بخش ۲۰ - خراج خواستن دارا از اسکندر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا ساقی آن جام آیینه فام
۲
به من ده که بر دست به جای جام
۳
چو زان جام کیخسرو آیین شوم
۴
بدان جام روشن جهان بین شوم
۵
بیا تا ز بیداد شوئیم دست
۶
که بی داد نتوان ز بیداد رست
۷
چه بندیم دل در جهان سال و ماه
۸
که هم دیو خانست و هم غول راه
۹
جهان وام خویش از تو یکسر برد
۱۰
به جرعه فرستد به ساغر بود
۱۱
چو باران که یک یک مهیا شود
۱۲
شود سیل و آنگه به دریا شود
۱۳
بیا تا خوریم آنچه داریم شاد
۱۴
درم بر درم چند باید نهاد
۱۵
نهنگی به ما برگذر کرده گیر
۱۶
همه گنج ناخورده را خورده گیر
۱۷
از آن گنج کاورد قارون به دست
۱۸
سرانجام در خاک بین چون نشست
۱۹
وزان خشت زرین شداد عاد
۲۰
چه آمد به جز مردن نامراد
۲۱
درین باغ رنگین درختی نرست
۲۲
که ماند از قفای تبرزن درست
۲۳
گزارش کن زیور تاج و تخت
۲۴
چنین گفت کان شاه فیروز بخت
۲۵
یکی روز فارغ دل و شاد بهر
۲۶
بر آسوده بود از هوسهای دهر
۲۷
میناب در جام شاهنشهی
۲۸
گهی پر همی کرد و گاهی تهی
۲۹
حکیمان هشیار دل پیش او
۳۰
خردمند مونس خرد خویش او
۳۱
به هر نسبتی کامد از بانگ چنگ
۳۲
سخن شد بسی در نمطهای تنگ
۳۳
به هر جرعه میکه شه میفشاند
۳۴
مهندس درختی در او مینشاند
۳۵
درخشان شده میچو روشن درخش
۳۶
قدح شکر افشان و مینوش بخش
۳۷
دماغ نیوشنده را سرگران
۳۸
ز نوش میو رود رامشگران
۳۹
سرشک قدح نالهٔ ارغنون
۴۰
روان کرده از رودها رود خون
۴۱
زهی زخم کز زخمهٔ چون شکر
۴۲
شود رود خشکی بدو رود تر
۴۳
در آن بزم آراسته چون بهشت
۴۴
گل افشانتر از ماه اردیبهشت
۴۵
سکندر جهانجوی فرخ سریر
۴۶
نشسته چو بر چرخ بدر منیر
۴۷
ز دارا درآمد فرستادهای
۴۸
سخنگوی و روشندل آزادهای
۴۹
چو خسرو پرستان پرستش نمود
۵۰
هم او را و هم شاه خود را ستود
۵۱
چو کرد آفرین بر جهان پهلوان
۵۲
شنیده سخن کرد با او روان
۵۳
ز دارا درود آوریدش نخست
۵۴
نداده خراج کهن باز جست
۵۵
که چون بود کز گوهر و طوق و تاج
۵۶
ز درگاه ما واگرفتی خراج
۵۷
زبونی چه دیدی تو در کار ما
۵۸
که بردی سر از خط پرگار ما
۵۹
همان رسم دیرینه را کاربند
۶۰
مکن سرکشی تا نیابی گزند
۶۱
سکندر ز گرمی چنان برفروخت
۶۲
که از آتش دل زبانش بسوخت
۶۳
کمان گوشهٔ ابرویش خم گرفت
۶۴
ز تندیش گوینده را دم گرفت
۶۵
چنان دید در قاصد راه سنج
۶۶
که از جوش دل مغزش آمد به رنج
۶۷
زبان چون ز گرمی بر آشفته شد
۶۸
سخنهای ناگفتنی گفته شد
۶۹
فرو گفت لختی سخنهای سخت
۷۰
چو گوید خداوند شمشیر و تخت
۷۱
که را در خرد رای باشد بلند
۷۲
نگوید سخنهای ناسودمند
۷۳
زبان گر به گرمی صبوری کند
۷۴
ز دوری کن خویش دوری کند
۷۵
سخن گر چه با او زهازه بود
۷۶
نگفتن هم از گفتنش به بود
۷۷
چو خوش گفت فرزانهٔ پیش بین
۷۸
