۱ بار
کاین عشق همیگوید کز عقل تبرا کن
۲٬۰۱۰ شعر دارای شاهد مستقیم
کاین عشق همیگوید کز عقل تبرا کن
جانها که به ذوق آمد در عشق دو جوق آمد
در عشق شراب است آن در عشق سبوی است این
چون عشق تو رامم شد این عشق حرامم شد
خوش واقعهای دارد دل با غم عشق تو
دعوی صفا کردن در عشق تو نیکو نیست
اگر شیر اگر پیل چنانش کند این عشق
منم کنون ز عشق رخ چو گلشن تو
اندر فلک عشق هر آن مه که بتابد
هر عشق که از آتش حسن تو نخیزد
ای آنک به عشق رخ تو واجب و حق است
ای آنک تو را جنبش این عشق نبودهست
عشقا تو سلیمان و سماع است سپاهت
مزن تشنیع بر سلطان عشقش
کلوخ انداز کن در عشق مردان
در آن خط صورت و اشکال عشق است
دلم با عشق هم استاره افتاد
شنیدم از دهان عشق می گفت
که در عشقت همیسوزند حوران
ولیک از عشق شه جانهای مستان
امانی نیست جان را در جز عشق
وگر در عشق یوسف کف بریدی
به کوی عشق آوازه درافتاد
بنوش این را که تلقینهای عشق است
که را ماند ز دست عشق تمکین
همه شاهان عشق و تاجداران
عشق است بر آسمان پریدن
در عشق خودیم جمله بیدل
در ما نگرید و در رخ عشق
بر هم دوزید عشق ما را
بگشاید عشق شصت روزن
عقل از کف عشق خورد افیون
عشق مجنون و عقل عاقل
وز عشق تو گل دریده دامن
چونک دلبر خشم گیرد عشق او می گویدم
شاد روزی کاین غزل را من بخوانم پیش عشق
عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
تا چهها در می دمد این عشق در سرنای تن
می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان
نقل هر مجلس شدهست این عشق ما و حسن تو
طوق زر عشق او هم لایق این گردن است
بشکند از طوق عشقش گردن گردن کشان
مرتضای عشق شمس الدین تبریزی ببین