Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
سعدی · دیوان اشعار

غزل ۳۰۹

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
۲
به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
۳
در آفاق گشاده‌ست ولیکن بسته‌ست
۴
از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر
۵
من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر
۶
از من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر
۷
گر چه در خیل تو بسیار به از ما باشد
۸
ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر
۹
در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی
۱۰
باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر
۱۱
این حدیث از سر دردیست که من می‌گویم
۱۲
تا بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر
۱۳
گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست
۱۴
رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر ضمیر
۱۵
عشق پیرانه سر از من عجبت می‌آید
۱۶
چه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر
۱۷
من از این هر دو کمانخانه ابروی تو چشم
۱۸
برنگیرم وگرم چشم بدوزند به تیر
۱۹
عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند
۲۰
برو ای خواجه که عاشق نبود پندپذیر
۲۱
سعدیا پیکر مطبوع برای نظر است
۲۲
گر نبینی چه بود فایده چشم بصیر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.