زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
سعدی · دیوان اشعار

غزل ۴۱۷

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
۲
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم
۳
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
۴
بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم
۵
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
۶
که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم
۷
گر چنان است که روی من مسکین گدا را
۸
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
۹
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
۱۰
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
۱۱
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
۱۲
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
۱۳
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
۱۴
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
۱۵
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
۱۶
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
۱۷
درم از دیده چکان است به یاد لب لعلت
۱۸
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
۱۹
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
۲۰
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.