طرنب پادشاهی
۵۹
آورد خزینههای بسیار
۶۰
عنبر به من و شکر به خروار
۶۱
وز نافه مشک و لعل کانی
۶۲
آراسته برگ ارمغانی
۶۳
از بهر فریشهای زیبا
۶۴
چندین شترش به زیر دیبا
۶۵
وز بختی و تازی تکاور
۶۶
چندانکه نداشت عقل باور
۶۷
زان زر که به یک جوش ستیزند
۶۸
میریخت چنانکه ریگ ریزند
۶۹
آن زر نه که او چو ریگ میبیخت
۷۰
بر کشتن خصم ریگ میریخت
۷۱
کرده به چنان مروتی چست
۷۲
آن خانه ریگ بوم را سست
۷۳
روزی دو ز رنج ره برآسود
۷۴
قاصد طلبید و شغل فرمود
۷۵
جادو سخنی که کردی از شرم
۷۶
هنگام فریب سنگ را نرم
۷۷
جان زنده کنی که از فصیحی
۷۸
شد مرده او دم مسیحی
۷۹
با پیش کشی ز هر طوایف
۸۰
آورده ز روم و چین و طایف
۸۱
قاصد بشد و خزینه را برد
۸۲
یک یک به خزینهدار بسپرد
۸۳
وانگه به کلید خوش زبانی
۸۴
بگشاد خزینه نهانی
۸۵
کین شاهسوار شیر پیکر
۸۶
روی عربست و پشت لشگر
۸۷
صاحب تبع و بلندنام است
۸۸
اسباب بزرگیش تمام است
۸۹
گر خونطلبی چو آب ریزد
۹۰
ور زر گوئی چو خاک بیزد
۹۱
هم زو برسی به یاوریها
۹۲
هم باز رهی ز داوریها
۹۳
قاصد چو بسی سخن درین راند
۹۴
مسکین پدر عروس در ماند
۹۵
چندانکه به گرد کار برگشت
۹۶
اقرارش ازین قرار نگذشت
۹۷
بر کردن آن عمل رضا داد
۹۸
مه را به دهان اژدها داد
۹۹
چون روز دیگر عروس خورشید
۱۰۰
بگرفت به دست جام جمشید
۱۰۱
بر سفت عرب غلام روسی
۱۰۲
افکند مصلی عروسی
۱۰۳
آمد پدر عروس در کار
۱۰۴
آراست به گنج کوی و بازار
۱۰۵
داماد و دیگر گروه را خواند
۱۰۶
بر پیش گه نشاط بنشاند
۱۰۷
آئین سرور و شاد کامی
۱۰۸
بر ساخت به غایت تمامی
۱۰۹
بر رسم عرب به هم نشستند
۱۱۰
عقدی که شکسته بازبستند
۱۱۱
طوفان درم بر آسمان رفت
۱۱۲
در شیر بها سخن به جان رفت
۱۱۳
بر حجله آن بت دلاویز
۱۱۴
کردند به تنگها شکرریز
۱۱۵
وآن تنگ دهان تنگ روزی
۱۱۶
چون عود و شکر به عطر سوزی
۱۱۷
عطری ز بخار دل برانگیخت
۱۱۸
واشگی چو گلاب تلخ میریخت
۱۱۹
لعل آتش و جزعش آب میداد
۱۲۰
این غالیه وان گلاب میداد
۱۲۱
چون ساخته شد بسیچ یارش
۱۲۲
ناساخته بود هیچ کارش
۱۲۳
نزدیک دهن شکسته شد جام
۱۲۴
پالوده که پخته بود شد خام
۱۲۵
بر خار قدم نهی بدوزد
۱۲۶
وآتش به دهن بری بسوزد
۱۲۷
عضوی که مخالفت پذیرد
۱۲۸
فرمان ترا به خود نگیرد
۱۲۹
هر چه آن ز قبیله گشت عاصی
۱۳۰
بیرون فتد از قبیله خاصی
۱۳۱
چون مار گزیده گردد انگشت
۱۳۲
واجب شودش بریدن از مشت
۱۳۳
جان داروی طبع سازگاریست
۱۳۴
مردن سبب خلاف کاریست
۱۳۵
لیلی که مفرح روان بود
۱۳۶
در مختلفی هلاک جان بود
۱۳۷
چون صبحدم آفتاب روشن
۱۳۸
زد خیمه بر این کبود گلشن
۱۳۹
سیاره شب پر از عوان شد
۱۴۰
بر دجله نیلگون روان شد
۱۴۱
داماد نشاط مند برخاست
۱۴۲
از بهر عروس محمل آراست
۱۴۳
چون رفت عروس در عماری
۱۴۴
بردش به بسی بزرگواری
۱۴۵
اورنگ و سریر خود بدو داد
۱۴۶
حکم همه نیک و بد بدو داد
۱۴۷
روزی دو سه بر طریق آزرم
۱۴۸
میکرد به رفق موم را نرم
۱۴۹
با نخل رطب چو گشت گستاخ
۱۵۰
دستی به رطب کشید بر شاخ
۱۵۱
زان نخل رونده خورد خاری
۱۵۲
کز درد نخفت روزگاری
۱۵۳
لیلیش طپانچهای چنان زد
۱۵۴
کافتاد چو مرده مرد بی خود
۱۵۵
گفت ار دگر این عمل نمائی
۱۵۶
از خویشتن و زمن برائی
۱۵۷
سوگند به آفریدگارم
۱۵۸
کار است به صنع خود نگارم
۱۵۹
کز من غرض تو بر نخیزد
۱۶۰
ور تیغ تو خون من بریزد
۱۶۱
چون ابنسلام دید سوگند
۱۶۲
زان بت به سلام گشت خرسند
۱۶۳
دانست کزو فراغ دارد
۱۶۴
جز وی دیگری چراغ دارد
۱۶۵
لیکن به طریق سر کشیدن
۱۶۶
می نتوانست از او بریدن
۱۶۷
کز دیدن آن مه دو هفته
۱۶۸
دل داده بدو ز دست رفته
۱۶۹
گفتا چو ز مهر او چنینم
۱۷۰
آن به که درو ز دور بینم
۱۷۱
خرسند شدن به یک نظاره
۱۷۲
زان به که کند ز من کناره
۱۷۳
وانگه ز سر گناهکاری
۱۷۴
پوزش بنمود و کرد زاری
۱۷۵
کز تو به نظاره دل نهادم
۱۷۶
گر زین گذرم حرامزادم
۱۷۷
زان پس که جهان گذاشت با او
۱۷۸
بیش از نظری نداشت با او
۱۷۹
وان زینت باغ و زیب گلشن
۱۸۰
بر راه نهاده چشم روشن
۱۸۱
تا باد کی آورد غباری
۱۸۲
از دامن غار یار غاری
۱۸۳
هر لحظه به نوحه بر گذرگاه
۱۸۴
بی خود به در آمدی ز خرگاه
۱۸۵
گامی دو سه تاختی چو مستان
۱۸۶
نالندهترت از هزار دستان
۱۸۷
جستی خبری زیار مهجور
۱۸۸
دادی اثری به جان رنجور
۱۸۹
چندان به طریق ناصبوری
۱۹۰
نالید ز درد و داغ دوری
۱۹۱
کان عشق نهفته شد هویدا
۱۹۲
وان راز چو روز گشت پیدا
۱۹۳
برداشته رنج ناشکیبش
۱۹۴
از شوهر و از پدر نهیبش
۱۹۵
چون عشق سرشته شد به گوهر
۱۹۶
چه باک پدر چه بیم شوهر