بخش ۷ - در نصیحت فرزند خویش محمد
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای پسر هان و هان ترا گفتم
۲
که تو بیدار شو که من خفتم
۳
چون گل باغ سرمدی داری
۴
مهر نام محمدی داری
۵
چون محمد شدی ز مسعودی
۶
بانک برزن به کوس محمودی
۷
سکه بر نقش نیکنامی بند
۸
کز بلندی رسی به چرخ بلند
۹
تا من آنجا که شهر بند شوم
۱۰
از بلندیت سر بلند شوم
۱۱
صحبتی جوی کز نکونامی
۱۲
در تو آرد نکو سرانجامی
۱۳
همنشینی که نافه بوی بود
۱۴
خوبتر زانکه یافه گوی بود
۱۵
عیب یک همنشست باشد و بس
۱۶
کافکند نام زشت بر صد کس
۱۷
از در افتادن شکاری خام
۱۸
صد دیگر در اوفتند به دام
۱۹
زر فرو بردن یکی محتاج
۲۰
صد شکم را درید در ره حاج
۲۱
در چنین ره مخسب چون پیران
۲۲
گرد کن دامن از زبون گیران
۲۳
تا بدین کاخ باژگونه نورد
۲۴
نفریبی چو زن که مردی مرد
۲۵
رقص مرکب مبین که رهوارست
۲۶
راه بین تا چگونه دشوارست
۲۷
گر بر این ره پری چو باز سپید
۲۸
دیده بر راه دار چون خورشید
۲۹
خاصه کاین راه راه نخچیر است
۳۰
آسمان با کمان و با تیر است
۳۱
آهنت گرچه آهنیست نفیس
۳۲
راه سنگست و سنگ مغناطیس
۳۳
بار چندان بر این ستور آویز
۳۴
که نماند بر این گریوه تیز
۳۵
چون رسد تنگیئی ز دور دو رنگ
۳۶
راه بر دل فراخ دار نه تنگ
۳۷
بس گره کو کلید پنهانیست
۳۸
پس درشتی که دروی آسانیست
۳۹
ای بسا خواب کو بود دلگیر
۴۰
واصل آن دل خوشیست در تعبیر
۴۱
گرچه پیکان غم جگر دوزست
۴۲
درع صبر از برای این روزست
۴۳
عهد خود با خدای محکمدار
۴۴
دل ز دیگر علاقه بیغم دار
۴۵
چون تو عهد خدای نشکستی
۴۶
عهده بر من کز این و آن رستی
۴۷
گوهر نیک را ز عقد مریز
۴۸
وآنکه بد گوهرست ازو بگریز
۴۹
بدگهر با کسی وفا نکند
۵۰
اصل بد در خطا خطا نکند
۵۱
اصل بد با تو چون شود معطی
۵۲
آن نخواندی که اصل لایخطی
۵۳
کژدم از راه آنکه بدگهرست
۵۴
ماندنش عیب و کشتنش هنرست
۵۵
هنرآموز کز هنرمندی
۵۶
در گشائی کنی نه در بندی
۵۷
هرکه ز آموختن ندارد ننگ
۵۸
در برآرد ز آب و لعل از سنگ
۵۹
وانکه دانش نباشدش روزی
۶۰
ننگ دارد ز دانشآموزی
۶۱
ای بسا تیز طبع کاهل کوش
۶۲
که شد از کاهلی سفال فروش
۶۳
وای بسا کور دل که از تعلیم
۶۴
گشت قاضیالقضات هفت اقلیم
۶۵
نیم خورد سگان صید سگال
۶۶
جز به تعلیم علم نیست حلال
۶۷
سگ به دانش چو راست رشته شود
۶۸
آدمی شاید ار فرشته شود
۶۹
خویشتن را چو خضر بازشناس
۷۰
تا خوری آب زندگانی به قیاس
۷۱
آب حیوان نه آب حیوانست
۷۲
جان با عقل و عقل با جانست
۷۳
