۲ بار
که جان یوسف از عشقش برآرد شور یعقوبی
ز عشق او دو صد لیلی چو مجنون بند میدرد
۲٬۰۱۰ شعر دارای شاهد مستقیم
که جان یوسف از عشقش برآرد شور یعقوبی
ز عشق او دو صد لیلی چو مجنون بند میدرد
هزاران درد زه ارزد ز عشق یوسف آبستی
اگر عیب همه عالم تو را باشد چو عشق آمد
از او گر سنگسار آیی تو شیشه عشق را مشکن
وگر بر کار بودی دل درون کارگاه عشق
در اول منزلت این عشق با این لوت ضدانند
خرد در کار عشق ما چرا بیدست و پایستی
طبیب عشق اگر دادی به جالینوس یک معجون
که امشب مینماید عشق بر عشاق پامردی
بترس از مات و از قایم چو نطع عشق گستردی
بسوز از عشق نور او درون نار چون عودی
دریدی پردهها از عشق و آشوبی درافتادی
جهان عشق را اکنون سلیمان بن داوودی
براق عشق رامت شد ز مرگ خر چه غم داری
پس آنگه دیده بگشایند جمال عشق را بینند
نفاقی کردیی گر عشق رو بستی به ستاری
ولیکن عشق کی پنهان شود با شعله سینه
شراب عشق میجوشی از آن سوتر ز بیهوشی
ببینی عقل ترسان را به پای عشق سربازی
که از عشقت بسی جانها چو چوب خشک میسوزد
نباشد عشق بازیچه بیا حقا اغا پوسی
اگر بالای که باشم چو رهبان عشق تو جویم
بگفت از عشق شمس الدین که تبریز است از او چون چین
شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانی
شراب عشق تو آنگه جهان حسن بر جاگه
که با صد رو طمع دارد ز روز عشق فردایی
ولیکن عشقشان دارد هزاران مکر و عیاری
هر آن چشمی که گریان است در عشق دلارامی
مثال نردبان باشد به نالیدن به عشق اندر
بدرم چرخ و دریا را به عشق و صبر و پیشانی
دل تو همچو سنگ و من چو آهن ثابت اندر عشق
الا ای باده شادان به عشق اندر چو استادان
من و عشق و شب تیره نگار و باده پیمایی
از یار مکن افغان بیجور نیامد عشق
گر نی ره عشق این است او کی دل ما خستی
گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
تا عشق حمیاخد این مهر همیکارد
گر گردن ما دارد در عشق تو باریکی
عشقیم نه سردستی مستیم نه از سیکی
در عشق جهانی را بدنام کنی حالی
ای عشق تویی جمله بر کیست تو را حمله
ای عشق عدمها را خواهی که برنجانی
از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن