۱ بار
هلا بس کن هلا بس کن که این عشقی که بگزیدی
۲٬۰۱۰ شعر دارای شاهد مستقیم
هلا بس کن هلا بس کن که این عشقی که بگزیدی
ندارد پای عشق او کسی کش عشق سر باشد
دو چشم عشق پرآتش که در خون جگر باشد
هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد
به جان تو که تا هستم مرا عشق اختیار آمد
چو خارم سوخت در عشقت گلم بر تو نثار آمد
شکسته بسته تازیها برای عشقبازیها
مرا از فرط عشق او ز شادی عار میآید
در عشق دو عالم را من زیر و زبر کردم
امروز دلم عشقست فردای دلم معشوق
آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
جان از مزه عشقش بیگشن همیزاید
با این دو مخالف دل بر عشق بنبساید
گر پاش فروماند از عشق دو پر یابد
جز صورت عشق حق هر چیز که من دیدم
آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد
بنمای که را دیدی کز عشق رقم دارد
در عشق چنان چوگان میباش به سر گردان
بر عشق گذشتم من قربان تو گشتم من
آن جای که عشق آمد جان را چه محل باشد
آواره عشق ما آواره نخواهد شد
در عشق بود بالغ از تاج و کمر فارغ
شب رو شو و عیاری در عشق چنان یاری
عشق از پی آن باید تا سوی فلک پرد
هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزم
در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی
میکاهم تا عشقت افزاید و افزوید
جانم ز پی عشق شمس الحق تبریزی
خورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد
این عشق که مست آمد در باغ الست آمد
کز آتش عشق او تقصیر همیدرد
چون آتش عشق آید این قیر همیدرد
ای عشق اگر چه تو آشفته و پرتابی
چیزیست که از آتش بر عشق کمر سازد
عشق آب حیات آمد برهاندت از مردن
ای شاه که او خود را در عشق دراندازد
از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم
گر درخور عشق آید خرم چو دمشق آید
ای عشق خداوندی شمس الحق تبریزی
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
زهی عشق و زهی عشق که بس سخته کمانست