۴ بار
وی ز لشکرهای عشقت هر طرف ویرانیی
ای سراسر بندگی عشق تو سلطانیی
۲٬۰۱۰ شعر دارای شاهد مستقیم
وی ز لشکرهای عشقت هر طرف ویرانیی
ای سراسر بندگی عشق تو سلطانیی
من ز شمع عشق او نان پارهای میخواستم
ای هزاران صف دریده عشقت از مردانگی
دخل العشق علینا بکأوس و عقار
هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اختر
ره عشق تو ببندند به استیزه نمایی
به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانه
به پر عشق تو پران برهیده ز زحیری
که مه و مهر به پیشش کند از عشق غلامی
سطع العشق لدینا طرد العشق منامی
فتدلی و تجلی بعث العشق دوایی
به دکان عشق روزی ز قضا گذار کردم
به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
چو فغان او شنیدم سوی عشق بنگریدم
به جواب گفت عشقم که مکن تو باور او را
صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است
چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی
دل خسته را ز عشقت چه عجب گشاد دادی
تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی
غم عشق تو پیاده شده قلعهها گشاده
برو ای عشق که تا شحنه خوبان شدهای
دل ویران مرا داد ده ای قاضی عشق
در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی
از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورت
عاشقی را تو کیی عشق چه درخورد توست
هست ز اوباش خیالات تو اندر ره عشق
جانب مدرسه عشق کشیدش لطفت
دل ترسنده که از عشق گریزان شدهای
ز کف عشق اگر جان ببری جان نبری
کافری ای تن اگر بر جز این عشق تنی
صورت عشق تویی صورت ما سایه تو
عشق او در روانها هم امان هم امانی
سوی عشق آی یک شب هم ببین میزبانی
بی براق عشق و سعی جبرئیل
شمس تبریزی برای عشق تو
از چنین نجار یعنی عشق او
وز ورای عقل عشق خوبرو
عشقبازیها که با من کردهای
آفتاب عشق تو تابنده باد
چون عصای عشق او بر دل بزد
عشق را گفتم فروخوردی مرا
تا ز قونیه بتابد نور عشق