Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
سعدی · دیوان اشعار

غزل ۳۰۲

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
به فلک می‌رسد از روی چو خورشید تو نور
۲
قل هو الله احد چشم بد از روی تو دور
۳
آدمی چون تو در آفاق نشان نتوان داد
۴
بلکه در جنت فردوس نباشد چو تو حور
۵
حور فردا که چنین روی بهشتی بیند
۶
گرش انصاف بود معترف آید به قصور
۷
شب ما روز نباشد مگر آن گاه که تو
۸
از شبستان به درآیی چو صباح از دیجور
۹
زندگان را نه عجب گر به تو میلی باشد
۱۰
مردگان بازنشینند به عشقت ز قبور
۱۱
آن بهایم نتوان گفت که جانی دارد
۱۲
که ندارد نظری با چو تو زیبامنظور
۱۳
سحر چشمان تو باطل نکند چشم آویز
۱۴
مست چندان که بکوشند نباشد مستور
۱۵
این حلاوت که تو داری نه عجب کز دستت
۱۶
عسلی دوزد و زنار ببندد زنبور
۱۷
آن چه در غیبتت ای دوست به من می‌گذرد
۱۸
نتوانم که حکایت کنم الا به حضور
۱۹
منم امروز و تو انگشت نمای زن و مرد
۲۰
من به شیرین سخنی تو به نکویی مشهور
۲۱
سختم آید که به هر دیده تو را می‌نگرند
۲۲
سعدیا غیرتت آمد نه عجب سعد غیور

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.