بخش ۳۷ - رفتن اسکندر به دز سریر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا ساقی از میدلم تازه کن
۲
در این ره صبوری به اندازه کن
۳
چراغ دلم یافت بی روغنی
۴
به میده چراغ مرا روشنی
۵
چو روز سپید از شب زاغ رنگ
۶
برآمد چو کافور از اقصای زنگ
۷
فروزنده روزی چو فردوس پاک
۸
برآورده سرگنج قارون ز خاک
۹
هوا صافی از دود و گیتی ز گرد
۱۰
فک روی خود شسته چون لاجورد
۱۱
به عزلت کمر بسته باد خزان
۱۲
نسیم بهاری ز هر سو وزان
۱۳
همه کوه گلشن همه دشت باغ
۱۴
جهان چشم روشن به زرین چراغ
۱۵
زمانه به کردار باغ بهشت
۱۶
زمین را گل و سبزه مینو سرشت
۱۷
به فیروز رائی شه نیکبخت
۱۸
به تخت رونده برآمد ز تخت
۱۹
سر تاج بر زد به سفت سپهر
۲۰
برافراخت رایت برافروخت چهر
۲۱
زمین خسته کرد از خرام ستور
۲۲
گران کوه را در سرافکند شور
۲۳
سپه راند از آنجابه تخت سریر
۲۴
که تا بیند آن تخت را تختگیر
۲۵
سریری خبر یافت کان تاجدار
۲۶
برآن تختگه کرد خواهد گذار
۲۷
ز فرهنگ فرومانده آگاه بود
۲۸
که فیروز و فرخ جهانشاه بود
۲۹
ز تخم کیان هیچکس را نکشت
۳۰
همه راستان را قوی کرد پشت
۳۱
سران را رسانید تارک به تاج
۳۲
بسی خرجها داد ونستد خراج
۳۳
ز شادی دو منزل برابر دوید
۳۴
به فرسنگها فرش دیبا کشید
۳۵
ز نزلی که بودش بدان دسترس
۳۶
به حدی که حدش ندانست کس
۳۷
ز هر موینه کان چو گل تازه بود
۳۸
گرانمایهها بیش از اندازه بود
۳۹
سمور سیه روبه سرخ تیغ
۴۰
همان قاقم و قندز بی دریغ
۴۱
وشق نیفههائی چو برگ بهار
۴۲
بنفشه برو ریخته صد هزار
۴۳
غلامان گردن برافراخته
۴۴
یکایک همه رزم را ساخته
۴۵
وشاقان موکب رو زود خیز
۴۶
به دیدار تازه به رفتار تیز
۴۷
چو نزلی چنین خوب و آراسته
۴۸
روان کرد و با او بسی خاسته
۴۹
به استاد گاران درگه سپرد
۵۰
که عاجز شد آنکس که آنرا ببرد
۵۱
درآمد به درگاه شاه جهان
۵۲
دو تا کرد قامت چو کارآگهان
۵۳
جهانشاه برخاست نامیش کرد
۵۴
به شرط نشاندن گرامیش کرد
۵۵
چو دادش ز دولت درودی تمام
۵۶
بپرسیدش از قصه تخت و جام
۵۷
که جام جهان بین و تخت کیان
۵۸
چگونست بی فر فرخ بیان
۵۹
سریری ملک پاسخش داد باز
۶۰
که ای ختم شاهان گردن فراز
۶۱
کیومرث از خیل تو چاکری
۶۲
فریدون ز ملک تو فرمانبری
۶۳
ستاره کمان ترا تیر باد
۶۴
کمندت سپهر جهانگیر باد
۶۵
کلیدی که کیخسرو از جام دید
۶۶
در آیینهٔ دست تست آن کلید
۶۷
جز این نیست فرقی که ناموس و نام
۶۸
تو ز آیینه بینی و خسرو ز جام
۶۹
چو رفتند شاهان بیدار تخت
۷۰
ترا باد جاوید دیهیم و تخت
۷۱
به تخت تو آفاق را باد نور
۷۲
مباد از سرت سایه تاج دور
۷۳
چه مقصود بد؟ شاه آفاق را
۷۴
که نو کرد نقش این کهن طاق را
۷۵
پی بارگی سوی این مرز راند
۷۶
