حافظ ← غزلیات
۲ بارغزل شمارهٔ ۸۱
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت
۱۸۷ شعر دارای شاهد مستقیم
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت
برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت
عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار
آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست
خونم بریخت وز غم عشقم خلاص داد
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
مرا از توست هر دم تازه عشقی
اندر سر ما خیال عشقت
هر دل که ز عشق توست خالی
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد
آری آری سخن عشق نشانی دارد
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
کافر عشق ای صنم گناه ندارد
راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است
طبیب عشق منم باده ده که این معجون
که عشق روی گل با ما چهها کرد
که خاک میکده عشق را زیارت کرد
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
عشقش به روی دل در معنی فراز کرد
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق
به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی
ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست