بخش ۶ - در حسب حال و انجام روزگار
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا ساقی آن می نشان ده مرا
۲
از آن داروی بیهشان ده مرا
۳
بدان داروی تلخ بیهش کنم
۴
مگر خویشتن را فراموش کنم
۵
نظامی بس این صاحب آوازگی
۶
کهن گشتن و همچنان تازگی
۷
چو شیران سرپنجه بگشای چنگ
۸
چو روبه میارای خود را به رنگ
۹
شنیدم که روباه رنگین بروس
۱۰
خود آرای باشد به رنگ عروس
۱۱
چو باران بود روز یا باد و گرد
۱۲
برون ناورد موی خویش از نورد
۱۳
به کنجی کند بی علف جای خویش
۱۴
نلیسد مگر دست با پای خویش
۱۵
پی پوستی خون خود را خورد
۱۶
همه کس تن او پوست را پرورد
۱۷
سرانجام کاید اجل سوی او
۱۸
وبال تن او شود موی او
۱۹
بدان موینه قصد خونش کنند
۲۰
به رسوائی از سر برونش کنند
۲۱
بساطی چه باید بر آراستن
۲۲
کزو ناگزیر است برخاستن
۲۳
هر آن جانور کو خودآرای نیست
۲۴
طمع را بر آزار او رای نیست
۲۵
برون آی از این پردهٔ هفت رنگ
۲۶
که زنگی بود آینه زیر زنگ
۲۷
بس این جادوئیها برانگیختن
۲۸
چو جادو به کس درنیامیختن
۲۹
نه گوگرد سرخی نه لعل سپید
۳۰
که جوینده باشد ز تو ناامید
۳۱
به مردم درآمیز اگر مردمی
۳۲
که با آدمی خو گرست آدمی
۳۳
اگر کان گنجی چو نائی بدست
۳۴
بسی گنج از اینگونه در خاک هست
۳۵
چو دور افتد از میوه خور میوهدار
۳۶
چه خرما بود نخل بن را چه خار
۳۷
جوانی شد و زندگانی نماند
۳۸
جهان گو ممان چون جوانی نماند
۳۹
جوانی بود خوبی آدمی
۴۰
چو خوبی رود کی بود خرمی
۴۱
چو پی سست و پوسیده گشت استخوان
۴۲
دگر قصه سخت روئی مخوان
۴۳
غرور جوانی چو از سر نشست
۴۴
ز گستاخ کاری فرو شوی دست
۴۵
بهی چهرهٔ باغ چندان بود
۴۶
که شمشاد با لاله خندان بود
۴۷
چو باد خزانی درآید به باغ
۴۸
زمانه دهد جای بلبل به زاغ
۴۹
شود برگ ریزان ز شاخ بلند
۵۰
دل باغبانان شود دردمند
۵۱
ریاحین ز بستان شود ناپدید
۵۲
در باغ را کس نجوید کلید
۵۳
بنال ای کهن بلبل سالخورد
۵۴
که رخساره سرخ گل گشت زرد
۵۵
دو تا شد سهی سرو آراسته
۵۶
کدیور شد از سایه برخاسته
۵۷
چو تاریخ پنجه درآمد به سال
۵۸
دگرگونه شد بر شتابنده حال
۵۹
سر از بار سنگین درآمد به سنگ
۶۰
جمازه به تنگ آمد از راه تنگ
۶۱
فرو ماند دستم ز می خواستن
۶۲
گران گشت پایم ز بر خاستن
۶۳
تنم گونهٔ لاجوردی گرفت
۶۴
گلم سرخی انداخت زردی گرفت
۶۵
هیون رونده ز ره مانده باز
۶۶
به بالینگه آمد سرم را نیاز
۶۷
همان بور چوگانی باد پای
۶۸
به صد زخم چوگان نجنبد ز جای
۶۹
طرب را به میخانه گم شد کلید
۷۰
نشان پشیمانی آمد پدید
۷۱
برآمد ز کوه ابر کافور بار
