۴ بار
ای آنک شنیدی سخن عشق ببین عشق
در عشق همان کس که تو را دوش بیاراست
۲٬۰۱۰ شعر دارای شاهد مستقیم
ای آنک شنیدی سخن عشق ببین عشق
در عشق همان کس که تو را دوش بیاراست
خون ریزبک عشق در و بام گرفتهست
کی سرد شود عشق ز آواز ملامت
پیغامبر عشق است ز محراب رسیده
زان ناله و زان اشک که خشک و تر عشق است
شبی که عشق باشد میهمانم
به عشق اندرنگنجد شرم و ناموس
که عشقی به ز صد قنطار برجه
چو دست و پای وقف عشق کردند
کبوتروار نالانند در عشق
چو یوسف ملک مصر عشق گیرد
به نقش دیو چند این عشقبازی
ای عشق تو پردهها دریده
ابر دل ما ز عشق این مه
چون عشق تو زاد حرص تو مرد
بادی که ز عشق او است در تن
وز عشق گرفتهام چغانه
ما بر در عشق حلقه کوبان
در آتش عشق همچو خرده
از عشق چو چنبرم خمیده
ماییم قدیم عشق باره
در آتش عشق صف کشیدند
تا عشق کنار خویش بگشاد
العشق حقیقه الاماره
وز عشق یکی جهان خیره
از آتش عشق نردبان ساز
عشق شاگرد تو است و درگشا آموخته
عشق را نیمی نیاز و نیم دیگر بینیاز
رو خرابیها نگر در خانه هستی ز عشق
شمس تبریزی چو کان عشق باقی را نمود
وآنگه اندر باغ عشقت مرد و زن پا کوفته
تا دو صد حلاج عشقت بر رسن پا کوفته
ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفته
مردم چشم از خیالت چون شود پی کوب عشق
تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده
عشق معشوقم ز حد عشق من افزون شده
ای که طاووس بهار از عشق رویت جلوه گر
من جهان روح را از غیر عشقت آخته
بخورد عشق جهان را چو عصا از کف موسی
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
شمس تبریز تو را عشق شناسد نه خرد
ملکان تاج زر از عشق ره ما بدهند
عشق بین با عاشقان آمیخته
ای کرانه رفته عشق از ننگ تو
عشق تو از بس کشش جان آمده
عشق را خون است برهان آمده