۲ بار
خود پردهها و قافیه وآنگه خراب عشق تو
عقل از تو بیعقلی شده عشق از تو هم حیران شده
۲٬۰۱۰ شعر دارای شاهد مستقیم
خود پردهها و قافیه وآنگه خراب عشق تو
عقل از تو بیعقلی شده عشق از تو هم حیران شده
ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
در عشق تو چون دم زدم صد فتنه شد اندر عدم
ای کشش عشق خدا میننشیند کرمت
تا بخورد تا ببرد جان مرا عشق کهن
داد ده ای عشق مرا وز در انصاف درآ
آید عشق چله گر بر سر من با چلهای
عشق و نیاز و بندگی هست نشان زندگی
عشق چو مست و بنگیی صبر و حیا چو داوری
عشق سوارهات کند گر چه چنین پیادهای
اهل هزار بحر و کف گوهر عشق را صدف
راحتهای عشق را نیست چو عشق غایتی
عشق مه است جمله رو ماه حسد برد بدو
عشق پرست ای پسر باد هواست مابقی
از می عشق سرخوشم آتش عشق مفرشم
عشق قرابه باز و من در کف او چو شیشهای
عشق منی و عشق را صورت شکل کی بود
نیست نزار عشق را جز که وصال داروی
نیست دهان عشق را جز کف تو علف دهی
آتش عشق لامکان سوخته پاک جسم و جان
زر شده جان عاشقان عشق دکان زرگری
موسی عشق تو مرا گفت که لامساس شو
عشق درون سینه شد دل همه آبگینه شد
ز آتش عشق برجهد تا به فلک زبانهای
زهره عشق چون بزد پنجه خود در آب و گل
آتش عشق درزده تا نبود عمارتی
کشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی
ای دل بازشکل من جانب دست عشق او
با پر عشق او بپر چند به پر خود پری
گلبن جان به عشق تو گفت اگر نترسمی
موج هوای عشق تو گر هلدی دمی مرا
ما به دمشق عشق تو مست و مقیم بهر تو
کآتش عشق خویش را تو به سپند میدهی
درآمد عشق در مسجد بگفت ای خواجه مرشد
گهی از روی خود داده خرد را عشق و بیصبری
به پیش خلق نامش عشق و پیش من بلای جان
وگر پرواز عشق تو در این عالم نمیگنجد
ز عشق رایتش ای سر چرا پرچم نمیگردی
چرا از عشق تصحیحش تو حرفی کم نمیگردی
تو را گر قحط نان باشد کند عشق تو خبازی
وگر گم گشت دستارت کند عشق تو دستاری
براق عشق جان داری ز مرگ خر چه اندیشی
به عشق و جست و جوی تو سبو بردم به جوی تو
از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او