بخش ۴۲ - رفتن اسکندر از هندوستان به چین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا ساقی آن آب چون ارغوان
۲
کزو پیر فرتوت گردد جوان
۳
به من ده که تا زو جوانی کنم
۴
گل زرد را ارغوانی کنم
۵
سعادت به ما روی بنمود باز
۶
نوازندهٔ ساز بنواخت ساز
۷
سخن را گزارش به یاری رسید
۸
سخن گو به امیدواری رسید
۹
گزارش کنان تیز کن مغز را
۱۰
گزارش ده این نامهٔ نغز را
۱۱
نبرده جهاندار فرخ نبرد
۱۲
خبر ده که با فور فوران چه کرد
۱۳
گزارندهٔ حرف این حسب حال
۱۴
ز پرده چنین مینماید خیال
۱۵
که چون شاه فارغ شد از کار کید
۱۶
گهی رای میکرد و گه رای صید
۱۷
روان کرد لشگر به تاراج فور
۱۸
ز پیروزیش کرد یکباره دور
۱۹
چو شه تیغ را برکشید از نیام
۲۰
بداندیش را سر درآمد به دام
۲۱
همه ملک و مالش به تاراج داد
۲۲
سرش را ز شمشیر خود تاج داد
۲۳
چو افتاده شد خصم در پای او
۲۴
به دیگر کسی داده شد جای او
۲۵
وز آنجا به رفتن علم برفراخت
۲۶
که آن خاک با باد پایان نساخت
۲۷
سه چیز است کان در سه آرامگاه
۲۸
بود هر سه کم عمر و گردد تباه
۲۹
به هندوستان اسب و در پارس پیل
۳۰
به چین گربه زینسان نماید دلیل
۳۱
جهاندار چون دید کان آب و خاک
۳۲
ز پوینده اسبان برآرد هلاک
۳۳
ز هندوستان شد به تبت زمین
۳۴
ز تبت درآمد به اقصای چین
۳۵
چو بر اوج تبت رسید افسرش
۳۶
به خنده درآمد همه لشگرش
۳۷
بپرسید کاین خنده از بهر چیست
۳۸
بجاییکه بر خود بباید گریست
۳۹
نمودند کین زعفران گونهٔ خاک
۴۰
کند مرد را بی سبب خنده ناک
۴۱
عجب ماند شه زان بهشتی سواد
۴۲
که چون آورد خندهٔ بیمراد
۴۳
به دشواری راه بر خشک وتر
۴۴
همی برد منزل به منزل به سر
۴۵
ره از خون جنبندگان خشک دید
۴۶
همه دشت بر نافهٔ مشک دید
۴۷
چو دید آهوی دشت را نافهدار
۴۸
نفرمود کاهو کند کس شکار
۴۹
به هر جا که لشگر گذر داشتی
۵۰
به خروارها نافه برداشتی
۵۱
چو لختی بیابان چین درنوشت
۵۲
به آبادی آمد ز ویرانه دشت
۵۳
چو مینا چراگاهی آمد پدید
۵۴
که از خرمی سر به مینو کشید
۵۵
به هر پنج گامی در آن مرغزار
۵۶
روانه شده چشمهای خوشگوار
۵۷
هوای خوش و بیشههای فراخ
۵۸
درختان بارآور سبز شاخ
۵۹
روان آب در سبزهٔ آبخورد
۶۰
چو سیماب در پیکر لاجورد
۶۱
گیاهان نو رسته از قطره پر
۶۲
چو بر شاخ مینا برآموده در
۶۳
پی آهو از چشمه انگیخته
۶۴
چو بر نیفهها نافهها ریخته
۶۵
سم گور بر سبزه خاریده جای
۶۶
چو بر سبز دیبا خط مشک سای
۶۷
سوادی که در وی سیاهی نبود
۶۸
وگر بود جز پشت ماهی نبود
۶۹
سکندر چو دید آن سواد بهی
۷۰
ز سودای هندوستان شد تهی
۷۱
در آب و چراگاه آن مرحله
۷۲
بفرمود کردن ستوران یله
۷۳
یکی هفته از خرمی یافت بهر
۷۴
بر آسود با پهلوانان دهر
۷۵
دگر هفته روزی پسندیده جست
۷۶
کزو فال فیروزی آید درست
۷۷
بفرمود تا کوس بنواختند
۷۸
از آن مرحله سوی چین تاختند
۷۹
دهلزن چو شد بر دهل خشمناک
۸۰
برآورد فریاد از باد پاک
۸۱
چو آیینهٔ چینی آمد پدید
۸۲
سکندر سپه را سوی چین کشید
۸۳
نشستند بر تازی تیز جوش
۸۴
همه خاره خفتان و پولاد پوش
۸۵
هوای خوش و راه بیخار بود
۸۶
وگر بود خار انگبین دار بود
۸۷
ز شیرین گیاهان کوه و دره
۸۸
شکر یافته شیر آهو بره
۸۹
بر آن صیدگه چون گذر کرد شاه
۹۰
معنبر شد از گرد او صیدگاه
۹۱
هر آهو که با داغ او زاده بود
۹۲
زنافه کشی نافش افتاده بود
۹۳
گوزنی کزو روی بر خاک داشت
۹۴
به چشمش جهان چشم تریاک داشت
۹۵
جهانجوی میشد چو غرنده شیر
۹۶
جهنده هژبری شکاری به زیر
۹۷
شکار افکنان در بیابان چین
۹۸
بپرداخت از گور و آهو زمین
۹۹
حریر زمین زیر سم ستور
۱۰۰
شده گور چشم از بسی چشم گور
۱۰۱
به مقراضهٔ تیر پهلو شکاف
۱۰۲
بسی آهو افکنده با نافهٔ ناف
۱۰۳
ادیم گوزنان سرین تا بسر
۱۰۴
ز پیکان زر گشته چون کان زر
۱۰۵
کمان شهنشه کمین ساخته
۱۰۶
گوزنی به هر تیری انداخته
۱۰۷
به نقاشی نوک تیر خدنگ
۱۰۸
تهی کرده صحرای چین را ز رنگ
۱۰۹
به نخجیر کرد در آن صیدگاه
۱۱۰
یکی روز تا شب بسر برد راه
۱۱۱
چو ترک حصاری ز کار اوفتاد
۱۱۲
عروس جهان در حصار اوفتاد
۱۱۳
زسودای او شب چو هندو زنی
۱۱۴
شده جو زنان گرد هر برزنی
۱۱۵
شهنشه فرود آمد از بارگی
۱۱۶
همان لشگرش نیز یکبارگی
۱۱۷
به تدبیر آسایش آورد رای
۱۱۸
نجنبید تا روز مرغی ز جای
۱۱۹
چو خاتون یغما به خلخال زر
۱۲۰
زخرگاه خلخ برآورد سر
۱۲۱
جهانی چو هندو به دود افکنی
۱۲۲
چو یغما و خلخ شد از روشنی
۱۲۳
زکوس شهنشه برآمد خروش
۱۲۴
به یغما و خلخ در افتاد جوش
۱۲۵
شه عالم آهنج گیتی نورد
۱۲۶
در آن خاک یکماه کرد آبخورد
۱۲۷
طویله زدند آخر انگیختند
۱۲۸
به سبز آخران برعلف ریختند
۱۲۹
خبر شد به خاقان که صحرا و کوه
۱۳۰
شد از نعل پولاد پوشان ستوه
۱۳۱
درآمد یکی سیل از ایران زمین
۱۳۲
که نه چین گذارد نه خاقان چین
۱۳۳
شتابنده سیلی که برکوه و دشت
۱۳۴
زطوفان پیشینه خواهد گذشت
۱۳۵
تگرگش زمین را ثریا کند
۱۳۶
هلاک نهنگان دریا کند
۱۳۷
سیاه اژدهائی که در هیچ بوم
۱۳۸
نیامد چو او تند شیری ز روم
۱۳۹
حبش داغ بر روی فرمان اوست
۱۴۰
سیه پوشی زنگ از افغان اوست
۱۴۱
به دارا رسانید تاراج را
۱۴۲
ز شاهان هندو ستد تاج را
۱۴۳
چو فارغ شد از غارت فوریان
۱۴۴
کمر بست بر کین فغفوریان
۱۴۵
گر آن ژرف دریا درآید ز جای
۱۴۶
ندارد دران داوری کوه پای
۱۴۷
بترسید خاقان و زد رای ترس
۱۴۸
که بود از چنان دشمنی جای ترس
۱۴۹
به هر مرزبان خطی از خان نبشت
۱۵۰
که در مرز ما خاک با خون سرشت
۱۵۱
ز شاه خطا تا به خان ختن
۱۵۲
فرستاد و ترتیب کرد انجمن
۱۵۳
سپاه سپنجاب و فرغانه را
۱۵۴
دگر مرزداران فرزانه را
۱۵۵
ز خرخیز و از چاچ و از کاشغر
۱۵۶
بسی پهلوان خواند زرین کمر
۱۵۷
چو عقد سپه برهم آموده شد
۱۵۸
دل خان خانان برآسوده شد
۱۵۹
به کوه رونده درآورد پای
۱۶۰
چو پولاد کوهی روان شد ز جای
۱۶۱
دو منزل کم و بیش نزدیک شاه
۱۶۲
طویله فرو بست و زد بارگاه
۱۶۳
شب و روز پرسیدی از شهریار
۱۶۴
که با او چه شب بازی آرد به کار
۱۶۵
نهان رفته جاسوس را باز جست
۱۶۶
که تا حال او بازگوید درست
۱۶۷
خبر دادش آن مرد پنهان پژوه
۱۶۸
که شاهیست با شوکت و با شکوه
۱۶۹
دها و دهش دارد و مردمی
۱۷۰
فرشته است در صورت آدمی
۱۷۱
خردمند و آهسته و تیزهوش
۱۷۲
به خلوت سخنگو به زحمت خموش
۱۷۳
به سنگ و سکونت برآرد نفس
۱۷۴
نکوشد به تعجیل در خون کس
۱۷۵
ستم را زبان عدل را سود ازو
۱۷۶
خدا راضی و خلق خشنود ازو
۱۷۷
نیارد زکس جز به نیکی به یاد
۱۷۸
نگردد به اندوه کس نیز شاد
۱۷۹
ندیدم کسی کو بر او دست برد
۱۸۰
نه مردانهای کو ز بیمش نمرد
۱۸۱
مگر تیرش از جعبه آرشست
۱۸۲
که از نوک او خاره با خارشست
۱۸۳
چو شمشیر گیرد بود چون درخش
۱۸۴
چو می بر کف آرد شود گنج بخش
۱۸۵
چو نقد سخن در عیار آورد
۱۸۶
همه مغز حکمت به کار آورد
۱۸۷
سخن نشنود کان نباشد درست
۱۸۸
نگیرد پذیرفتهٔ خویش سست
۱۸۹
به هر جایگه رونقانگیز کار
۱۹۰
بجز در شبستان و جز در شکار
۱۹۱
به نخجیر کردن ندارد درنگ
۱۹۲
شکیبا بود چون رسد وقت جنگ
۱۹۳
جهان ایمن از دانش و داد او
۱۹۴
ملک بر ملک زاد بر زاد او
۱۹۵
به میدان سر شهسواران بود
۱۹۶
به مستی به از هوشیاران بود
۱۹۷
چو خندد خیالی غریب آیدش
۱۹۸
چو طیبت کند بوی طیب آیدش
۱۹۹
فراوان شکیبست و اندک سخن
۲۰۰
گه راستی راست چون سرو بن
۲۰۱
سیاست کند چون شود کینهور
۲۰۲
ببخشاید آنگه که یابد ظفر
۲۰۳
لبش در سخن موج طوفان زند
۲۰۴
همه رای با فیلسوفان زند
۲۰۵
به تدبیر پیران کند کارها
۲۰۶
جوانان برد سوی پیگارها
۲۰۷
پناهد به ایزد به بیگاه و گاه
۲۰۸
نیفتد به بد مرد ایزد پناه
۲۰۹
چو در زین کشد سرو آزاد را
۲۱۰
بر اسبی که پیل افکند باد را
۲۱۱
هم آورد او گر بود زنده پیل
۲۱۲
کم از قطره باشد بر رود نیل
۲۱۳
مبادا که اسبش حروفی کند
۲۱۴
که از چرم شیر اسب خونی کند
۲۱۵
پس و پیش چنبر جهاند چو مار
۲۱۶
چب و راست آتش زند چون شرار
۲۱۷
ملوکی کز افسر نشان داشتند
۲۱۸
جهان را به لشگر کشان داشتند
۲۱۹
جز او نیست در لشگرش تیغزن
۲۲۰
زهی لشگر آرای لشگر شکن
۲۲۱
نیندیشد از هیچ خونخوارهای
۲۲۲
مگر کز ضعیفی و بیچارهای
۲۲۳
فراخ افکند بارگه را بساط
۲۲۴
به اندازه خندد چو یابد نشاط
۲۲۵
نبیند ز تعظیم خود در کسی
۲۲۶
چو بیند نوازش نماید بسی
۲۲۷
خزینه است بخشیدن گوهرش
۲۲۸
طویله بود دادن استرش
۲۲۹
به خواهندگان گر کسی زر دهد
۲۳۰
به جای زر او شهر و کشور دهد
۲۳۱
مرادی که آرد دلش در شمار
۲۳۲
دهد روزگارش به کم روزگار
۲۳۳
چو خاقان خبر یافت زان بخردی
۲۳۴
شکوهید از آن فره ایزدی
۲۳۵
به آزرم خسرو دلش نرم شد
۲۳۶
بسیچش به دیدار او گرم شد
۲۳۷
بر اندیشهٔ جنگ بر بست راه
۲۳۸
بهانه طلب کرد بر صلح شاه
۲۳۹
به شاه جهان قصه برداشتند
۲۴۰
که ترکان چین رایت افراشتند
۲۴۱
شهنشه مثل زد که نخجیر خام
۲۴۲
به پای خود آن به که آید به دام
۲۴۳
اگر با من او همنبردی کند
۲۴۴
نه مردی که آزاد مردی کند
۲۴۵
مراد شما را سبک راه کرد
۲۴۶
به ما بر ره دور کوتاه کرد
۲۴۷
چنان آرمش چین در ابروی تنگ
۲۴۸
که در چین بگرید بر او خاره سنگ
۲۴۹
سپیده دمان کز سپهر کبود
۲۵۰
رسانید خورشید شه را درود
۲۵۱
دبیر عطارد منش را نشاند
۲۵۲
که بر مشتری زهره داند فشاند
۲۵۳
یکی نامه درخواست آراسته
۲۵۴
فروزانتر از ماه ناکاسته
۲۵۵
سخن ساخته در گزارش دو نیم
۲۵۶
یکی نیمه ز امید ودیگر ز بیم
۲۵۷
دبیر قلمزن قلم برگرفت
۲۵۸
نخستین سخن ز افزین درگرفت
۲۵۹
جهان آفریننده را کرد یاد
۲۶۰
که بی یاد او آفرینش مباد
۲۶۱
خدائی که امید و آرام ازوست
۲۶۲
دل مرد جوینده را کام ازوست
۲۶۳
به بیچارگی چارهٔ کار ما
۲۶۴
درآب و در آتش نگهدار ما
۲۶۵
چو بخشش کند ره نماید به گنج
۲۶۶
چو بخشایش آرد رهاند ز رنج
۲۶۷
جهان را نبود از بنه هیچ ساز
۲۶۸
بفرمان او نقش بست این طراز
۲۶۹
گزیده کسی کو به فرمان اوست
۲۷۰
بر او آفرین کافرین خوان اوست
۲۷۱
چو کلک از سر نامه پرداختند
۲۷۲
سخن بر زبان شه انداختند
۲۷۳
که این نامه ز اسکندر چیره دست
۲۷۴
به خاقان که بادا سکندر پرست
۲۷۵
به فرمان دارای چرخ کبود
۲۷۶
ز ما باد بر جان خاقان درود
۲۷۷
چنان داند آن خسرو داد بخش
۲۷۸
که چون ما درین بوم راندیم رخش
۲۷۹
نه بر جنگ از ایران زمین آمدیم
۲۸۰
به مهمان خاقان چین آمدیم
۲۸۱
بدان دل که از راه فرمانبری
۲۸۲
کند میهمان را پرستشگری
۲۸۳
به شهر شما گر بلند آفتاب
۲۸۴
ز مشرق کند سوی مغرب شتاب
۲۸۵
من آن آفتابم که اینک ز راه
۲۸۶
زمغرب به مشرق کشیدم سپاه
۲۸۷
سیه تا سپیدی گرفتم به تیغ
۲۸۸
بدادم به خواهندگان بیدریغ
۲۸۹
ز حد حبش عزم چین ساختم
۲۹۰
زمغرب به مشرق زمین تاختم
۲۹۱
ز پایینگه آفتاب بلند
۲۹۲
سوی جلوه گاهش رساندم سمند
۲۹۳
به هندوستان کاشتم مشک بید
۲۹۴
بکارم به چین یاسمین سپید
۲۹۵
اگر ترسی از پیچ دوران من
۲۹۶
مپیچان سر از خط فرمان من
۲۹۷
وگر پیچی از امر من رای و هوش
۲۹۸
بپیچاندت چرخ گردنده گوش
۲۹۹
به جائی میاور که این تند شیر
۳۰۰
به نخجیر گوران دراید دلیر
۳۰۱
بگردان پی شیر ازین بوستان
۳۰۲
مده پیل را یاد هندوستان
۳۰۳
بلا بر سر خود فرود آورند
۳۰۴
که بر یاد مستان سرود آورند
۳۰۵
ببین تا ز شمشیر من روز جنگ
۳۰۶
چه دریای خون شد به صحرای زنگ
۳۰۷
چگونه ز دارا نشاندم غرور
۳۰۸
چه کردم بجای فرومایه فور
۳۰۹
دگر خسروان را به نیروی بخت
۳۱۰
به سر چون درآوردم از تاج و تخت
۳۱۱
گر ایدون که آید فریدون به من
۳۱۲
گرفتار گردد همیدون به من
۳۱۳
به هر مرز و بومی که من تاختم
۳۱۴
ز بیگانه آن خانه پرداختم
۳۱۵
کسی گو مرا نیکخواهی نمود
۳۱۶
ز من هیچ بدخواهی او را نبود
۳۱۷
چو دادم کسی را به خود زینهار
۳۱۸
نگشتم بر آن گفته زنهار خوار
۳۱۹
زبانم چو بر عهد شد رهنمون
۳۲۰
نبردم سر از عهد و پیمان برون
۳۲۱
به یغما و چین زان نیارم نشست
۳۲۲
که یغمائی و چینی آرم به دست
۳۲۳
مرا خود بسی در دریائیست
۳۲۴
غلامان چینی و یغمائیست
۳۲۵
به زیر آمدن ز آسمان بر زمین
۳۲۶
بسی بهتر از ملک ایران به چین
۳۲۷
چه داری تو ای ترک چین در دماغ
۳۲۸
که بر باد صرصر کشانی چراغ
۳۲۹
به جای فرستادن نزل و گنج
۳۳۰
چرا با هزبران شدی کینه سنج
۳۳۱
فرود آمدن چیست بر طرف راه
۳۳۲
چو سد سکندر کشیدن سپاه
۳۳۳
اگر قصد پیکار ما ساختی
۳۳۴
بخوری بر آتش برانداختی
۳۳۵
وگر پیش اقبال باز آمدی
۳۳۶
کجا عذر اگر عذر ساز آمدی
۳۳۷
خبر ده مرا تا بدانم شمار
۳۳۸
که در سلهٔ مارست یا مهرهٔ مار
۳۳۹
سپاه از صبوری به جوش آمدند
۳۴۰
ز تقصیر من در خروش آمدند
۳۴۱
هزبرانم آهوی چین دیدهاند
۳۴۲
کم آهوی فربه چنین دیدهاند
۳۴۳
بریدند زنجیر شیران من
۳۴۴
دلیرند بر خون دلیران من
۳۴۵
پرتیر و منقار پیکان تیز
۳۴۶
کنند از شغب جعبه را ریز ریز
۳۴۷
سنان چشم در راه این دشمسنت
۳۴۸
گر آنجا منی گر ز من صد منست
۳۴۹
غلامان ترکم چو گیرند شست
۳۵۰
ز تیری رسد لشگری را شکست
۳۵۱
اگر خسرو شست میران بود
۳۵۲
هم آماج این شست گیران بود
۳۵۳
چو بر دودهٔ دود من برگذشت
۳۵۴
اگر نقش چین بود شد دود دشت
۳۵۵
ز پیوند آزرم چون بگذرم
۳۵۶
مباد آبم ار با کس آبی خورم
۳۵۷
سنانم چنان اژدها را خورد
۳۵۸
که طوفان آتش گیا را خورد
۳۵۹
چو تیرم گذر بر دلیران کند
۳۶۰
نشانه ز پهلوی شیران کند
۳۶۱
گرم ژرف دریا بود هم نبرد
۳۶۲
ز دریا برآرم بر شمشیر گرد
۳۶۳
وگر کوه باشد بجوشانمش
۳۶۴
به زنگار آهن بپوشانمش
۳۶۵
بهم پنجهٔ پیل را بشکنم
۳۶۶
شه پیلتن بلکه پیل افکنم
۳۶۷
سرین خوردن گور و پشت گوزن
۳۶۸
ندارد بر شیر درنده وزن
۳۶۹
چو شاهین بحری درآید به کار
۳۷۰
دهد ماهیان را ز مرغان شکار
۳۷۱
شما ماهیانید بی پا و چنگ
۳۷۲
مرا اژدها در دهن چو نهنگ
۳۷۳
سگان نیز کان استخوان میخورند
۳۷۴
به دندان چون تیغ نان میخورند
۳۷۵
به هر جا که نیروی من پی فشرد
۳۷۶
مرا بود پیروزی و دستبرد
۳۷۷
چو کین آوری کین باستانی کنم
۳۷۸
شوی مهربان مهربانی کنم
۳۷۹
اگر گوهرت باید و گر نهنگ
۳۸۰
ز دریای من هر دو آید به چنگ
۳۸۱
ندیدی مگر تیغم انگیخته
۳۸۲
نهنگی و گوهر بر او ریخته
۳۸۳
من آن گنج و آن اژدها پیکرم
۳۸۴
که زهر است و پازهر در ساغرم
۳۸۵
به نزد تو از گنج و از اژدها
۳۸۶
خبر ده به من تا چه آرد بها
۳۸۷
گر آیی تنت در پرند آورم
۳۸۸
وگر نی سرت زیر بند آورم
۳۸۹
درشتی و نرمی نمودم تو را
۳۹۰
بدین هر دو قول آزمودم تو را
۳۹۱
اگر پای خاکی کنی بر درم
۳۹۲
چو خورشید بر خاک چین بگذرم
۳۹۳
و گر نی دراندازم از راه کین
۳۹۴
همه خاک چین را به دریای چین
۳۹۵
چو نامه بخوانی نسازی درنگ
۳۹۶
نمائی به من صورت صلح و جنگ
۳۹۷
تغافل نسازی که سیلاب نیز
۳۹۸
به جوشست در ابر سیلاب ریز
۳۹۹
زبان دان یکی مرد مردم شناس
۴۰۰
طلب کرد کز کس ندارد هراس
۴۰۱
فرستاد تا نامهٔ نغز برد
۴۰۲
به مهر سکندر به خاقان سپرد
۴۰۳
چو خاقان فرو خواند عنوان شاه
۴۰۴
فرو خواست افتادن از اوج گاه
۴۰۵
از آن هیبتش در دل آمد هراس
۴۰۶
که زیرک منش بود و زیرک شناس
۴۰۷
دو پیکر خیالی بر او بست راه
۴۰۸
که بر شه زنم یا شوم نزد شاه
۴۰۹
دو رنگی در اندیشه تاب آورد
۴۱۰
سر چاره گر زیر خواب آورد