بر و بوم ما را به گردون رساند
۷۷
جهان خسروش گفت کای نامدار
۷۸
ز کیخسروان تخت را یادگار
۷۹
چو شد تخت من تخت کاوس کی
۸۰
همان خوردم از جام جمشید می
۸۱
بدین جام و این تخت آراسته
۸۲
دلی دارم از جای برخاسته
۸۳
دگر نیز بینم که چون خفت شاه
۸۴
در آن غار چون ساخت آرامگاه
۸۵
پژوهنده راز کیخسروم
۸۶
تو اینجا نشین تا من آنجا روم
۸۷
بگریم بر آن تخت بدرام او
۸۸
زنم بوسهای بر لب جام او
۸۹
ببینم که آن تخت خسرو پناه
۹۰
چه زاری کند با من از مرگ شاه
۹۱
وز آنجام نا جانور بشنوم
۹۲
درودی کزین جانور بر شوم
۹۳
شد آیینه جان من زنگ خورد
۹۴
ز دایم بدان زنگ از آیینه گرد
۹۵
بدان دیده دل را هراسان کنم
۹۶
به خود بر همه کاری آسان کنم
۹۷
سریری ز گفتار صاحب سریر
۹۸
بدان داستان گشت فرمان پذیر
۹۹
فرستاد پنهان به دزدار خویش
۱۰۰
که پیش آورد برگ از اندازه بیش
۱۰۱
کمر بندد و چرب دستی کند
۱۰۲
به صد مهر مهمان پرستی کند
۱۰۳
اشارت کند تا رقیبان تخت
۱۰۴
بسازند با شاه پیروز بخت
۱۰۵
به گنجینه تخت بارش دهند
۱۰۶
چو خواهد میخوشگوارش دهند
۱۰۷
فشانند بر تخت کیخسروش
۱۰۸
فشانند بر سر نثار نوش
۱۰۹
در آن جام فیروزه ریزند می
۱۱۰
به فیروزی آرند نزدیک وی
۱۱۱
بهرچ آن خوش آید به دندان او
۱۱۲
نتابند گردن ز فرمان او
۱۱۳
چو با استواران بپرداخت راز
۱۱۴
به شه گفت کاهنگ رفتن بساز
۱۱۵
من اینجا نشینم به فرمان شاه
۱۱۶
چو شاه از ره آید کنم عزم راه
۱۱۷
شهنشه پذیرا شد آن خانه را
۱۱۸
به همخانگی برد فرزانه را
۱۱۹
تنی چار پنج از غلامان خاص
۱۲۰
چو زری که آید برون از خلاص
۱۲۱
سوی تخت خانه زمین در نبشت
۱۲۲
به بالا شدن ز آسمان برگذشت
۱۲۳
برآمد بر آنسان که ناسود هیچ
۱۲۴
بدان چرخ پیچان به صد چرخ و پیچ
۱۲۵
دزی دید با آسمان هم نورد
۱۲۶
نبرده کسی نام او در نبرد
۱۲۷
عروسان دز شربت آمیختند
۱۲۸
در آن شربت از لب شکر ریختند
۱۲۹
نهادند شاهان خوان زرش
۱۳۰
همان خوردنیها که بد درخورش
۱۳۱
پریچهرگان سرائی چو ماه
۱۳۲
همه صف کشیدند بر گرد شاه
۱۳۳
فرو مانده حیران در آن فر و زیب
۱۳۴
که سیمای دولت بود دل فریب
۱۳۵
چو شه زان خورش خورد و شربت چشد
۱۳۶
سوی تخت کیخسروی سر کشید
۱۳۷
سرافکنده و برکشیده کلاه
۱۳۸
درآمد به پائین آن تختگاه
۱۳۹
ز دیوار و در گفتی آمد خروش
۱۴۰
که کیخسرو خفته آمد به هوش
۱۴۱
چنان بود فرمان فرمانگزار
۱۴۲
که بر تخت بنشیند آن تاجدار
۱۴۳
سر تاجداران برآمد به تخت
۱۴۴
چو سیمرغ بر شاخ زرین درخت
۱۴۵
نگهبان آن تخت زرین ستون
۱۴۶
ز کان سخن ریخت گوهر برون
۱۴۷
که پیروزی شاه بر تخت شاه
۱۴۸
نماید به پیروزی بخت راه
۱۴۹
همان گوهری جام یاقوت سنج
۱۵۰
کلیدیست بر قفل بسیار گنج
۱۵۱
بدین تخت و این جام دولت پرست
۱۵۲
بسا جام و تختا که آری بدست
۱۵۳
رقیبی دگر گفت کای شهریار
۱۵۴
ندیده چو تو شاه چندین دیار
۱۵۵
چو بر تخت کیخسروی تاختی
۱۵۶
سر از تخت گردون برافراختی
۱۵۷
دگر نغز گوئی زبان برگشاد
۱۵۸
که تا چند کیخسرو و کیقباد
۱۵۹
چو زین تخت بازوی شه شد قوی
۱۶۰
کند کیقبادی و کیخسروی
۱۶۱
همه فال خسرو در آن پیش تخت
۱۶۲
به پیروز بختی برآورد تخت
۱۶۳
شه آن تخت را چون به خود ساز داد
۱۶۴
به کیخسرو مرده جان باز داد
۱۶۵
بر آن تخت بنشست یکدم نه دیر
۱۶۶
ببوسید بر تخت و آمد به زیر
۱۶۷
ز گوهر بر آن تخت گنجی فشاند
۱۶۸
که گنجور خانه در آن خیره ماند
۱۶۹
بفرمود تا کرسی زر نهند
۱۷۰
همان جام فرخ برابر نهند
۱۷۱
چو کرسی نهاندند و خسرو نشست
۱۷۲
به جام جهان بین کشیدند دست
۱۷۳
چو ساقی چنان دید پیغام را
۱۷۴
ز باده برافروخت آن جام را
۱۷۵
بر خسرو آورد با رای و هوش
۱۷۶
که بر یاد کیخسرو این می بنوش
۱۷۷
بخور کاختر فرخت یار باد
۱۷۸
بدین جام دستت سزاوار باد
۱۷۹
چو شه جام را دید بر پای خاست
۱۸۰
بخورد آن یکی جام و دیگر نخواست
۱۸۱
بر آن جام عقدی ز بازوی خویش
۱۸۲
برافشاند و بنشست و بنهاد پیش
۱۸۳
در آن تخت بی تاجور بنگریست
۱۸۴
بر آن جام می بی باده لختی گریست
۱۸۵
گه از بی شرابی گه از بی شهی
۱۸۶
مثل زد بر آن جام و تخت تهی
۱۸۷
که بی تاجور تخت زرین مباد
۱۸۸
چو می نیست جام جهان بین مباد
۱۸۹
به می روشنائی بود جام را
۱۹۰
بلندی به شه تخت بد رام را
۱۹۱
چو شه رفت گو تخت بشکن تمام
۱۹۲
چو می ریخت گو بر زمین افت جام
۱۹۳
شهی را بدین تخت باشد نیاز
۱۹۴
که بر تخت مینو نخسبد به ناز
۱۹۵
کسی کو به مینو کشد رخت را
۱۹۶
به زندان شمارد چین تخت را
۱۹۷
بسا مرغ را کز چمن گم کنند
۱۹۸
قفس عاج و دام از بریشم کنند
۱۹۹
چو از شاخ بستان کند طوق و تاج
۲۰۰
نه ز ابریشمش یاد باشد نه عاج
۲۰۱
از آنیم در جستن تاج و ترگ
۲۰۲
که فارغ دلیم از شبیخون مرگ
۲۰۳
بهار چمن شاخ از آن برکشید
۲۰۴
که شمشیر باد خزان را ندید
۲۰۵
کفل گرد کردند گوران دشت
۲۰۶
مگر شیر ازین گور گه در گذشت
۲۰۷
گوزنان به بازی برآشفتهاند
۲۰۸
هزبران هایل مگر خفتهاند
۲۰۹
همان نافهٔ آهوان مشک بست
۲۱۰
مگر چنگ و دندان یوزان شکست
۲۱۱
بدین غافلی میگذاریم روز
۲۱۲
که در ما زنند آتش رخت سوز
۲۱۳
چه سازیم تختی چنین خیره خیر
۲۱۴
که بر وی شود دیگری جای گیر
۲۱۵
کنیم از پی دیگری جام گرم
۲۱۶
که ما را ز جایی چنین باد شرم
۲۱۷
چه سود این چنین تخت کردن به پای
۲۱۸
که تخته ست ما را نه تختست جای
۲۱۹
نه تخت زرست اینکه او جای ماست
۲۲۰
کز آهن یکی کنده بر پای ماست
۲۲۱
چو بر تخت جاوید نتوان نشست
۲۲۲
ز تن پیشتر تخت باید شکست
۲۲۳
چو در جام کیخسرو آبی نماند
۲۲۴
بجای آبگینش نباید فشاند