۴ بار
العشق نور مرتفع و السر نعم المکترع
لا عشق الا بالجوی من کان فی سقم الهوی
۲٬۰۱۰ شعر دارای شاهد مستقیم
العشق نور مرتفع و السر نعم المکترع
لا عشق الا بالجوی من کان فی سقم الهوی
اضاء العشق مصباحا فصار اللیل اصباحا
فداء العشق ادوائی و مر العشق حلوائی
و العشق یصیحکم جهارا
العشق ایضا نحوهم مشتاق
ما هکذی عشقی به لا تحسبوا
و یعشق ذاک الماء ما هو نار
و للعشق نور لیس للشمس مثله
عشقا تویی سلطان من از بهر من داری بزن
ای جبرئیل از عشق تو اندر سما پا کوفته
دل دیده آب روی خود در خاک کوی عشق او
آن آب چه از عشق تو جوشیده بالا آمده
از عشق باشد او بحل کو را نشد که خردله
کاین عقل جزوی میشود در چشم عشقت آبله
ای عشق حق سودای او آن او است او جویای او
ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته
شحنه عشق میکشد از دو جهان مصادره
از سبب مصادره شحنه عشق رهزند
چه جای ما که ما مردیم زیر پای عشق او
مگو ای عشق با تن تو حدیث عشق زیرا او
ز بردابرد عشق او چو بشنید این دل پاره
شمار ریگ هر جایی ز عشقش هست آواره
به عشق روی آن مه وش برون از چرخ و استاره
که کار عشق این باشد که باشد عاشق آواره
رسید از عشق جاسوسش که بسم الله زمین بوسش
هر آن جانی که شد مجنون به عشق حالت بیچون
به عشق طرههای او که جعد و شاخ شاخ آمد
شکسته عشق درهاشان قماش از خانه دزدیده
چندان تو چنین گفته کز عشق چنان گشته
عشقت دهن نی را پرقند و شکر کرده
عشقش ز پی غیرت گفتا که عوض جان ده
حسن تو و عشق من در شهر شده شهره
بازیم یکی عشقی در زیر گلیمی به
عشق من و روی تو از عهد قدم بودهست
از عشق شب زلفت آن ماه گدازیده
جبریل همیرقصد در عشق جمال حق
عفریت همیرقصد در عشق یکی دیوه
در عشق خداوندی شمس الحق تبریزی
چون عشق جوامردی فی لطف امان الله
هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشته
آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه
آمد به سر گورم عشقت که هلا برجه