زبان گوشتین است و تیغ آهنین
۷۹
نباشد به خود بر کسی مرزبان
۸۰
که گوید هر آنچ آیدش بر زبان
۸۱
گزارنده پیر کیانی سرشت
۸۲
گزارش چنین کرد از آن سرنبشت
۸۳
که وقتی که از گوهر و تیغ و تاج
۸۴
ز یونان شدی پیش دارا خراج
۸۵
در آن گوهرین گنج بن ناپدید
۸۶
بدی خایهٔ زر خدای آفرید
۸۷
منقش یکی خسروانی بساط
۸۸
که بیننده را تازه کردی نشاط
۸۹
چوقاصد زبان تیغ پولاد کرد
۹۰
خراج کهن گشته را یاد کرد
۹۱
برو بانگ زد شهریار دلیر
۹۲
که نتوان ستد غارت از تندشیر
۹۳
زمانه دگرگونه آیین نهاد
۹۴
شد آن مرغ کو خایه زرین نهاد
۹۵
سپهر آن بساط کهن در نوشت
۹۶
بساطی دگر ملک را تازه گشت
۹۷
همه ساله گوهر نخیزد ز سنگ
۹۸
گهی صلح سازد جهان گاه جنگ
۹۹
به گردن کشی بر میآور نفس
۱۰۰
به شمشیر با من سخن گوی بس
۱۰۱
تو را آن کفایت که شمشیر من
۱۰۲
نیارد سر تخت تو زیر من
۱۰۳
چو من با رکابی که برداشتم
۱۰۴
عنان جهان بر تو بگذاشتم
۱۰۵
تو با آنکه داری چنان توشهای
۱۰۶
رها کن مرا در چنین گوشهای
۱۰۷
بر آنم میاور که عزم آورم
۱۰۸
به هم پنجهای با تو رزم آورم
۱۰۹
به یک سو نهم مهر و آزرم را
۱۱۰
به جوش آورم کینهٔ گرم را
۱۱۱
مگر شه نداند که در روز جنگ
۱۱۲
چه سرها بریدم در اقصای زنگ
۱۱۳
به یک تاختن تا کجا تاختم
۱۱۴
چه گردنکشان را سرانداختم
۱۱۵
کسی کارمغانی دهد طوق و تاج
۱۱۶
چو زنهاریان چون فرستد خراج
۱۱۷
ز من مصر باید نه زر خواستن
۱۱۸
سخن چون زر مصری آراستن
۱۱۹
ببین پایگاه مرا تا کجاست
۱۲۰
بدان پایه باید ز من مایه خواست
۱۲۱
مینگیز فتنه میفروز کین
۱۲۲
خرابی میاور در ایران زمین
۱۲۳
تو را ملکی آسوده بی داغ و رنج
۱۲۴
مکن ناسپاسی در آن مال وگنج
۱۲۵
مشوران به خودکامی ایام را
۱۲۶
قلم درکش اندیشهٔ خام را
۱۲۷
ز من آنچه بر نایدت در مخواه
۱۲۸
چنان باش با من که با شاه شاه
۱۲۹
فرستاده کاین داستان گوش کرد
۱۳۰
سخنهای خود را فراموش کرد
۱۳۱
سوی شاه شد داغ بر دل کشان
۱۳۲
شتابنده چون برق آتش فشان
۱۳۳
فرو گفت پیغامهای درشت
۱۳۴
کزو سروبن را دو تا گشت پشت
۱۳۵
چو دارا جواب سکندر شنید
۱۳۶
یکی دور باش از جگر بر کشید
۱۳۷
که بی سکهای را چه یارا بود
۱۳۸
که هم سکهٔ نام دارا بود
۱۳۹
به تندی بسی داستان یاد کرد
۱۴۰
گزان شد نیوشنده را روی زرد
۱۴۱
بخندید و گفت اندر آن زهر خند
۱۴۲
که افسوس بر کار چرخ بلند
۱۴۳
فلک بین چه ظلم آشکارا کند
۱۴۴
که اسکندر آهنگ دارا کند
۱۴۵
سکندر نه گر خود بود کوه قاف
۱۴۶
که باشد که من باشمش هم مصاف
۱۴۷
چنان پشهای را به جنگ عقاب
۱۴۸
که از قطرهدان پیش دریای آب
۱۴۹
سبک قاصدی را به درگاه او
۱۵۰
فرستاد و شد چشم بر راه او
۱۵۱
یکی گوی و چوگان به قاصد سپرد
۱۵۲
قفیزی پر از کنجد ناشمرد
۱۵۳
در آموختنش راز آن پیشکش
۱۵۴
بدان تعبیه شد دل شاه خوش
۱۵۵
سوی روم شد قاصد تیزگام
۱۵۶
