۱ بار
گر عشق وبال و کافری بود
۲٬۰۱۰ شعر دارای شاهد مستقیم
گر عشق وبال و کافری بود
گر در ره عشق مرد کارید
عشقست حریف حیله آموز
وان کس که ز دام عشق دورست
کز عشق سر سپر ندارد
از خرمن عشق هر کی بگریخت
در صرصر عشق عقل پشهست
کان سو همه عشق بد ولا بود
از عشق تو در سجود افتد
در عشق چو چشم پیشوایید
در عشق خدیو شمس تبریز
عاشقان عشق را هم عشق و سودا میکشد
این سخن آبیست از دریای بیپایان عشق
وز کمان عشق پران صد هزاران تیر بود
ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد
شمس تبریزی اگر من از جنون عشق تو
در هوای عشق او صدیق صدق میزند
ای حسام الدین تو بنویس مدح آن سلطان عشق
عشق تو حیران کند دیدار تو خندان کند
تارهای خشم و عشق و حقد و حاجت میزند
چنگ را در عشق او از بهر آن آموختم
آهنی کو موم شد بهر قبول مهر عشق
عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند
چونک رد خلق کردش عشق رو با او کند
شمع عشق افروز را یک بار دیگر اندرآر
نقش شمس الدین تبریزیست جان جان عشق
در دل مردان شیرین جمله تلخیهای عشق
خیز ای عشق مجرد مهر را از سر بگیر
برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید
تا فسون میخواند عشق و بر دل او میدمید
وی ز جوشاجوش عشقت عقل بیدستار باد
باد ما را و آب ما را عشق پذرفتار باد
عشق تو در صورت مه پیشم آمد شاد شاد
عشق از او آبستنست و این چهار از عشق او
هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد
کفر و دین عاشقانش هم رقوم عشق اوست
گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد
چو شه عشق کشیدش ز همه خلق بریدش
گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد
چو شه عشق کشیدش ز همه خلق بریدش
نه که هر چه در جهانست نه که عشق جان آنست
جز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند
صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد
چه خوش است داغ عشقت که ز داغ عشق هر جان
جان منصور چو در عشق توش دار زدند
این شکسته دلم از عشق شکن مینرود
گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین
شحنه عشق چو افشرد کسی را شب تار