بخش ۳۳ - انس مجنون با وحوش و سباع
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
صاحب خبر فسانه پرداز
۲
زین قصه خبر چنین کند باز
۳
کان دشت بساط کوه بالین
۴
ریحان سراچه سفالین
۵
از سوک پدر چو باز پرداخت
۶
آواره به کوه و دشت میتاخت
۷
روزی ز طریده گاه آن دشت
۸
بر خاک دیار یار بگذشت
۹
دید از قلم وفا سرشته
۱۰
لیلی مجنون به هم نوشته
۱۱
ناخن زد و آن ورق خراشید
۱۲
خود ماند و رفیق را تراشید
۱۳
گفتند نظارگاه چه رایست
۱۴
کز هر دو رقم یکی بجایست
۱۵
گفتا رقمی به ار پس افتد
۱۶
کز ما دو رقم یکی بس افتد
۱۷
چون عاشق را کسی بکارد
۱۸
معشوقه از او برون تراود
۱۹
گفتند چراست در میانه
۲۰
او کم شده و تو بر نشانه
۲۱
گفتا که به پیش من نه نیکوست
۲۲
کاین دل شده مغز باشد او پوست
۲۳
من به که نقاب دوست باشم
۲۴
یا بر سر مغز پوست باشم
۲۵
این گفت و گذشت از آن گذرگاه
۲۶
چون رابعه رفت راه و بیراه
۲۷
میخواند چو عاشقان نسیبی
۲۸
میجست علاج را طبیبی
۲۹
وحشی شده و رسن گسسته
۳۰
وز طعنه و خوی خلق رسته
۳۱
خو کرده چو وحشیان صحرا
۳۲
با بیخ نباتهای خضرا
۳۳
نه خوی دد و نه حیطه دام
۳۴
با دام و ددش هماره آرام
۳۵
آورده به حفظ دور باشی
۳۶
از شیر و گوزن خواجه تاشی
۳۷
هر وحش که بود در بیابان
۳۸
در خدمت او شده شتابان
۳۹
از شیر و گوزن و گرگ و روباه
۴۰
لشگرگاهی کشیده بر راه
۴۱
ایشان همه گشته بنده فرمان
۴۲
او بر همه شاه چون سلیمان
۴۳
از پر عقاب سایبانش
۴۴
در سایه کرکس استخوانش
۴۵
شاهیش به غایتی رسیده
۴۶
کز خوی ددان ددی بریده
۴۷
افتاده ز میش گرگ را زور
۴۸
برداشته شیر پنجه از گور
۴۹
سگ با خرگوش صلح کرده
۵۰
آهو بره شیر شیر خورده
۵۱
او میشد جان به کف گرفته
۵۲
وایشان پس و پیش صف گرفته
۵۳
از خوابگهش گهی که خفتی
۵۴
روباه به دم زمین برفتی
۵۵
آهو به مغمزی دویدی
۵۶
پایش به کنار در کشیدی
۵۷
بر گردن گور تکیه دادی
۵۸
بر ران گوزن سر نهادی
۵۹
زانو زده بر سرین او شیر
۶۰
چون جانداران کشیده شمشیر
۶۱
گرگ از جهت یتاق داری
۶۲
رفته به یزک به جان سپاری
۶۳
درنده پلنگ وحش زاده
۶۴
از خوی پلنگی اوفتاده
۶۵
زین یاو گیان دشت پیمای
۶۶
گردش دو سه صف کشیده بر پای
۶۷
او چون ملکان جناح بسته
۶۸
در قلبگه ددان نشسته
۶۹
از بیم درندگان خونخوار
۷۰
با صحبت او نداشت کس کار
۷۱
آنرا که رضای او ندیدند
۷۲
حالیش درندگان دریدند
۷۳
وآنرا که بخواندی او به دیدن
۷۴
کس زهره نداشتی دریدن
۷۵
او چه ز آشنا چه از خویش
۷۶
بیدستوری کس نشد پیش
۷۷
در موکب آن جریده رانان
۷۸
میرفت چو با گله شبانان
۷۹
با وحش چو وحش گشته هم دست
۸۰
کز وحش به وحش میتوان رست
۸۱
مردم به تعجب از حسابش
۸۲
وز رفتن وحش در رکابش
۸۳
هرجا که هوس رسیدهای بود
۸۴
تا دیده بر او نزد نیاسود
۸۵
هر روز مسافری ز راهی
۸۶
کردی بر او قرارگاهی
۸۷
آوردی ازان خورش که شاید
۸۸
تا روزه نذر از او گشاید
۸۹
وان حرم نشین چرم شیران
۹۰
بد دل کن جمله دلیران
۹۱
یک ذره از آن نواله خوردی
۹۲
باقی به دادن حواله کردی
۹۳
از بس که ربیعی و تموزی
۹۴
دادی به ددان برات روزی
۹۵
هر دد که بدید سجده کردش
۹۶
روزی ده خویشتن شمردش
۹۷
پیرامن او دویدن دد
۹۸
بود از پی کسب روزی خود
۹۹
احسان همه خلق را نوازد
۱۰۰
آزادان را به بنده سازد
۱۰۱
