۱ بار
صاف کن آینه و رو به خرابات گذار
۲۰۵ شعر دارای شاهد مستقیم
صاف کن آینه و رو به خرابات گذار
در خرابات مغان شور و شری نیست که نیست
همت پیر خرابات بلند افتاده است
مرا ز پیر خرابات این سخن یادست
مرا ز پیر خرابات نکته ای یادست
جبین پیر خرابات بس که نورانی است
مشو ز پیر خرابات دور در هر حال
مرا ز کوی خرابات پای رفتن نیست
نخست پیر خرابات چون قلم قط زد
به سیر کوی خرابات بی کتاب نرفت
خاک من و سبو ز خرابات مشرب است
بیرون شدن ز کوی خرابات مشکل است
ساقی چه حاجت است خرابات عشق را؟
صائب برو به کوی خرابات فرش شو
آسوده ام که پیر خرابات چون سبو
شد بیخبری خضر ره کوی خرابات
از سوختگان نیست تهی کوی خرابات
تا پیر خرابات به راهت نگرفته است!
زنهار چو صید حرم از کوی خرابات
یکرنگ بود سال و مه کوی خرابات
همیشه عید باد در خرابات
هر کس شبی به کوی خرابات زنده داشت
در خراباتی که آید سینه گرمم به جوش
حکمت اندوزان عالم از خرابات جهان
شد خراباتی گل از روی گشاد خویشتن
در خرابات مغان بی عصمتی را راه نیست
تنگ ظرفی در خرابات مغان غماز نیست
از خرابات مغان هر چند صائب پا کشید
خرابات مغان خوش خاک عاشق پروری دارد
که در کوی خرابات است اگر هشیار می باشد
خرابات مغان پرجوش بود از شور من صائب