بخش ۱۰ - صفت خورنق و ناپیدا شدن نعمان
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چون خورنق به فر بهرامی
۲
روضهای شد بدان دلارامی
۳
کاسمان قبله زمین خواندش
۴
وافرینش بهار چین خواندش
۵
آمدند از خبر شنیدن او
۶
صدهزار آدمی به دیدن او
۷
هرکه میدیدش آفرین میگفت
۸
آستانش به آستین میرفت
۹
بر سدیر خورنق از هر باب
۱۰
بیتهائی روانه گشت چو آب
۱۱
تا یمن تاب شد سهیل سپهر
۱۲
آن پرستش نه ماه دید و نه مهر
۱۳
عدنی بود در درافشانی
۱۴
یمنی پر سهیل نورانی
۱۵
یمن از نقش او که نامی شد
۱۶
در جهان چون ارم گرامی شد
۱۷
شد چو برج حمل جهان آرای
۱۸
خاصه بهرام کرده بودش جای
۱۹
چونکه بر شد به بام او بهرام
۲۰
زهره برداشت بر نشاطش جام
۲۱
کوشگی دید کرده چون گردون
۲۲
آفتابش درون و ماه برون
۲۳
آفتاب از درون به جلوهگری
۲۴
مه ز بیرون چراغ رهگذری
۲۵
بر سر او همیشه باد وزان
۲۶
دور از آن باد کوست باد خزان
۲۷
چون فرو دید چار گوشه کاخ
۲۸
ساحتی دید چون بهشت فراخ
۲۹
از یکی سو رونده آب فرات
۳۰
به گوارندگی چو آب حیات
۳۱
وز دیگر سوی سدره جوی سدیر
۳۲
دهی انباشته به روغن و شیر
۳۳
بادیه پیش و مرغزار از پس
۳۴
بادش از نافه برگشاده نفس
۳۵
بود نعمان بر آن کیانی بام
۳۶
به تماشا نشسته با بهرام
۳۷
گرد بر گرد آن رواق بهشت
۳۸
سرخی لاله دید و سبزی کشت
۳۹
همه صحرا بساط شوشتری
۴۰
جایگاه تذرو و کبک دری
۴۱
گفت از این خوبتر چه شاید بود
۴۲
به چنین جای شاد باید بود
۴۳
بود دستورش آن زمان بر دست
۴۴
دادگر پیشهای مسیح پرست
۴۵
گفت کایزد شناختن به درست
۴۶
خوشتر از هرچه در ولایت تست
۴۷
گر تو زان معرفت خبرداری
۴۸
دل از این رنگ و بوی برداری
۴۹
زآتشانگیز آن شراره گرم
۵۰
شد دل سخت کوش نعمان نرم
۵۱
تا فلک برکشیده هفت حصار
۵۲
منجنیقی چنین نشد بر کار
۵۳
چونکه نعمان شد از رواق به زیر
۵۴
در بیابان نهاد روی چو شیر
۵۵
از سر گنج و مملکت برخاست
۵۶
دین و دنیا بهم نیاید راست
۵۷
رخت بربست از آن سلیمانی
۵۸
چون پری شد ز خلق پنهانی
۵۹
کس ندیدش دیگر به خانه خویش
۶۰
اینت کیخسرو زمانه خویش
۶۱
گرچه منذر بسی نمود شتاب
۶۲
هاتف دولتش نداد جواب
۶۳
داشت سوکی چنانک باید داشت
۶۴
روزکی چند را به غم بگذاشت
۶۵
غم بسی خورد و جای غم بودش
۶۶
که سیه گشت خانه زان دودش
۶۷
چون نبود از سریر و تاج گزیر
۶۸
باز مشغول شد به تاج و سریر
۶۹
جور بس کرد و داد پیش آورد
۷۰
ملک را برقرار خویش آورد
