Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
نظامی · خمسه

بخش ۳۴ - اندرز گرفتن بهرام از شبان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شه چو تنگ آمدی ز تنگی کار
۲
یک سواره برون شدی به شکار
۳
صید کردی و شادمانه شدی
۴
چون شدی شاد سوی خانه شدی
۵
چون شد آن روز غم عنان گیرش
۶
رغبت آمد به سوی نخجیرش
۷
یک تنه سوی صید رفت برون
۸
تا ز دل هم به خون بشوید خون
۹
کرد صیدی چنانکه بودش رای
۱۰
غصه را دست بست و غم را پای
۱۱
چون ز صید پلنگ و شیر و گراز
۱۲
خواست تا سوی خانه گردد باز
۱۳
در تک و تاب زانکه تاخته بود
۱۴
مغزش از تشنگی گداخته بود
۱۵
گرد برگرد آن زمین بشتافت
۱۶
آب تا بیش جست کمتر یافت
۱۷
دید دودی چو اژدهای سیاه
۱۸
سر برآورده در گرفتن ماه
۱۹
کوهه بر کوهه پیچ پیچ کنان
۲۰
برصعود فلک بسیچ کنان
۲۱
گفت آن دود گرچه زاتش خاست
۲۲
از فروزندش آب باید خواست
۲۳
چون بر آن دود رفت گامی چند
۲۴
خرگهی دید برکشیده بلند
۲۵
گلهٔ گوسفند سم تا گوش
۲۶
گشته در آفتاب یخنی جوش
۲۷
سگی آویخته ز شاخ درخت
۲۸
بسته چون سنگ دست و پایش سخت
۲۹
سوی خرگاه راند مرکب تیز
۳۰
دید پیری چو صبح مهرانگیز
۳۱
پیر چون دید میهمان برجست
۳۲
به پرستشگری میان دربست
۳۳
چون زمین میهمان پذیری کرد
۳۴
و آسمان را لگام‌گیری کرد
۳۵
اولش پیشکش درود آورد
۳۶
وانگه از مرکبش فرود آورد
۳۷
هر چه در خانه داشت ما حضری
۳۸
پیشش آورد و کرد لابه گری
۳۹
گفت شک نیست کاین چنین خوانی
۴۰
نیست درخورد چون تو مهمانی
۴۱
لیک از آبادی اینطرف دورست
۴۲
خوان اگر بینواست معذورست
۴۳
شه چو نان پاره شبان را دید
۴۴
شربتی آب خورد و دست کشید
۴۵
گفت نان آنگهی خورم که نخست
۴۶
زانچه پرسم خبردهی به درست
۴۷
کین سگ بسته مستمند چراست
۴۸
شیرخانه است گرگ بند چراست
۴۹
پیر گفت ای جوان زیبا روی
۵۰
گویمت آنچه رفت موی به موی
۵۱
این سگی بود پاسبان گله
۵۲
من بدو کرده کار خویش یله
۵۳
از وفاداری و امینی او
۵۴
شاد بودم به همنشینی او
۵۵
گر کله دور داشتی همه سال
۵۶
دزد را چنگ و گرگ را چنگال
۵۷
من بدو داده حرز خانه خویش
۵۸
خوانده او را نه سگ شبانهٔ خویش
۵۹
و او به دندان و چنگ دشمن سوز
۶۰
بازوی آهنین من شب و روز
۶۱
گر من از دشت رفتمی سوی شهر
۶۲
گله از پاس او گرفتی بهر
۶۳
ور شدی شغل من به شهر دراز
۶۴
گله را او به خانه بردی باز
۶۵
چند سالم یتاق داری کرد
۶۶
راست بازی و راست کاری کرد
۶۷
تا یکی روز بر صحیفهٔ کار
۶۸
گله را نقش بر زدم به شمار
۶۹
هفت سر گوسفند کم دیدم
۷۰
غلطم در حساب ترسیدم
۷۱
بعد یک هفته چون شمردم باز
۷۲
هم کم آمد به کس نگفتم راز
۷۳
پاس می‌داشتم به رای و به هوش
۷۴
در خطای کسم نیامد گوش
۷۵
گر چه می‌داشتم به شبها پاس
۷۶
نشدم هیچ شب حریف شناس
۷۷
وانک آگاه‌تر به کار از من
۷۸
پاسبان‌تر هزار بار از من
۷۹
باز چون کردم آن شمار درست
۸۰
