۱ بار
عشق و نشاط گستری با می و رطل ساغری
۲٬۰۱۰ شعر دارای شاهد مستقیم
عشق و نشاط گستری با می و رطل ساغری
عشق کمینه نام تو چرخ کمینه بام تو
شیر سیاه عشق تو میکند استخوان من
نیست مرا ز جسم و جان در ره عشق تو نشان
ای دل من ز عشق خون خون مرا به خون مشو
شکل طبیب عشق تو آمد و داد شربتی
مردم و سنگ میخورد عشق چو اژدهای تو
چیست غذای عشق تو این جگر کباب تو
فاش بیا و فاش ده باده عشق فاش به
همه از عشق بررسته جگرها خسته لب بسته
سخن با عشق میگویم که او شیر و من آهویم
ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزی
که میکاهد چو ماه ای مه به عشق جان فزای تو
کمر بستم به عشق اندر به اومید قبای تو
سخن با عشق میگویم سبق از عشق میگیرم
که اندر عشق تتماجی برهنه همچو سیر است او
همه عقلم همه عشقم همه جانم به جان تو
به غیر عشق هر صورت که آن سر برزند از دل
درون باغ عشق ما درخت پایداری تو
چو فتوی داد عشق تو به خون من نمیدانم
ای عشق چرا رفت او در دام و جوال تو
این عقل یکی دانه از خرمن عشق آمد
از عشق زبان روید جان را مثل سوسن
آن عشق پر از صورت بیصورت عالم
زهی عشقی که دارد بر کفی خاک
تو جام عشق را بستان و میرو
برای مغز مخموران عشقش
به عشق او که آرد صبح و شام او
عجب چون آمد اندر عالم عشق
بجز از عشق رویش شادمان کو
ز عشق حسن شمس الدین تبریز
ز کوی عشق میآید ندایی
فربه شد عشق و زفت و لمتر
صد غلغله عشق که تعالوا
دیگرانت عشق میخوانند و من سلطان عشق
دامهای عشق او گر پر و بالم بسکلد
کشته عشق توام ور ز آنک تو منکر شوی
تا نگویی عشق ره رو را که راه آورد کو