Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
سعدی · دیوان اشعار

غزل ۳۳۱

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
هر که هست التفات بر جانش
۲
گو مزن لاف مهر جانانش
۳
درد من بر من از طبیب من است
۴
از که جویم دوا و درمانش
۵
آن که سر در کمند وی دارد
۶
نتوان رفت جز به فرمانش
۷
چه کند بنده حقیر فقیر
۸
که نباشد به امر سلطانش
۹
ناگزیر است یار عاشق را
۱۰
که ملامت کنند یارانش
۱۱
وآن که در بحر قلزم است غریق
۱۲
چه تفاوت کند ز بارانش
۱۳
گل به غایت رسید بگذارید
۱۴
تا بنالد هزاردستانش
۱۵
عقل را گر هزار حجت هست
۱۶
عشق دعوی کند به بطلانش
۱۷
هر که را نوبتی زدند این تیر
۱۸
در جراحت بماند پیکانش
۱۹
ناله‌ای می‌کند چو گریه طفل
۲۰
که ندانند درد پنهانش
۲۱
سخن عشق زینهار مگوی
۲۲
یا چو گفتی بیار برهانش
۲۳
نرود هوشمند در آبی
۲۴
تا نبیند نخست پایانش
۲۵
سعدیا گر به یک دمت بی دوست
۲۶
هر دو عالم دهند مستانش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.