۲ بار
بس است دولت عشق تو منصب و جاهم
به عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم
۲٬۰۱۰ شعر دارای شاهد مستقیم
بس است دولت عشق تو منصب و جاهم
به عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم
ز دست عشق نویسم به پیش تو ناکام
از آنک شیشه گر عشق ساختهست آن جام
به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام
به جان عشق که بالاست از حلال و حرام
که هست رقیه کزدم به کوی عشق مدام
هر آن کسی که بر او کرد عشق نیم سلام
چو عشق را دل و جانم کنیزک است و غلام
به جان عشق که از غیر عشق بیزارم
به کوی عشق تو من نامدم که بازروم
براق عشق گزیدم که تا به دور ابد
کمان عشق بدرم که تا بداند عقل
چو عشق هیچ نخسبد ز عشق گیرانم
منم به عشق سلیمان زبان من آصف
شهید عشقم و اندر میان خون باشم
من ز مستی عشق بیخبرم
چشم تن بود درفشان از عشق
چونک بر رخ ز عشق چین دارم
زانک بر پشت عشق زین دارم
تا به جان مست عشق آن یارم
نور او شمعهای عشق فروخت
عاشق و عشق و حاکم و محکوم
ما ز کونین عشق بگزیدیم
جز که آن عشق هیچ نپرستیم
بر ورق عشق ازل چون قلم
عشق غریب است و زبانش غریب
از طلب گوهر گویای عشق
کتب العشق بانی بهوی العاشق اعلم
نصر العشق اجیبوا و الی الوصل انیبوا
و استعشقوا ایمانکم لا تهدموا دارینکم
فبالله ارحموا ذلی و عشقی فما لکم
فصاح علینا صیحه العشق والکم
گر آخر آمد عشق تو گردد ز اولها فزون
تا چنگ اندر من زدی در عشق گشتم ارغنون
ای عشق تو در جان من چون آفتاب اندر حمل
در اولین و آخرین عشقی بننمود این چنین
روزی پریشانی کنی در عشق چون دستار من
رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا
ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گو
گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده
چشم و دماغ از عشق تو بیخواب و خور پرورده شد
آن در خلاص جان دود وین عشق را قربان شود
عشق تو را من کیستم از اشک خون ساقیستم
در عشقت ای خورشیدفر در گاه و در بیگاه من
با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من
بیگانه می باشم چنین با عشق از دست فتن
عشق است آن سلطان که او از جمله دزدان دل برد
عشق است آن دزدی که او از شحنگان دل می برد