جان چراغست و عقل روغن او
۷۴
عقل جانست و جان ما تن او
۷۵
عقل با جان عطیه احدیست
۷۶
جان با عقل زنده ابدیست
۷۷
حاصل این دو جز یکی نبود
۷۸
کان دو داری در این شکی نبود
۷۹
تا از ین دو به آن یکی نرسی
۸۰
هیچکس را مگو که هیچ کسی
۸۱
کان یکی یافتی دو را کم زن
۸۲
پای بر تارک دو عالم زن
۸۳
از سه بگذر که محملی نه قویست
۸۴
از دو هم در گذر که آن ثنویست
۸۵
سر یک رشته گیر چون مردان
۸۶
دو رها کن سه را یکی گردان
۸۷
تا ز ثالث ثلثه جان نبری
۸۸
گوی وحدت بر آسمان نبری
۸۹
زین دو چون کم شدی فسانه مگوی
۹۰
چون یکی یافتی بهانه مجوی
۹۱
تا بدین پایه دسترس باشد
۹۲
هرچ ازین بگذرد هوس باشد
۹۳
تا جوانی و تندرستی هست
۹۴
آید اسباب هر مراد به دست
۹۵
در سهی سرو چون شکست آید
۹۶
مومیائی کجا به دست آید
۹۷
تو که سرسبزی جهان داری
۹۸
ره کنون رو که پای آن داری
۹۹
در ره دین چونی کمر بربند
۱۰۰
تا سرآمد شوی چو سرو بلند
۱۰۱
من که سرسبزیم نماند چو بید
۱۰۲
لاله زرد و بنفشه گشت سپید
۱۰۳
باز ماندم ز نا تنومندی
۱۰۴
از کلهداری و کمر بندی
۱۰۵
خدمتی مردوار میکردم
۱۰۶
راستی را کنون نه آن مردم
۱۰۷
روزگارم گرفت و بست چنین
۱۰۸
عادت روزگار هست چنین
۱۰۹
نافتاده شکسته بودم بال
۱۱۰
چون فتادم چگونه باشد حال
۱۱۱
احمدک را که رخ نمونه بود
۱۱۲
آبله بر دمد چگونه بود
۱۱۳
گرچه طبعم ز سایه بر خطرست
۱۱۴
سایبانم شمایل هنرست
۱۱۵
سایهای در جهان ندارد کس
۱۱۶
کو بره نیست پیش و گرگ از پس
۱۱۷
هیچکس ننگرم ز من تأمن
۱۱۸
که نشد پیش دوست و پس دشمن
۱۱۹
چون قفا دوستند مشتی خام
۱۲۰
روی خود در که آورم به سلام
۱۲۱
گرچه برنائی از میان برخاست
۱۲۲
چه کنم حرص همچنان برجاست
۱۲۳
تا تن سالخورده پیر ترست
۱۲۴
آز او آرزوپذیر ترست
۱۲۵
گوئی این سکه نقد ما دارد
۱۲۶
یا همه کس خود این بلا دارد
۱۲۷
بازدار ای دوا کن دل من
۱۲۸
از زمین بوس هر کسی گل من
۱۲۹
تیرگی چند روشنائی ده
۱۳۰
چون شکستیم مومیائی ده
۱۳۱
آنچه زو خاطرم پریشانست
۱۳۲
بکن آسان که بر تو آسانست
۱۳۳
گردنی دارم از رسن رسته
۱۳۴
مکنم زیر بار خس خسته
۱۳۵
من که قانع شدم به دانه خویش
۱۳۶
سرورم چون صدف به خانه خویش
۱۳۷
سروری به که یار من باشد
۱۳۸
سرپرستی چه کار من باشد
۱۳۹
شیر از آن پایه بزرگی یافت
۱۴۰
که سر از طوق سرپرستی تافت
۱۴۱
نانی از خوان خود دهی به کسان
۱۴۲
به که حلوا خوری ز خوان خسان
۱۴۳
صبح چون برکشید دشنه تیز
۱۴۴
چند خسبی نظامیا برخیز
۱۴۵
کان نو کن زرنج خویش مرنج
۱۴۶
باز کن بر جهانیان در گنج