Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
نظامی · خمسه

بخش ۴ - در معراج پیغمبر اکرم

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شبی کاسمان مجلس افروز کرد
۲
شب از روشنی دعوی روز کرد
۳
سراپرده هفت سلطان سریر
۴
برآموده گوهر به چینی حریر
۵
سرسبزپوشان باغ بهشت
۶
به سرسبزی آراسته کار و کشت
۷
محمد که سلطان این مهد بود
۸
ز چندین خلیفه ولیعهد بود
۹
سرنافه در بیت اقصی گشاد
۱۰
ز ناف زمین سر به اقصی نهاد
۱۱
ز بند جهان داد خود را خلاص
۱۲
به معشوقی عرشیان گشت خاص
۱۳
بنه بست از این کوی هفتاد راه
۱۴
به هفتم فلک بر زده بارگاه
۱۵
دل از کار نه حجره پرداخته
۱۶
به نه حجرهٔ آسمان تاخته
۱۷
برون جسته زین کنده چاربند
۱۸
فرس رانده بر هفت چرخ بلند
۱۹
براقی شتابنده زیرش چو برق
۲۰
ستامش چو خورشید در نور غرق
۲۱
سهیلی بر اوج عرب تافته
۲۲
ادیم یمن رنگ ازو یافته
۲۳
بریشم دمی بلکه لؤلؤ سمی
۲۴
رونده چو لؤلؤ بر ابریشمی
۲۵
نه آهو ولی نافش از مشگ پر
۲۶
چو دندان آهو برآموده در
۲۷
از آن خوش عنان‌تر که آید گمان
۲۸
وز آن تیز روتر که تیر از کمان
۲۹
شتابنده‌تر و هم علوی خرام
۳۰
ازو باز پس مانده هفتاد گام
۳۱
به عالم گشائی فرشته وشی
۳۲
نه عالم گشائی که عالم کشی
۳۳
به شبرنگی از شب چرا گشته مست
۳۴
چو ماه آمده شب چرائی به دست
۳۵
چنان شد که از تیزی گام او
۳۶
سبق برد بر جنبش آرام او
۳۷
قدم بر قیاس نظر می‌گشاد
۳۸
مگر خود قدم بر نظر می‌نهاد
۳۹
پیمبر بد آن ختلی ره نورد
۴۰
برآورد از این آب گردنده گرد
۴۱
هم او راه دان هم فرس راهوار
۴۲
زهی شاه مرکب زهی شهسوار
۴۳
چو زین خانقه عزم دروازه کرد
۴۴
به دستش فلک خرقه را تازه کرد
۴۵
سواد فلک گشته گلشن بدو
۴۶
شده روشنان چشم روشن بدو
۴۷
در آن پرده کز گردها بود پاک
۴۸
نشایست شد دامن آلوده خاک
۴۹
به دریای هفت اختر آمد نخست
۵۰
قدم را نهفت آب خاکی بشست
۵۱
رها کرد بر انجم اسباب را
۵۲
به مه داد گهوارهٔ خواب را
۵۳
پس آنگه قلم بر عطارد شکست
۵۴
که امی قلم را نگیرد به دست
۵۵
طلاق طبیعت به ناهید داد
۵۶
به شکرانه قرصی به خورشید داد
۵۷
به مریخ داد آتش خشم خویش
۵۸
که خشم اندران ره نمی‌رفت پیش
۵۹
رعونت رها کرد بر مشتری
۶۰
نگینی دگر زد بر انگشتری
۶۱
سواد سفینه به کیوان سپرد
۶۲
به جز گوهری پاک با خود نبرد
۶۳
بپرداخت نزلی به هر منزلی
۶۴
چنان کو فرو ماند و تنها دلی
۶۵
شده جان پیغمبران خاک او
۶۶
زده دست هر یک به فتراک او
۶۷
کمر بر کمر کوه بر کوه راند
۶۸
گریوه گریوه جنیبت جهاند
۶۹
به هارونیش خضر و موسی دوان
۷۰
مسیحا چه گویم ز موکب روان
۷۱
به اندازهٔ آنکه یک دم زنند
۷۲
به یک چشم زخمی که بر هم زنند
۷۳
ز خر پشته آسمان در گذشت
۷۴
زمین و زمان را ورق درنوشت
۷۵
ندیده ز تعجبیل ناورد او
۷۶
کس از گرد بر گرد او گرد او
۷۷
ز پرتاب تیرش در آن ترکتاز
۷۸
فلک تیر پرتابها مانده باز
۷۹
تنیده تنش در رصدهای دور
۸۰
به روحانیان بر جسدهای نور
۸۱
در آن راه بیراه از آوارگی
۸۲
