Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
سعدی · دیوان اشعار

غزل ۲۱۹

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
کسی که روی تو دیده‌ست حال من داند
۲
که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
۳
مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست
۴
که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند
۵
هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد
۶
دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند
۷
اگر به دست کند باغبان چنین سروی
۸
چه جای چشمه که بر چشم‌هات بنشاند
۹
چه روزها به شب آورد جان منتظرم
۱۰
به بوی آن که شبی با تو روز گرداند
۱۱
به چند حیله شبی در فراق روز کنم
۱۲
و گر نبینمت آن روز هم به شب ماند
۱۳
جفا و سلطنتت می‌رسد ولی مپسند
۱۴
که گر سوار براند پیاده درماند
۱۵
به دست رحمتم از خاک آستان بردار
۱۶
که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند
۱۷
چه حاجت است به شمشیر قتل عاشق را
۱۸
حدیث دوست بگویش که جان برافشاند
۱۹
پیام اهل دل است این خبر که سعدی داد
۲۰
نه هر که گوش کند معنی سخن داند

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.