۳ بار
جز آتش عشق را نشاییم
ما ذره آفتاب عشقیم
۲٬۰۱۰ شعر دارای شاهد مستقیم
جز آتش عشق را نشاییم
ما ذره آفتاب عشقیم
عشق تو و آنگهی سلامت
تا عشق تو سوخت همچو عودم
از عشق تو بر فراز عرشم
بر آتشم و هنوز در عشق
چون عشق چنین دو روی دارد
در حضرت عشق آشکارم
با عشق وصال یار غارم
در کشتی عشق خفتهام خوش
در دیده عشق بیمکانم
از قوت عشق می کشانم
در عشق قدیم سال خوردیم
کز خنجر عشق روی زردیم
ما آتش عشق زو پذیریم
از آتش عشق برفروزیم
تا عشق تو پای ما گرفتهست
چون گمره عشق آن بهینیم
کم طمع شد آن کسی کو طمع در عشق تو بندد
کم سخن شد آن کسی که عشق با او شد مکالم
دست از خشمم گزیدی گویی از عشقت گزیدم
خاک کوی عشق را من سرمه جان یافتم
عشق گوید راست می گویی ولی از خود مبین
تا به کی از چند و چون آخر ز عشقم شرم باد
نی تو گفتی عالمی در عشق او برهم زنم
عشق را روز قیامت آتش و دودی بود
زانک در صحرای عشقش ما برون بارهایم
عشق دیوانهست و ما دیوانه دیوانهایم
چون براق عشق عرشی بود زیر ران ما
ماهییم و ساقی ما نیست جز دریای عشق
آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق
در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم
عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست
چون نگه کردم سر من بود پر از عشق او
عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست
تو ز من پرس که این عشق چه گنج است و چه دارد
که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم
ز پس کوه برآیم علم عشق نمایم
چو از آن کوه بلندم کمر عشق ببندم
منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم
ز پس کوه معانی علم عشق برآمد
به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
بده آن آب ز کوزه که نه عشقی است دوروزه