بخش ۴۳ - وفات یافتن ابن سلام شوهر لیلی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هر نکته که بر نشان کاریست
۲
دروی به ضرورت اختیاریست
۳
در جنبش هر چه هست موجود
۴
درجی است ز درجهای مقصود
۵
کاغذ ورق دو روی دارد
۶
کاماجگه از دو سوی دارد
۷
زین سوی ورق شمار تدبیر
۸
زانسوی دگر حساب تقدیر
۹
کم یابد کاتب قلم راست
۱۰
آن هر دو حساب را به هم راست
۱۱
بس گل که تو گل کنی شمارش
۱۲
بینی به گزند خویش خارش
۱۳
بس خوشه حصرم از نمایش
۱۴
کانگور بود به آزمایش
۱۵
بس گرسنگی که سستی آرد
۱۶
در هاضمه تندرستی آرد
۱۷
بر وفق چنین خلاف کاری
۱۸
تسلیم به از ستیزه کاری
۱۹
القصه، چو قصه این چنین است
۲۰
پندار که سر که انگبین است
۲۱
لیلی که چراغ دلبران بود
۲۲
رنج خود و گنج دیگران بود
۲۳
گنجی که کشیده بود ماری
۲۴
از حلقه به گرد او حصاری
۲۵
گرچه گهری گرانبها بود
۲۶
چون مه به دهان اژدها بود
۲۷
میزیست در آن شکنجه تنگ
۲۸
چون دانه لعل در دل سنگ
۲۹
میکرد به چابکی شکیبی
۳۰
میداد فریب را فریبی
۳۱
شویش همه روز پاس میداشت
۳۲
میخورد غم و سپاس میداشت
۳۳
در صحبت او بت پریزاد
۳۴
مانند پری به بند پولاد
۳۵
تا شوی برش نبود نالید
۳۶
چون شوی رسید دیده مالید
۳۷
تا صافی بود نوحه میکرد
۳۸
چون درد رسید درد میخورد
۳۹
میخواست کزان غم آشکارا
۴۰
گرید نفسی نداشت یارا
۴۱
ز اندوه نهفته جان بکاهد
۴۲
کاهیدن جان خود که خواهد
۴۳
از حشمت شوی و شرم خویشان
۴۴
میبود چو زلف خود پریشان
۴۵
پیگانه چو دور گشتی از راه
۴۶
برخاستی از ستون خرگاه
۴۷
چندان بگریستی بر آن جای
۴۸
کز گریه در او فتادی از پای
۴۹
چون بانگ پی آمدی به گوشش
۵۰
ماندی به شکنجه در خروشش
۵۱
چون شمع به چابکی نشستی
۵۲
وان گریه به خنده در شکستی
۵۳
این بینمکی فلک همیکرد
۵۴
وان خوش نمک این جگر همیخورد
۵۵
تا گردش دور بیمدارا
۵۶
کردش عمل خود آشکارا
۵۷
شد شوی وی از دریغ و تیمار
۵۸
دور از رخ آن عروس بیمار
۵۹
افتاد مزاج از استقامت
۶۰
رفت ابن سلام را سلامت
۶۱
در تن تب تیز کارگر شد
۶۲
تابش بره دماغ بر شد
۶۳
راحت ز مراج رخت بربست
۶۴
قرابه اعتدال بشکست
۶۵
قاروره شناس نبض بفشرد
۶۶
قاروره شناخت رنج او برد
۶۷
میداد به لطف سازگاری
۶۸
در تربیت مزاج یاری
۶۹
تا دور شد از مزاج سستی
۷۰
پیدا شد راه تندرستی
۷۱
بیمار چو اندکی بهی یافت
۷۲
در شخص نزار فربهی یافت
۷۳
پرهیز نکرد از آنچه بد بود
۷۴
وان کرده نه برقرار خود بود
۷۵
پرهیز نه دفع یک گزند است
۷۶
در راحت و رنج سودمند است
۷۷
در راحت ازو ثبات یابند
۷۸
وز رنج بدو نجات یابند
۷۹
چون وقت بهی در آن تب تیز
۸۰
پرهیز شکن شکست پرهیز
۸۱
تب باز ملازم نفس گشت
۸۲
بیماری رفته باز پس گشت
۸۳
آن تن که به زخم اول افتاد
۸۴
زخم دگرش به باد بر داد
۸۵
وان گل که به آب اول آلود
۸۶
آبی دگرش رسید و پالود
۸۷
یک زلزله از نخست برخاست
۸۸
دیوار دریده شد چپ و راست
۸۹
چون زلزله دگر برآمد
۹۰
دیوار شکسته بر سر آمد
۹۱
روزی دو سه آن جوان رنجور
۹۲
میزد نفسی ز عاقبت دور
۹۳
چون شد نفسش به سینه در تنگ
۹۴
زد شیشه باد بر دو سر سنگ
۹۵
افشاند چوم باد بر جهان دست
۹۶
جانش ز شکنجه جهان رست
۹۷
او رفت و رویم و کس نماند
۹۸
وامی که جهان دهد ستاند
۹۹
از وام جهان اگر گیاهیست
۱۰۰
میترس که شوخ وام خواهیست
۱۰۱
میکوش که وام او گزاری
۱۰۲
تا باز رهی ز وامداری
۱۰۳
منشین که نشستن اندر این وام
۱۰۴
مسمار تنست و میخ اندام
۱۰۵
بر گوهر خویش بشکن این درج
۱۰۶
بر پر چو کبوتران از این برج
۱۰۷
کاین هفت خدنگ چار بیخی
۱۰۸
وین نه سپر هزار میخی
۱۰۹
با حربه مرگ اگر ستیزند
۱۱۰
افتند چنانکه بر نخیزند
۱۱۱
هر صبح کز این رواق دلکش
۱۱۲
در خرمن عالم افتد آتش
۱۱۳
هر شام کز این خم گلآلود
۱۱۴
بر خنبره فلک شود دود
۱۱۵
تعلیم گر تو شد که اینجای
۱۱۶
آتشکدهایست دود پیمای
۱۱۷
لیلی ز فراق شوی بیکام
۱۱۸
میجست ز جا چو گور از دام
۱۱۹
از رفتنش ارچه سود سنجید
۱۲۰
با اینهمه شوی بود رنجید
۱۲۱
میکرد ز بهر شوی فریاد
۱۲۲
وآورده نهفته دوست را یاد
۱۲۳
از محنت دوست موی میکند
۱۲۴
اما به طفیل شوی میکند
۱۲۵
اشک از پی دوست دانه میکرد
۱۲۶
شوی شده را بهانه میکرد
۱۲۷
بر شوی ز شیونی که خواندی
۱۲۸
در شیوه دوست نکته راندی
۱۲۹
شویش ز برون پوست بودی
۱۳۰
مغزش همه دوست دوست بودی
۱۳۱
رسم عربست کز پس شوی
۱۳۲
ننماید زن به هیچکس روی
۱۳۳
سالی دو به خانه در نشیند
۱۳۴
او در کس و کس در او نبیند
۱۳۵
نالد به تضرعی که داند
۱۳۶
بیتی به مراد خویش خواند
۱۳۷
لیلی به چنین بهانه حالی
۱۳۸
خرگاه ز خلق کرد خالی
۱۳۹
بر قاعده مصیبت شوی
۱۴۰
با غم بنشست روی در روی
۱۴۱
چون یافت غریو را بهانه
۱۴۲
برخاست صبوری از میانه
۱۴۳
میبرد به شرط سوگواری
۱۴۴
بر هفت فلک خروش و زاری
۱۴۵
شوریدگی دلیر میکرد
۱۴۶
خود را به تپانچه سیر میکرد
۱۴۷
میزد نفسی چنانکه میخواست
۱۴۸
خوف و خطرش ز راه برخاست