۱ بار
نه امروز از خرابات مغان مخمور می آیم
۲۰۵ شعر دارای شاهد مستقیم
نه امروز از خرابات مغان مخمور می آیم
خرابات مغان را باده آشامی نمی ماند
خرابات است، هر حاجت که می خواهی تمنا کن
از ان معمور می باشد خرابات مغان صائب
به خرابات مغان راه عسس نتوان داد
رفتن از کوی خرابات مرا ممکن نیست
صائب از کوی خرابات چرا برگردد؟
آن که در کوی خرابات جوانها دارد
کشش دل به خرابات مرا راهنماست
نیست جز پیر خرابات عزیزی امروز
کشتی عقل، خراباتی این گرداب است
صائب از پیر خرابات طلب باید کرد
به خرابات ز مسجد گذری باید کرد
به خرابات مغان هم گذری باید کرد
صائب از کوی خرابات سفر نتوان کرد
که مرا راه خرابات زد و محکم زد
غم افسر نخورند اهل خرابات مغان
اهل مسجد ز خرابات سیه مست ترند
ساکن کوی خرابات جوان می باشد
ساکن کوی خرابات امین می باشد
از دم پیر خرابات جوانم کردند
در خرابات ز اسرار حقیقت صائب
طاعت اهل خرابات ریایی نشود
گر فتد ره به خرابات مغان قارون را
همت پیر خرابات بلند افتاده است
زاهد کوی خرابات چنین می باید
مگذر از کوی خرابات که آسوده نشد
در خرابات جهان باده نابی نکشید
همه شب پیر خرابات صلا می گوید
که همچو طفل خرابات صد پدر دارد
که شش جهت به خرابات عشق ره دارد
مپرس راه خرابات را ز زاهد خشک
ز شهریان خرابات می شودصائب
به دور خط لب لعل تو شد خراباتی
به آستان خرابات بی وضو نرود