غزل ۲۴۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چه کند بنده که بر جور تحمل نکند
۲
دل اگر تنگ شود مهر تبدل نکند
۳
دل و دین در سر کارت شد و بسیاری نیست
۴
سر و جان خواه که دیوانه تأمل نکند
۵
سحر گویند حرامست در این عهد ولیک
۶
چشمت آن کرد که هاروت به بابل نکند
۷
غرقه در بحر عمیق تو چنان بیخبرم
۸
که مبادا که چه دریام (؟) به ساحل نکند
۹
به گلستان نروم تا تو در آغوش منی
۱۰
بلبل ار روی تو بیند طلب گل نکند
۱۱
هر که با دوست چو سعدی نفسی خوش دریافت
۱۲
چیز و کس در نظرش باز تخیل نکند