هم کم آمد چنانکه روز نخست
۸۱
همه شب خاطرم به غم می‌بود
۸۲
کز گله گوسفند کم می‌بود
۸۳
ده ده و پنج پنچ می‌پرداخت
۸۴
چون یخی کو به آفتاب گداخت
۸۵
تا به حدی که عامل صدقات
۸۶
آنچه ماند از منش ستد به زکات
۸۷
اوفتادم من بیابانی
۸۸
از گله صاحبی به چوپانی
۸۹
نرم کرد آن غم درشت مرا
۹۰
در جگر کار کرد و کشت مرا
۹۱
گفتم این رخنه گر ز چشم بدست
۹۲
دستکار کدام دام و ددست
۹۳
با سگی این چنین که شیری کرد
۹۴
کیست کاین آشنا دلیری کرد
۹۵
تا یکی روز بر کناره آب
۹۶
خفته بودم درآمدم از خواب
۹۷
همچنان سرنهاده بر سر چوب
۹۸
دست و پائی کشیده بی آشوب
۹۹
ماده گرگی ز دور دیدم چست
۱۰۰
کامد و شد سگش برابر سست
۱۰۱
خواند سگ را به سگ زبانی خویش
۱۰۲
سگ دویدش به مهربانی پیش
۱۰۳
گرد او گشت و گرد می‌افشاند
۱۰۴
گه دم و گه دبوس می‌جنباند
۱۰۵
عاقبت بر سرین گرگ نشست
۱۰۶
کام دل راند و رفت کار از دست
۱۰۷
آمد و خفت و آرمید تنش
۱۰۸
مهر حق السکوت بر دهنش
۱۰۹
گرگ چون رشوه داده بود ز پیش
۱۱۰
جست حق القدوم خدمت خویش
۱۱۱
گوسفندی قوی که سر گله بود
۱۱۲
پایش از بار دنبه آبله بود
۱۱۳
برد و خوردش به کمترین نفسی
۱۱۴
وین چنین رشوه خورده بود بسی
۱۱۵
سگ ملعون به شهوتی که براند
۱۱۶
گله‌ای را به دست گرگ بماند
۱۱۷
گله‌ای را که کارسازی کرد
۱۱۸
در سر کار عشقبازی کرد
۱۱۹
چند نوبت معاف داشتمش
۱۲۰
او خطا کرد و من گذاشتمش
۱۲۱
تا هم آخر گرفتمش با گرگ
۱۲۲
بستمش بر چنین خطای بزرگ
۱۲۳
کردمش در شکنجه زندانی
۱۲۴
تاکند بنده بنده فرمانی
۱۲۵
سگ من گرگ راه بند منست
۱۲۶
بلکه قصاب گوسفند منست
۱۲۷
بر امانت خیانتی بردوخت
۱۲۸
وان امینی به خائنی بفروخت
۱۲۹
رخصت آن شد که تا نخواهد مرد
۱۳۰
از چنین بند جان نخواهد برد
۱۳۱
هر که با مجرمان چنین نکند
۱۳۲
هیچکس بر وی آفرین نکند
۱۳۳
شاه بهرام ازان سخندانی
۱۳۴
عبرتی برگرفت پنهانی
۱۳۵
این سخن رمز بود چون دریافت
۱۳۶
خورد چیزی و سوی شهر شتافت
۱۳۷
گفت با خود کزین شبانهٔ پیر
۱۳۸
شاهی آموختم زهی تدبیر
۱۳۹
در نمودار آدمیت من
۱۴۰
من شبانم گله رعیت من
۱۴۱
این که دستور تیزبین منست
۱۴۲
در حفاظ گله امین منست
۱۴۳
چون نماند اساس کار درست
۱۴۴
از امین رخنه باز باید جست
۱۴۵
تا بگوید که این خرابی چیست
۱۴۶
اصل و بنیاد این خرابی کیست
۱۴۷
چون به شهر آمد از گماشتگان
۱۴۸
خواست مشروح بازداشتگان
۱۴۹
چون در آن روزنامه کرد نگاه
۱۵۰
روز بر وی چو نامه گشت سیاه
۱۵۱
دید سرگشته یک جهان مجروح
۱۵۲
نام هر یک نبشته در مشروح
۱۵۳
گفته در شرح‌های ماتم و سور
۱۵۴
کشتن از شه شفاعت از دستور
۱۵۵
نام شه را به جور بد کرده
۱۵۶
نیکنامی به نام خود کرده
۱۵۷
شاه دانست کان چه شیوه گریست
۱۵۸
دزد خانه به قصد خانه بریست
۱۵۹
چون سگی کو گله به گرگ سپرد
۱۶۰
شیون انگیخت با شبانه کرد
۱۶۱
خود سگان در سگی چنین باشند
۱۶۲
بخروشند چونکه بخراشند