با سگ چو سخا کند مجوسی
۱۰۲
سگ گربه شود به چاپلوسی
۱۰۳
در قصه شنیدهام که باری
۱۰۴
بود است به مرو تاجداری
۱۰۵
در سلسله داشتی سگی چند
۱۰۶
دیوانه فش و چو دیو در بند
۱۰۷
هر یک به صلابت گرازی
۱۰۸
برده سر اشتری به گازی
۱۰۹
شه چون شدی از کسی بر آزار
۱۱۰
دادیش بدان سگان خونخوار
۱۱۱
هرکس که ز شاه بیامان بود
۱۱۲
آوردن و خوردنش همان بود
۱۱۳
بود از ندمای شه جوانی
۱۱۴
در هر هنری تمام دانی
۱۱۵
ترسید که شاه آشنا سوز
۱۱۶
بیگانه شود بدو یکی روز
۱۱۷
آهوی ورا به سگ نماید
۱۱۸
در نیش سگانش آزماید
۱۱۹
از بیم سگان برفت پیشی
۱۲۰
با سگبانان گرفت خویشی
۱۲۱
هر روز شدی و گوسفندی
۱۲۲
در مطرح آن سگان فکندی
۱۲۳
چندان بنواختشان بدان سان
۱۲۴
کان دشواری بدو شد آسان
۱۲۵
از منت دست زیر پایش
۱۲۶
گشتند سگان مطیع رایش
۱۲۷
روزی به طریق خشمناکی
۱۲۸
شه دید در آن جوان خاکی
۱۲۹
فرمود به سگ دلان درگاه
۱۳۰
تا پیش سگان برندش از راه
۱۳۱
وان سگمنشان سگی نمودند
۱۳۲
چون سگ به تبر کش ربودند
۱۳۳
بستند و بدان سگانش دادند
۱۳۴
خود دور شدند و ایستادند
۱۳۵
وآن شیر سگان آهنین چنگ
۱۳۶
کردند نخست بر وی آهنگ
۱۳۷
چون منعم خود شناختندش
۱۳۸
دم لابه کنان نواختندش
۱۳۹
گردش همه دست بند بستند
۱۴۰
سر بر سر دستها نشستند
۱۴۱
بودند بر او چو دایه دلسوز
۱۴۲
تا رفت بر این یکی شبانروز
۱۴۳
چون روز سپید روی بنمود
۱۴۴
سیفور سیاه شد زراندود
۱۴۵
شد شاه ز کار خود پشیمان
۱۴۶
غمگین شد و گفت با ندیمان
۱۴۷
کان آهوی بی گناه را دوش
۱۴۸
دادم به سگ اینت خواب خرگوش
۱۴۹
بینید که آن سگان چه کردند
۱۵۰
اندام ورا چگونه خوردند
۱۵۱
سگبان چو از این سخن شد آگاه
۱۵۲
آمد بر شاه و گفت کایشاه
۱۵۳
این شخص نه آدمی فرشته است
۱۵۴
کایزد ز کرامتش سرشته است
۱۵۵
برخیز و بیا ببین در آن نور
۱۵۶
تا صنع خدای بینی از دور
۱۵۷
او در دهن سگان نشسته
۱۵۸
دندان سگان به مهر بسته
۱۵۹
زان گرگ سگان اژدها روی
۱۶۰
نازرده بر او یکی سر موی
۱۶۱
شه کرد شتاب تا شتابند
۱۶۲
آن گم شده را مگر بیابند
۱۶۳
بردند موکلان راهش
۱۶۴
از سلک سگان به صدر شاهش
۱۶۵
شه ماند شگفت کان جوانمرد
۱۶۶
چون بود کزان سگان نیازرد
۱۶۷
گریان گریان به پای برخاست
۱۶۸
صد عذر به آب چشم ازو خواست
۱۶۹
گفتا که سبب چه بود بنمای
۱۷۰
کاین یک نفس تو ماند بر جای
۱۷۱
گفتا سبب آنکه پیش ازین بند
۱۷۲
دادم به سگان نوالهای چند
۱۷۳
ایشان به نوالهای که خوردند
۱۷۴
با من لب خود به مهر کردند
۱۷۵
ده سال غلامی تو کردم
۱۷۶
این بود بری که از تو خوردم
۱۷۷
دادی به سگانم از یک آزار
۱۷۸
و این بد که بند سگ آشنا خوار
۱۷۹
سگ دوست شد و تو آشنانه
۱۸۰
سگ را حق حرمت و ترا نه
۱۸۱
سگ صلح کند به استخوانی
۱۸۲
ناکس نکند وفا به جانی
۱۸۳
چون دید شه آن شگفت کاری
۱۸۴
کز مردمی است رستگاری
۱۸۵
هشیار شد از خمار مستی
۱۸۶
بگذاشت سگی و سگپرستی
۱۸۷
مقصودم از این حکایت آنست
۱۸۸
کاحسان و دهش حصار جانست
۱۸۹
مجنون که بدان ددان خورش داد
۱۹۰
کرد از پی خود حصاری آباد
۱۹۱
ایشان که سلاح کار بودند
۱۹۲
پیرامن او حصار بودند
۱۹۳
گر خاست و گر نشست حالی
۱۹۴
آن موکب از او نبود خالی
۱۹۵
تو نیز گر آن کنی که او کرد
۱۹۶
خوناب جهان نبایدت خورد
۱۹۷
همخوان تو گر خلیفه نامست
۱۹۸
چون از تو خورد ترا غلامست