شاه نعمتالله ولی ← غزلیات
۱ بارغزل شمارهٔ ۳۷۷
در خرابات می پرستان نیست
۳۹۰ شعر دارای شاهد مستقیم
در خرابات می پرستان نیست
در خرابات مغان مستان بسی است
نعمت الله در خراباتست و با رندان حریف
در خرابات مغان هستند سر مستان ولی
در خرابات مغان مستم مدام
هرچه بینی در خرابات مغان
در خرابات ساقی سرمست
در خرابات همچو سید ما
در خرابات همچو سید ما
خوش آب و هوائی است می و کوی خرابات
در خرابات مغان مست و خراب
در خرابات مغان مست و خراب
در خرابات مغان مست و خراب
به خرابات مغان بی سر و پا خواهم رفت
در خرابات مغان خوش گوشه ای بگرفته ایم
در خرابات مغان غوغا گرفت
در خرابات مغان مستیم و جام می به دست
ما خراباتی و رند و عاشق و میخواره ایم
خاطر ما در خرابات مغان
در کوی خرابات مغان مست و خرابم
در کوی خرابات نشستم به سلامت
تو میر خراباتی و من مست خرابم
در صدر خرابات به صد عجز و کرامت
مستیم و خرابیم و گرفتار خرابات
سرگشته در آن کوچه چو پرگار خرابات
مائیم و می صحبت رندان خرابات
سرگشته در آن کوچه چو رندان خرابات
نعمتالله در خرابات مغان
نعمت الله در خرابات مغان
در خرابات فنا خوش ساکنیم
نعمت الله در خرابات مغان
نسبت خرقه ام از پیر خرابات بود
جنت عاشق سرمست خرابات بود
در خرابات مغان مست و خراب
بر سر کوی خرابات مغان