همش بار مانده همش بارگی
۸۳
پر جبرئیل از رهش ریخته
۸۴
سرافیل از آن صدمه بگریخته
۸۵
ز رفرف گذشته به فرسنگها
۸۶
در آن پرده بنموده آهنگها
۸۷
ز دروازه سدره تا ساق عرش
۸۸
قدم بر قدم عصمت افکنده فرش
۸۹
ز دیوانگه عرشیان برگذشت
۹۰
به درج آمد و درج را درنوشت
۹۱
جهت را ولایت به پایان رسید
۹۲
قطیعت به پرگار دوران رسید
۹۳
زمین زادهٔ آسمان تاخته
۹۴
زمین و آسمان را پس انداخته
۹۵
مجرد روی را به جایی رساند
۹۶
که از بود او هیچ با او نماند
۹۷
چو شد در ره نیستی چرخ زن
۹۸
برون آمد از هستی خویشتن
۹۹
در آن دایره گردش راه او
۱۰۰
نمود از سر او قدمگاه او
۱۰۱
رهی رفت پی زیر و بالا دلیر
۱۰۲
که در دایره نیست بالا و زیر
۱۰۳
حجاب سیاست برانداختند
۱۰۴
ز بیگانگان حجره پرداختند
۱۰۵
در آن جای کاندیشه نادیده جای
۱۰۶
درود از محمد قبول از خدای
۱۰۷
کلامی که بی آلت آمد شنید
۱۰۸
لقائی که آن دیدنی بود دید
۱۰۹
چنان دید کز حضرت ذوالجلال
۱۱۰
نه زان سو جهت بد نه ز این سو خیال
۱۱۱
همه دیده گشته چو نرگس تنش
۱۱۲
نگشته یکی خار پیرامنش
۱۱۳
در آن نرگسین حرف کان باغ داشت
۱۱۴
مگو زاغ کو مهر ما زاغ داشت
۱۱۵
گذر بر سر خوان اخلاص کرد
۱۱۶
هم او خورد و هم بخش ما خاص کرد
۱۱۷
دلش نور فضل الهی گرفت
۱۱۸
یتیمی نگر تا چه شاهی گرفت
۱۱۹
سوی عالم آمد رخ افروخته
۱۲۰
همه علم عالم در آموخته
۱۲۱
چنان رفته و آمده باز پس
۱۲۲
که ناید در اندیشهٔ هیچ‌کس
۱۲۳
ز گرمی که چون برق پیمود راه
۱۲۴
نشد گرمی خوابش از خوابگاه
۱۲۵
ندانم که شب را چه احوال بود
۱۲۶
شبی بود یا خود یکی سال بود
۱۲۷
چو شاید که جانهای ما در دمی
۱۲۸
برآید به پیرامن عالمی
۱۲۹
تن او که صافی‌تر از جان ماست
۱۳۰
اگر شد به یک لحظه وامد رواست
۱۳۱
به ار گوهر جان نثارش کنم
۱۳۲
ثنا خوانی چار یارش کنم
۱۳۳
گهر خر چهارند و گوهر چهار
۱۳۴
فروشنده را با فضولی چکار
۱۳۵
به مهر علی گرچه محکم پیم
۱۳۶
ز عشق عمر نیز خالی نیم
۱۳۷
همیدون در این چشم روشن دماغ
۱۳۸
ابوبکر شمعست و عثمان چراغ
۱۳۹
بدان چار سلطان درویش نام
۱۴۰
شده چار تکبیر دولت تمام
۱۴۱
زهی پیشوای فرستادگان
۱۴۲
پذیرنده عذر افتادگان
۱۴۳
به آغاز ملک اولین رایتی
۱۴۴
به پایان دور آخرین آیتی
۱۴۵
گزین کردهٔ هر دو عالم توئی
۱۴۶
چو تو گر کسی باشد آن هم توئی
۱۴۷
توئی قفل گنجینه‌ها را کلید
۱۴۸
در نیک و بد کرده بر ما پدید
۱۴۹
به شب روز ما را به بی ذمتی
۱۵۰
سجل بر زده کامتی امتی
۱۵۱
من از امتان کمترین خاک تو
۱۵۲
بدین لاغری صید فتراک تو
۱۵۳
نظامی که در گنجه شد شهربند
۱۵۴
مباد از سلام تو نابهرمند

دانش و پژوهش این شعر

نیازمند بازبینی
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۱ نیازمند تصمیم۱ موجودیت مرتبط

پیش‌نویس‌ها و پیشنهادها

هنوز واقعیت تأییدشده نیستند
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

می و جام

به‌کارگیری نماد ← می و جام

Matched curated alias: می; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira