بخش ۸ - تعلیم خضر در گفتن داستان
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا ساقی آن ارغوانی شراب
۲
به من ده که تا مست گردم خراب
۳
مگر زان خرابی نوائی زنم
۴
خراباتیان را صلائی زنم
۵
مرا خضر تعلیم گر بود دوش
۶
به رازی که نامه پذیرای گوش
۷
که ای جامگی خوار تدبیر من
۸
ز جام سخن چاشنی گیر من
۹
چو سوسن سر از بندگی تافته
۱۰
نم از چشمه زندگی یافته
۱۱
شنیدم که درنامه خسروان
۱۲
سخن راند خواهی چو آب روان
۱۳
مشو ناپسندیده را پیش باز
۱۴
که در پردهٔ کژ نسازند ساز
۱۵
پسندیدگی کن که باشی عزیز
۱۶
پسندیدگانت پسندیده نیز
۱۷
فرو بردن اژدها بیدرنگ
۱۸
بیانباشتن در دهان نهنگ
۱۹
از آن خوشتر آید جهاندیده را
۲۰
که بیند همی ناپسندیده را
۲۱
مگوی آنچه دانای پیشینه گفت
۲۲
که در در نشاید دو سوراخ سفت
۲۳
مگر در گذرهای اندیشه گیر
۲۴
که از باز گفتن بود ناگزیر
۲۵
درین پیشه چون پیشوای نوی
۲۶
کهن پیشگان را مکن پیروی
۲۷
چو نیروی بکر آزمائیت هست
۲۸
به هر بیوه خود را میالای دست
۲۹
مخور غم به صیدی که ناکردهای
۳۰
که یخنی بود هر چه ناخوردهای
۳۱
به دشواری آید گهر سوی سنگ
۳۲
ز سنگش تو آسان کی آری به چنگ
۳۳
همه چیز ار بنگری لخت لخت
۳۴
به سختی برون آید از جای سخت
۳۵
گهر جست نتوان به آسودگی
۳۶
بود نقره محتاج پالودگی
۳۷
کسی کو برد برتر و خشک رنج
۳۸
ز ماهی درم یابد از گاو گنج
۳۹
کسی کو برد برتر و خشک رنج
۴۰
ز ماهی درم یابد از گاو گنج
۴۱
خم نقره خواهی وزرینه طشت
۴۲
ز خاک عراقت نباید گذشت
۴۳
زری تا دهستسان و خوارزم و چند
۴۴
نوندی نه بینی به جز لور کند
۴۵
به خاری و خزری و گیلی و کرد
۴۶
به نانباره هر چار هستند خرد
۴۷
نخیزد ز مازندران جز دو چیز
۴۸
یکی دیو مردم یکی دیو نیز
۴۹
نروید گیاهی ز مازندران
۵۰
که صد نوک زوبین نبینی در آن
۵۱
عراق دل افروز باد ارجمند
۵۲
که آوازه فضل ازو شد بلند
۵۳
از آن گل که او تازه دارد نفس
۵۴
عرق ریزهای در عراقست و بس
۵۵
تو نیز آن به ای پیک علوی نژاد
۵۶
که گرد جهان بر نگردی چو باد
۵۷
به گوهر کنی تیشه را تیز کن
۵۸
عروس سخن را شکر ریز کن
۵۹
تو گوهر من از کان اسکندری
۶۰
سکندر خود آید به گوهر خری
۶۱
جهانداری آید خریدار تو
۶۲
به زودی شود بر فلک کار تو
۶۳
خریدار چون بر در آرد بها
۶۴
نشاید ره بیع کردن رها
۶۵
چو دریا خرد گوهر از کان تنگ
۶۶
دهد کشتی در به یکباره سنگ
۶۷
ز دریای او گنج گوهر مپوش
۶۸
دری میستان گوهری می فروش
۶۹
میانجی چنان کن برای صواب
۷۰
که هم سیخ برجا بود هم کباب
۷۱
چو دلداری خضرم آمد به گوش
۷۲
دماغ مرا تازه گردید هوش
۷۳
پذیرا سخن بود شد جایگیر
۷۴
سخن کز دل آید بود دلپذیر
۷۵
چو در من گرفت آن نصیحت گری
۷۶
زبان برگشادم به در دری
۷۷
نهادم ز هر شیوه هنگامهای