۷۱
بر سپهداریش به ملک و سپاه
۷۲
خلعت و دلخوشی رسید ز شاه
۷۳
داشت بهرام را چو جان عزیز
۷۴
چون پدر بلکه زو نکوتر نیز
۷۵
پسری خوب داشت نعمان نام
۷۶
شیر یک دایه خورده با بهرام
۷۷
از سر همدمی و همسالی
۷۸
نشدی یک زمان ازو خالی
۷۹
از یکی تخته حرف خواندندی
۸۰
در یکی بزم در فشاندندی
۸۱
هیچ روزی چو آفتاب از نور
۸۲
این از آن آن ازین نگشتی دور
۸۳
شاهزاده در آن حصار بلند
۸۴
پرورش میگرفت سالی چند
۸۵
جز به آموختن نبودش رای
۸۶
بود عقلش به علم راهنمای
۸۷
تازی و پارسی و یونانی
۸۸
یاد دادش مغ دبستانی
۸۹
منذر آن شاه با مهارت و مهر
۹۰
آیتی بود در شمار سپهر
۹۱
بود هفت اختر و دوازده برج
۹۲
پیش او سرگشاده درج به درج
۹۳
به خط هندسی عمل کرده
۹۴
چون مجسطی هزار حل کرده
۹۵
راصد چرخ آبگون بوده
۹۶
قطره تا قطره قطر پیموده
۹۷
از نهانخانهای دوراندیش
۹۸
باز داده خبر به خاطر خویش
۹۹
چون که شهزاده را به عقل و برای
۱۰۰
دانش آموز دید و رمز گشای
۱۰۱
تخت و میلش نهاد پیش به مهر
۱۰۲
دروی آموخت رازهای سپهر
۱۰۳
هر ضمیری که آن نهانی بود
۱۰۴
گر زمینی گر آسمانی بود
۱۰۵
همه را یک به یک بهم بردوخت
۱۰۶
چون بهم جمله شد درو آموخت
۱۰۷
تا چنان بهرهمند شد بهرام
۱۰۸
کاصل هر علم را شناخت تمام
۱۰۹
در نمودار زیچ و اصطرلاب
۱۱۰
درکشیدی ز روی غیب نقاب
۱۱۱
باز چون تخت و میل بنهادی
۱۱۲
گره از کار چرخ بگشادی
۱۱۳
چون هنرمند شد بگفت و شنید
۱۱۴
هنرآموزی سلاح گزید
۱۱۵
در سلاح و سواری و تک و تاز
۱۱۶
گوی برد از سپهر چوگان باز
۱۱۷
چون از آن پایه نیز گشت بزرگ
۱۱۸
پنجه شیر کند و گردن گرگ
۱۱۹
تیغ صبح از سنان گزاری او
۱۲۰
سپر افکند با سواری او
۱۲۱
آنچنان دوخت سنگ خاره به تیر
۱۲۲
که ندوزند پرنیان و حریر
۱۲۳
تیر اگر بر نشانهای راندی
۱۲۴
جعبه را برنشانه بنشاندی
۱۲۵
تیغ اگر برزدی به تارک سنگ
۱۲۶
آب گشتی و لیک آتش رنگ
۱۲۷
پیش نیزهش گر ارزنی بودی
۱۲۸
به سنانش چو حلقه بربودی
۱۲۹
نیزهش از حلق شیر حلقهربای
۱۳۰
تیغش از قفل گنج حلقه گشای
۱۳۱
در نظرگاه راست اندازی
۱۳۲
یغلقش را به موی شد بازی
۱۳۳
هرچه دیدی و گرچه بودی دور
۱۳۴
زدی ار سایه بود آن گر نور
۱۳۵
وآنچه او هم ندید در پرتاب
۱۳۶
دولتش زد بر آنچه دید صواب
۱۳۷
شیر پاسان پاسگاه رمه
۱۳۸
لاف شیی ازو زدند همه
۱۳۹
گاه بر ببر ترکتازی کرد
۱۴۰
گاه با شیر شرزه بازی کرد
۱۴۱
در یمن هر کجا سخن راندند
۱۴۲
همه نجم الیمانیش خواندند