ز دارا پذیرفته با خود پیام
۱۵۷
زره چون در آمد بر شاه روم
۱۵۸
فروزنده شد همچو آتش ز موم
۱۵۹
سرافکنده در پایه بندگی
۱۶۰
نمودش نشان پرستندگی
۱۶۱
نخستین گره کز سخن باز کرد
۱۶۲
سخن را به چربی سرآغاز کرد
۱۶۳
که فرمان دهان حاکم جان شدند
۱۶۴
فرستادگان بنده فرمان شدند
۱۶۵
چه فرمایدم شاه فیروز رای
۱۶۶
که فرمان فرمانده آرم به جای؟
۱۶۷
سکندر بدانست کان عذر خواه
۱۶۸
پیامی درشت آرد از نزد شاه
۱۶۹
به بی غاره گفتا بیاور پیام
۱۷۰
پیامآور از بند بگشاد کام
۱۷۱
متاعی که در سله خویش داشت
۱۷۲
بیاورد و یک یک فرا پیش داشت
۱۷۳
چو آورده پیش سکندر نهاد
۱۷۴
به پیغام دارا زبان برگشاد
۱۷۵
ز چوگان و گوی اندر آمد نخست
۱۷۶
که طفلی تو بازی به این کن درست
۱۷۷
وگر آرزوی نبرد آیدت
۱۷۸
ز بیهودگی دل به درد آیدت
۱۷۹
همان کنجد ناشمرده فشاند
۱۸۰
کزین بیش خواهم سپه بر تو راند
۱۸۱
سکندر جهان داور هوشمند
۱۸۲
درین فالها دید فتحی بلند
۱۸۳
مثل زد که هر چه آن گریزد ز پیش
۱۸۴
به چوگان کشیدش توان پیش خویش
۱۸۵
مگر شاه از آن داد چوگان به من
۱۸۶
که تا زو کشم ملک بر خویشتن
۱۸۷
همان گوی را مرد هیئت شناس
۱۸۸
به شکل زمین می نهد در قیاس
۱۸۹
چو گوی زمین شاه ما را سپرد
۱۹۰
بدین گوی خواهم ازو گوی برد
۱۹۱
چو زین گونه کرد آن گزارشگری
۱۹۲
به کنجد در آمد در داوری
۱۹۳
فرو ریخت کنجد به صحن سرای
۱۹۴
طلب کرد مرغان کنجد ربای
۱۹۵
به یک لحظه مرغان در او تاختند
۱۹۶
زمین را ز کنجد بپرداختند
۱۹۷
جوابیست گفتا درین رهنمون
۱۹۸
چو روغن که از کنجد آید برون
۱۹۹
اگر لشکر از کنجد انگیخت شاه
۲۰۰
مرا مرغ کنجد خور آمد سپاه
۲۰۱
پس آنگه قفیزی سپندان خرد
۲۰۲
به پاداش کنجد به قاصد سپرد
۲۰۳
که شه گر کشد لشگری زان قیاس
۲۰۴
سپاه مرا هم بدینسان شناس
۲۰۵
چو قاصد جوابی چنین دید سخت
۲۰۶
به پشت خر خویش بربست رخت
۲۰۷
به دارا رساند از سکندر جواب
۲۰۸
جوابی گلوگیر چون زهر ناب
۲۰۹
برآشفت از آن طیرگی شاه را
۲۱۰
که حجت قوی بود بدخواه را
۲۱۱
جهاندار دارا دران داوری
۲۱۲
طلب کرد از ایرانیان یاوری
۲۱۳
ز چین و ز خوارزم و غزنین و غور
۲۱۴
زمین آهنین شد ز نعل ستور
۲۱۵
سپاهی بهم کرد چون کوه قاف
۲۱۶
همه سنگ فرسای و آهن شکاف
۲۱۷
چو عارض شمار سپه برگرفت
۲۱۸
فرو ماند عقل از شمردن شگفت
۲۱۹
ز جنگی سواران چابک رکاب
۲۲۰
به نهصد هزار اندر آمد حساب
۲۲۱
جهانجوی چون دید کز لشگرش
۲۲۲
همی موج دریا زند کشورش
۲۲۳
سپاهی چو آتش سوی روم راند
۲۲۴
کجا او شد آن بوم را بوم خواند
۲۲۵
به ارمن درآمد چو دریای تند
۲۲۶
صبا را شد از گرد او پای کند
۲۲۷
زمین در زمین تا به اقصای روم
۲۲۸
بجوشید دریا بلرزید بوم
۲۲۹
علف در زمین گشت چون گنج گم
۲۳۰
ز نعل ستوران پیگانه سم
۲۳۱
پی شاه اگر آفتابی کند
۲۳۲
به هر جا که تابد خرابی کند