۷۸
مگر در سخن نو کنم نامهای
۷۹
در آن حیرت آباد بییاوران
۸۰
زدم قرعه بر نام نام آوران
۸۱
هر آیینه کز خاطرش تافتم
۸۲
خیال سکندر درو یافتم
۸۳
مبین سرسری سوی آن شهریار
۸۴
که هم تیغ زن بود و هم تاجدار
۸۵
گروهیش خوانند صاحب سریر
۸۶
ولایت ستان بلکه آفاق گیر
۸۷
گروهی ز دیوان دستور او
۸۸
به حکمت نبشتند منشور او
۸۹
گروهی ز پاکی و دین پروری
۹۰
پذیرا شدندش به پیغمبری
۹۱
من از هر سه دانه که دانا فشاند
۹۲
درختی برومند خواهم نشاند
۹۳
نخستین درپادشائی زنم
۹۴
دم از کار کشورگشائی زنم
۹۵
ز حکمت برآرایم آنگه سخن
۹۶
کنم تازه با رنجهای کهن
۹۷
به پیغمبری کویم آنگه درش
۹۸
که خواند خدا نیز پیغمبرش
۹۹
سه در ساختم هر دری کان گنج
۱۰۰
جداگانه بر هر دری برده رنج
۱۰۱
بدان هر سه دریا بدان هر سه در
۱۰۲
کنم دامن عالم از گنج پر
۱۰۳
طرازی نوانگیزم اندر جهان
۱۰۴
که خواهد ز هر کشوری نورهان
۱۰۵
دریغ آیدم کاین نگارین نورد
۱۰۶
بود در سفینه گرفتار گرد
۱۰۷
در دولتی کو؟ کزین دستکار
۱۰۸
به دیوار او بر نشانم نگار
۱۰۹
پرندی چنین زندهدارش کنم
۱۱۰
ز گرد زمین رستگارش کنم
۱۱۱
بدین نامه نامور دیر باز
۱۱۲
بمانم بر او نام او را دراز
۱۱۳
نشستنگهی سازمش زین سریر
۱۱۴
که باشد بروجاودان جای گیر
۱۱۵
به حرفی مسجل کنم نام او
۱۱۶
که ماند درین جنبش آرام او
۱۱۷
نه حرفی که عالم زیادش برد
۱۱۸
نه باران بشوید نه بادش برد
۱۱۹
به شرطی که چون من در این دستگاه
۱۲۰
رسانم سرش را به خورشید و ماه
۱۲۱
مرا نیز ازو پایگاهی رسد
۱۲۲
به اندازه سر کلاهی رسد
۱۲۳
ز خورشید روشن توان جست نور
۱۲۴
که شد راه سایه ازین کار دور
۱۲۵
غلیواژ را با کبوتر چکار
۱۲۶
به باز ملک در خور است این شکار
۱۲۷
نظامی که نظم دری کار اوست
۱۲۸
دری نظم کردن سزاوار اوست
۱۲۹
چنان گوید این نامه نغز را
۱۳۰
که روشن کند خواندنش مغز را
۱۳۱
دل دوستان را بدو نور باد
۱۳۲
وزو دیدهٔ دشمنان دور باد
۱۳۳
نواگر نوای چکاوک بود
۱۳۴
چو دشمن زند تیز ناوک بود
۱۳۵
در آن دایره کاین سخن راندهام
۱۳۶
درون پرور خویش را خواندهام
۱۳۷
که این نامه را نغز و نامی کند
۱۳۸
گرامی کنش را گرامی کند
۱۳۹
چنان برگشاید پر و بال او
۱۴۰
که نیک اختری خیزد از فال او
۱۴۱
نشاط اندر آرد به خوانندگان
۱۴۲
مفرح رساند به دانندگان
۱۴۳
فسردهدلان را درآرد به کار
۱۴۴
غم آلودگان را شود غمگسار
۱۴۵
نوازش کند سینهٔ خسته را
۱۴۶
گشایش دهد کار در بسته را
۱۴۷
گرش ناتوانی تمنا کند
۱۴۸
خدایش به خواندن توانا کند
۱۴۹
وگر ناامیدیش گیرد به دست
۱۵۰
به دست آورد هر امیدی که هست
۱۵۱
هر آنچ از خدا خواستم زین قیاس
۱۵۲
خدا داد و بر داده کردم سپاس
۱۵۳
همایونتر آن شد که این بزمگاه
۱۵۴
همایون بود خاصه در بزم شاه