۱ بار
جان باز اندر عشق او چون سبط موسی را مگو
۲٬۰۱۰ شعر دارای شاهد مستقیم
جان باز اندر عشق او چون سبط موسی را مگو
لیس لب العشق سرا قد فشا
من کان له عشق فالمجلس مثواه
فظل غریق العشق روحا مجسما
لا مل من العشق و لو مر قرون
العاشق حوت و هوی العشق کنجر
حورکم تصفر عشقا تنحنی من ناره
ذاق من شعشاع خمر العشق روحی جرعه
لم تمل روحی الی مال الی ان اعشقت
سکن العشق لدینا فسکنا و ثوینا
خطر العشق سلامه ففتنا و فنینا
انا لا اعشق الا بملاح عشقونا
یا من لواء عشقک لا زال عالیا
قد خاب من یکون من العشق خالیا
یا ساکنین محال العشق فی قلق
تظنون ان العشق یترککم سدا
هذا فؤادی فی العشق بادی
عشقی حصانی نحو المعانی
امشب ز خود افزونیم در عشق دگرگونیم
از هجر تو پرهیزم در عشق تو برخیزم
برون مان میکشد عشقش به قلاب
ز نفط انداز عشق آتشینت
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
بگشای دست دل را تا پای عشق کوبد
عشق تو چون درآمد اندیشه مرد پیشش
عشق تو صبح صادق اندیشه صبح کاذب
خاموش و در خراب همیجوی گنج عشق
واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب
بر من گذشت عشق و من اندر عقب شدم
از جام عشق او شده این مست و آن خراب
خونم شراب گشت ز عشق و دلم کباب
برای عشق شهنشاه کامیار مخسب
رباب مشرب عشقست و مونس اصحاب
خر از کجا و دم عشق عیسوی ز کجا
تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب
برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب
ادب عشق جمله بیادبیست
امه العشق عشقهم آداب
ما هکذی عشقوا به لا تحسبوا
نی خواب او را نی خورش از عشق دارد پرورش
کاین عشق اکنون خواجه را هم دایه و هم والدهست
جهان از ترس میدرد و جان از عشق میپرد
ای عشق تویی کلی هم تاجی و هم غلی
وین خانه عشق است که بیحد و کرانهست