۱۶۳
مصلحت دید بازداشتنش
۱۶۴
روز کی ده فرو گذاشتنش
۱۶۵
گفت اگر مانمش به منصب خویش
۱۶۶
کس به رفعش قلم نیارد پیش
۱۶۷
چون ز حشمت کنم درش را دور
۱۶۸
در شب تیره به نماید نور
۱۶۹
بامدادان که روز روشن گشت
۱۷۰
شب تاریک فرش خود بنوشت
۱۷۱
صبح یک زخمی دو شمشیری
۱۷۲
داد مه را ز خون خود سیری
۱۷۳
بارگه بر سپهر زد بهرام
۱۷۴
بار خود کرد بر خلایق عام
۱۷۵
مهتران آمدند از پس و پیش
۱۷۶
صف کشیدند بر مراتب خویش
۱۷۷
راست روشن درآمد از در کاخ
۱۷۸
رفت بر صدرگاه خود گستاخ
۱۷۹
شه در او دید خشمناک و درشت
۱۸۰
بانگ برزد چنانکه او را کشت
۱۸۱
کای همه ملک من خراب از تو
۱۸۲
رفته رونق ز ملک و آب از تو
۱۸۳
گنج خود را به گوهر آکندی
۱۸۴
گوهر و گنج من پراکندی
۱۸۵
ساز و برگ از سپه گرفتی باز
۱۸۶
تا سپه را نه برگ ماند و نه ساز
۱۸۷
خانهٔ بندگان من بردی
۱۸۸
پای در خون هرکس افشردی
۱۸۹
از رعیت بجای رسم و خراج
۱۹۰
گه کمر خواستی و گاهی تاج
۱۹۱
حق نعمت گذاشتی از یاد
۱۹۲
نیست شرمت ز من که شرمت باد
۱۹۳
هست بر هر کسی به ملت خویش
۱۹۴
کفر نعمت ز کفر ملت پیش
۱۹۵
حق نعمت شناختن در کار
۱۹۶
نعمت افزون دهد به نعمت خوار
۱۹۷
از تو بر من چه راست روشن گشت
۱۹۸
راستی رفت و روشنی بگذشت
۱۹۹
لشگر و گنج را رساندی رنج
۲۰۰
تا نه لشگر به جای ماند و نه گنج
۲۰۱
چه گمان برده‌ای که وقت شراب
۲۰۲
غافلانه مرا رباید خواب
۲۰۳
رخنه سازی تو دست مستان را
۲۰۴
بشکنی پای زیردستان را
۲۰۵
بهر من باد خاک اگر بهرام
۲۰۶
تیغ فرمش کند چون گیرد جام
۲۰۷
گر ز خود غافلم به باده و رود
۲۰۸
نیستم غافل از سپهر کبود
۲۰۹
زین سخن صد هزار چنبر ساخت
۲۱۰
همه در گردن وزیر انداخت
۲۱۱
پس بفرمود تا زبانی زشت
۲۱۲
سوی دوزخ دواندش ز بهشت
۲۱۳
از عمامه کمند کردنش
۲۱۴
در کشیدند و بند کردنش
۲۱۵
پای در کنده دست در زنجیر
۲۱۶
این چنین کس وزر بود نه وزیر
۲۱۷
چون بدان قهرمان در آمد قهر
۲۱۸
شه منادی روانه کرد به شهر
۲۱۹
تا ستمدیدگان در آن فریاد
۲۲۰
داد خواهند و شه دهدشان داد
۲۲۱
چون شنیدند جمله خیل و سپاه
۲۲۲
سرنهادند سوی حضرت شاه
۲۲۳
شه به زندانیان چنین فرمود
۲۲۴
کز دل دردناک خون آلود
۲۲۵
هرکسی جرم خود پدید کند
۲۲۶
بند خود را بدان کلید کند
۲۲۷
بندیان ز بند جسته برون
۲۲۸
آمدند از هزار شخص فزون
۲۲۹
شاه از آن جمله هفت شخص گزید
۲۳۰
هر یکی را ز حال خود پرسید
۲۳۱
گفت با هر یکی گناه تو چیست
۲۳۲
از کجائی و دودمان تو کیست

دانش و پژوهش این شعر

نیازمند بازبینی
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۱ نیازمند تصمیم۱ موجودیت مرتبط

پیش‌نویس‌ها و پیشنهادها

هنوز واقعیت تأییدشده نیستند
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

می و جام

به‌کارگیری نماد ← می و جام

Matched curated alias: می; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira