غزل ۴۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست
۲
از خانه برون آمد و بازار بیاراست
۳
در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیرین
۴
در وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست
۵
صبر و دل و دین میرود و طاقت و آرام
۶
از زخم پدید است که بازوش تواناست
۷
از بهر خدا روی مپوش از زن و از مرد
۸
تا صنع خدا مینگرند از چپ و از راست
۹
چشمی که تو را بیند و در قدرت بی چون
۱۰
مدهوش نماند نتوان گفت که بیناست
۱۱
دنیا به چه کار آید و فردوس چه باشد
۱۲
از بارخدا به ز تو حاجت نتوان خواست
۱۳
فریاد من از دست غمت عیب نباشد
۱۴
کاین درد نپندارم از آن من تنهاست
۱۵
با جور و جفای تو نسازیم چه سازیم
۱۶
چون زهره و یارا نبود چاره مداراست
۱۷
از روی شما صبر نه صبر است که زهر است
۱۸
وز دست شما زهر نه زهر است که حلواست
۱۹
آن کام و دهان و لب و دندان که تو داری
۲۰
عیش است ولی تا ز برای که مهیاست
۲۱
گر خون من و جمله عالم تو بریزی
۲۲
اقرار بیاریم که جرم از طرف ماست
۲۳
تسلیم تو سعدی نتواند که نباشد
۲۴
گر سر بنهد ور ننهد دست تو بالاست