۳ بار
عجب عشق خود اصطفایی ندارد
چه شاهان که از عشق صد ملک بردند
۲٬۰۱۰ شعر دارای شاهد مستقیم
عجب عشق خود اصطفایی ندارد
چه شاهان که از عشق صد ملک بردند
نبود رشک عشق تو بجهد خون عاشقان
عشق بر من فسون اعظم خواند
بر رخ هر دو عشق پیدا کرد
پیش آن عشق عاقبت محمود
عشق تو مست و کف زنانم کرد
همه در عشق همدگر میرند
همه را آب عشق بر جگر است
عشق را با تو کار خواهد بود
هر زمانی که میرود بیعشق
دل سپیدست و عشق را رو سرخ
عشق ایمن ولایتیست چنانک
تبریزی شوید اگر در عشق
مادر عشق طفل عاشق را
جان فدا عشق را که او دل را
عشق مهمان بس شگرف آمد
هر کی در ذوق عشق دنگ آمد
شیشه عشق را فراغتها است
عشق را جان بیقرار بود
یاد جان پیش عشق عار بود
عشق هرگز چنین نفرماید
همه اسباب عشق این جا هست
صبر با عشق بس نمیآید
عشق در خویش بین کجا گنجد
ور شوی کوفته بههاون عشق
عشق جانان مرا ز جان ببرید
جان به عشق اندرون ز خود برهید
تبریزی شوید اگر در عشق
عشق خلیلست درآ در میان
عشق و خرد خانه درون جنگیند
مژده ده ای عشق که از شمس دین
آتش عشق تو قلاووز شد
غیرت عشق است وگر نه زبان
جمره عشقت بگدازد جلید
آن دل پرخواره ز عشق شراب
بس کن و اندر تتق عشق رو
عشق مرا بر همگان برگزید
عشق چه خوش حاکمیست ظالم و بیقول نیست
هر چه خیال نکوست عشق هیولای اوست
وگر ز عشق تو سردفتر غرض ماییم
یهرق العشق دماء حقنت
لیس للعشق قریب و ولد
از عشق آن سلطان من وان دارو و درمان من