۷۲
مزاج زمین گشت کافور خوار
۷۳
گهی دل به رفتن نیاید به گوش
۷۴
صراحی تهی گشت و ساقی خموش
۷۵
سر از لهو پیچید و گوش از سماع
۷۶
که نزدیک شد کوچگه را وداع
۷۷
به وقتی چنین کنج بهتر ز کاخ
۷۸
که دوران کند دست یازی فراخ
۷۹
تماشای پروانه چندان بود
۸۰
که شمع شب افروز خندان بود
۸۱
چو از شمع خالی کنی خانه را
۸۲
نبینی دگر نقش پروانه را
۸۳
به روز جوانی و نوزادگی
۸۴
زدم لاف پیری و افتادگی
۸۵
کنون گر به غم شادمانی کنم
۸۶
به پیرانه سر چون جوانی کنم
۸۷
چو پوسیده چوبی که در کنج باغ
۸۸
فروزنده باشد به شب چون چراغ
۸۹
شب افروز کرمی که تابد ز دور
۹۰
ز بینوری شب زند لاف نور
۹۱
اگر دیدمی در خود افزایشی
۹۲
طلب کردمی جای آسایشی
۹۳
به آسودگی عمر نو کردمی
۹۴
جهان را به شادی گرو کردمی
۹۵
چو روز جوانی به پایان رسید
۹۶
سپیده دم از مشرق آمد پدید
۹۷
به تدبیر آنم که سر چون نهم
۹۸
چگونه پی از کار بیرون نهم
۹۹
سری کو سزاوار باشد به تاج
۱۰۰
سرین گاه او مشک باید نه عاج
۱۰۱
از آن پیش کاین هفت پرگار نیز
۱۰۲
کند خط عمر مرا ریز ریز
۱۰۳
درآرم به هر زخمهای دست خویش
۱۰۴
نگهدارم آوازهٔ هست خویش
۱۰۵
به هر مهرهای حقهبازی کنم
۱۰۶
به واماند خود چارهسازی کنم
۱۰۷
چو رهوار گیلیم ازین پل گذشت
۱۰۸
به گیلان ندارم سر بازگشت
۱۰۹
در این ره چو من خوابنیده بسیست
۱۱۰
نیارد کسی یاد که آنجا کسیست
۱۱۱
به یادآور ای تازه کبک دری
۱۱۲
که چون بر سر خاک من بگذری
۱۱۳
گیا بینی از خاکم انگیخته
۱۱۴
سرین سوده پائین فرو ریخته
۱۱۵
همه خاک فرش مرا برده باد
۱۱۶
نکرده ز من هیچ هم عهد یاد
۱۱۷
نهی دست بر شوشه خاک من
۱۱۸
به یاد آری از گوهر پاک من
۱۱۹
فشانی تو بر من سرشکی ز دور
۱۲۰
فشانم من از آسمان بر تو نور
۱۲۱
دعای تو بر هر چه دارد شتاب
۱۲۲
من آمین کنم تا شود مستجاب
۱۲۳
درودم رسانی رسانم درود
۱۲۴
بیائی بیایم ز گنبد فرود
۱۲۵
مرا زنده پندار چون خویشتن
۱۲۶
من آیم به جان گر تو آیی به تن
۱۲۷
مدان خالی از هم نشینی مرا
۱۲۸
که بینم تو را گر نبینی مرا
۱۲۹
لب از خفتهای چند خامش مکن
۱۳۰
فرو خفتگان را فرامش مکن
۱۳۱
چو آنجا رسی می درافکن به جام
۱۳۲
سوی خوابگاه نظامی خرام
۱۳۳
نپنداری ای خضر پیروز پی
۱۳۴
که از می مرا هست مقصود می
۱۳۵
از آن می همه بیخودی خواستم
۱۳۶
بدان بیخودی مجلس آراستم
۱۳۷
مرا ساقی از وعده ایزدیست
۱۳۸
صبوح از خرابی میاز بیخودیست
۱۳۹
وگرنه به یزدان که تا بودهام
۱۴۰
به می دامن لب نیالودهام
۱۴۱
گر از می شدم هرگز آلوده کام
۱۴۲
حلال خدایست بر من حرام