غزل ۴۹۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خلاف سرو را روزی خرامان سوی بستان آی
۲
دهان چون غنچه بگشای و چو گلبن در گلستان آی
۳
دمادم حوریان از خلد رضوان میفرستندت
۴
که ای حوری انسانی دمی در باغ رضوان آی
۵
گرت اندیشه میباشد ز بدگویان بی معنی
۶
چو معنی معجری بربند و چون اندیشه پنهان آی
۷
دلم گرد لب لعلت سکندروار میگردد
۸
نگویی کآخر ای مسکین فراز آب حیوان آی
۹
چو عقرب دشمنان داری و من با تو چو میزانم
۱۰
برای مصلحت ماها ز عقرب سوی میزان آی
۱۱
جهانی عشقبازانند در عهد سر زلفت
۱۲
رها کن راه بدعهدی و اندر عهد ایشان آی
۱۳
خوش آمد نیست سعدی را در این زندان جسمانی
۱۴
اگر تو یک دلی با او چو او در عالم جان آی
