غزل ۴۴۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بکن چندان که خواهی جور بر من
۲
که دستت بر نمیدارم ز دامن
۳
چنان مرغ دلم را صید کردی
۴
که بازش دل نمیخواهد نشیمن
۵
اگر دانی که در زنجیر زلفت
۶
گرفتار است در پایش میفکن
۷
به حسن قامتت سروی در آفاق
۸
نپندارم که باشد غالب الظن
۹
الا ای باغبان این سرو بنشان
۱۰
و گر صاحب دلی آن سرو برکن
۱۱
جهان روشن به ماه و آفتاب است
۱۲
جهان ما به دیدار تو روشن
۱۳
تو بی زیور محلایی و بی رخت
۱۴
مزکایی و بی زینت مزین
۱۵
شبی خواهم که مهمان من آیی
۱۶
به کام دوستان و رغم دشمن
۱۷
گروهی عام را کز دل خبر نیست
۱۸
عجب دارند از آه سینه من
۱۹
چو آتش در سرای افتاده باشد
۲۰
عجب داری که دود آید ز روزن
۲۱
تو را خود هر که بیند دوست دارد
۲۲
گناهی نیست بر سعدی معین
